یا رب العالمین ................

                                                             روحش شاد .............یادش سبز    ................. 

زندگي خبرگان (24)

عباس يميني شريف              

جام جم آنلاين: 28 آذر ماه سالگرد درگذشت عباس يميني شريف از نخستين شاعران و نويسندگان كودكان كشورمان است. او در پامنار تهران متولد و در پنج سالگي به همراه خانواده‌‌ به دهكده‌ دربند در نزديكي تهران رفت. با رفتن به مدرسه و مکتب در دربند با دنياي علم و سواد آموزي آشنا و نهايتا از مدرسه دولتي تجريش گواهينامه ششم ابتدايي خود را دريافت نمود. يميني شريف در خانواده ‌اي با فرهنگ پرورش يافت و لالايي‌هاي دوران كودكي و انس با شعرهاي حافظ و سعدي و مولوي و نيز شعرهاي روز، سبب شد او نيز به شعر و مطالعه روي آورد.

اشعار و داستانهاي عباس يميني شريف براي كودكان و نو جوانان به صورت كتابهاي متعدد به چاپ رسيده و او را در زمرة پر كارترين نويسنده و شاعر كودكان جهان در آورده است. عباس يميني شريف تا آخرين رمق خود براي كودكان نوشت و كار كرد و هيچ اوقاتي را خوش تر از زماني كه براي آنها مي نوشت يا دربارة آنها سخن مي گفت سراغ نداشت. چند كتاب او جايزه هائي از مراجع ايراني و بين المللي گرفتند .

يميني شريف در طول فعاليتهاي ادبي خود علاوه بر سرودن شعر به كارهاي متنوعي در اين زمينه دست زد از جمله : نوشتن قصه هاي منظوم، نمايشنامه هاي كودكانه، ترجمه اشعار كودكانه خارجي به فارسي،قصه ها و نمايشنامه هاي منثور، ترجمه ي داستان،مطالب علمي و مطالب اجتماعي، و نوشتن كتاب اول ابتدايي براي دبستانها. اولين كتاب او با نام آواز فرشتگان در سال 1325 منتشر شد و بيست و هفتمين و آخرين كتاب او نيز سياهك و سفيدك بود كه با نقاشي پرويز كلانتري در سال 1363 انتشار يافت.

در زير تلفيقي از سالشمار زندگي و آثار استاد يميني شريف آمده است که قطعا شامل تمامي آثار، مقالات علمي پژوهشي مندرج در نشريات و اتفاقات زندگي سراسر عشق به کودکان وي نمي شود.

سالشمار و آثار زندگي استاد عباس يميني شريف:

1298- تولد در محله پامنار تهران، اول خردادماه.

1303- عزيمت به دهکده ي دربند بهمراه خانواده در 5 سالگي.
- شروع به تحصيلات مقدماتي در مکتبخانه روستا.

1308- آشنايي با فرخي يزدي بواسطه خواندن اشعار وي براي آوازه خوان بي سواد روستا.

1312- آغاز سرودن اشعار با بهره گيري از اندوخته هاي مکتب و مدرسه.

1314- اخذ تصديق شش ساله ابتدايي از دبستان دولتي تجريش.

1317- اخذ مدرک دوره اول متوسطه از دبيرستان دارالفنون تهران.
- ورود به دانشسراي مقدماتي تهران در سن 19 سالگي.
- آشنايي با ادبيات کودکان جهان پس از ورود به کتابخانه دانشسرا.
- شروع به مطالعه و ترجمه کتب مرتبط با کودکان.

1319- اخذ گواهينامه از دانشسراي مقدماتي.

1322- راهيابي اشعار او به کتابهاي دبستاني و يافتن اعتباري ويژه .
 - سرودن شعري بمنظور توصيف کوه دماوند در فصلهاي زمستان و تابستان و بيان زيبايي هاي آن با نام " دماوند ".
- سرودن شعري با موضوع تعريف يک کودک دبستاني از خودش با نام " من مي روم دبستان ".
- سرودن شعري از زبان کودک درباره ي پدرش با نام " من بابا را خيلي دوست دارم ".
- سرودن شعري با موضوع تعريف يک سوسک از خودش با نام " آواز خاله سوسکه ".
- سرودن شعري با موضوع تعريف يک کودک دبستاني از خودش با نام " من مي روم دبستان ".
- سرودن منظومه داستاني با نام " جوجه کلاغ ".
- سرودن شعري درباره ارزش ابر و باران و برف براي انسان با نام " ابر شتابان ".
- سرودن شعري با نام " گل بيژن".
- سرودن شعري درباره درخشندگي ستارگان در شب با نام " ستاره ".

1323- انتشار هفته نامه بازي کودکان ( جهان تربيت ) با همکاري ابراهيم بني احمد.
- سوم آبانماه، اخذ گواهينامه ليسانس آموزش در رشته ادبيات فارسي از دانشسراي عالي دانشگاه تهران.
- سرودن شعري درباره زيبايي هاي بهار و شادي آفريني آن با نام " غمگين مباش يک آن ".
- سرودن شعري از زبان يک دختر براي بيان ويژگي هاي خودش با نام " شعر دختر ".
- سرودن شعري از زبان يک مگس براي معرفي خودش با نام " مگس مي گويد ".
- سرودن شعري از زبان يک پسر براي معرفي خودش با نام " شعر پسر ".
- سرودن شعري از زبان يک سگ درباره نگهبانيش با نام " پاسبان خانه ".
- سرودن شعري از زبان يک کودک براي جوجه اش با نام " بخوانيد و برقصيد ".
- سرودن شعري در توصيف ويژگي هاي باد و وصف طبيعت هنگامي که باد مي وزد با نام " نشاني باد ".
- سرودن شعري براي بيان ويژگي هاي يک مادر از زبان دو دخترش با نام " گفتگوي نسرين و شيرين ".
- سرودن شعري درباره لباس مناسب براي خوابيدن کودکان با نام " خواب ".
- سرودن شعري درباره يک کودک خردسال با نام " شعر آقا مهدي ".
- سرودن شعري در توصيف آدمي کثيف و نحوه برخورد ديگران با او تحت عنوان " کثيف ".
- سرودن شعري در آموزش و توصيه هايي براي دم کردن و ريختن چاي به کودکان با نام " سماور جوش امد ".
- سرودن شعري از زبان کودکي که بدليل گريه نکردن هنگام زمين خوردن مورد تشويق مادرش قرار مي گيرد با نام " همين و همين ".
- سرودن شعري براي اهميت درس خواندن بعد از بازي کردن با نام " وقت درس ".
- سرودن شعري در مورد چند دختر کوچک خياط با نام " خياط هاي کوچولو ".
- سرودن شعري در مورد ويژگي هاي يک دختر کوچک با نام " دخترک لب گلي ".
- سرودن شعري در مورد آموزش استفاده درست از آب نهر و کثيف نکردن آن با نام " بلند شو که مشتي – از اهل شهر را کشتي ".
- سرودن شعري بمنظور عدم سنگ پراني کودکان در کوچه ها با نام " سنگ نپران ".
- سرودن شعري درباره ماه و شرح زيبايي هاي آن با نام " گفتگوي من و ماه ".
- سرودن شعري در مورد گربه و توصيف آن هنگام شکار با نام " بخوانيد و برقصيد : شعر گربه ".
- سرودن شعري براي آموزش راه رفتن خردسالان با نام " شعر ني ني کوچولو ".
- سرودن شعري براي افراد سيگاري و يادآوري مضرات آن با نام " شعر سيگار ".
- سرودن شعري در باره شباهتهاي دو کودک دوقلو با نام " دوقلو ".
- سرودن شعري از زبان يک جوجه و بيان مراحل زندگيش با نام " سرگذشت يک پرنده ".
- سرودن شعري از زبان يک الاغ و کارهايي که براي انسان انجام مي دهد با نام " از قول الاغ بآهنگ پاي او ".
- سرودن شعري از زبان يک قاطر و کارهايي که براي انسان انجام مي دهد با نام " از قول قاطر بآهنگ پاي او ".
- سرودن شعري از زبان يک شتر و کارهايي که براي انسان انجام مي دهد با نام " از قول شتر بآهنگ پاي او ".
- سرودن شعري از زبان يک گاو و فوائدي که براي انسان دارد با نام " شعر گاو ".
- سرودن شعري از زبان يک کودک در توصيف عروسکش با نام " شعر کودک ".
- سرودن شعري از زبان زنبور در توصيف مهارتها و توانايي هايش با نام " شعر زنبور ".
- سرودن شعري درباره نگهداري کفش با نام " کفش کهنه ".
- سرودن شعري درباره عاقبت بي نظمي با نام " دفتر اختر ".
- سرودن داستاني منظوم با نام " بره پري ".
- سرودن شعري بمنظور آموزش آداب غذا خوردن با نام " خوشم نيامد از حسن ".
- سرودن شعري در مورد مضرات تخمه شکستن با نام " شعر تخمه شکستن ".
- سرودن داستان منظوم با نام " شعر احمد ".
- سرودن شعري درباره حرکات غازها بر روي آب و هنگام پرواز با نام " غاز ".

1324- ورود به دانشکده ادبيات دانشگاه تهران براي ادامه تحصيل در مقطع دکترا.
- آشنايي با ادبيات کودکان جهان پس از ورود به کتابخانه دانشسرا.
- شروع به مطالعه و ترجمه کتب مرتبط با کودکان.
- سرودن شعري براي بيان عشق پروانه به گل و روشنايي با نام " پروانه و چراغ ".
- نگارش چيستان در قالب شعر با موضوع معرفي کتاب با نام " يار مهربان ".
- سرودن شعري در وصف ويژگي هاي ترن با نام " شعر ترن ".
- نگارش چيستان در قالب شعر براي معرفي قورباغه با نام " چيستم؟ ".
- سرودن شعري از زبان مورچه در مورد کار، تلاش و زندگي با نام " مورچه ".
- سرودن شعري از زبان کودکان در باره عشق و علاقه شان به ايران با نام " ايران ".
- سرودن شعري از خاطره ي گذراندن يک روز در طبيعت با نام " در دامن صحرا ".
- سرودن شعري در وصف کودکي کمرو با نام " شعر حسنک ".
- سرودن شعري از زبان يک کودک و مقايسه کارهاي يک آهنگر با کارهاي خودش با نام " من و آهنگر ".
- سرودن شعري در وصف خوشحالي گنجشک کوچک از آمدن بهار با نام " تبريک گنجشک ".
- نگارش چيستان در قالب شعر در مورد معرفي پشه مالاريا با نام " چيستم؟ ".
- نگارش چيستان در قالب شعر در مورد معرفي پروانه با نام " چيستم؟ ".
- سرودن شعري در توصيف شب چهارشنبه سوري با نام " چهارشنبه سوري ".
- سرودن شعري در توصيف مراحل زندگي گنجشک با نام " شعر گنجشک ".
- سرودن شعري در خصوص مضرات همجواري طبيعت و صنعت با نام " صنعت و طبيعت ".
- سرودن شعري درباره سفره هفت سين با نام " يک منظره زيبا ".
- سرودن شعري با نام " هشيار باش – هشيار باش ".
- سرودن شعري در توصيف نسيم بهاري که در اسفندماه مي وزد با نام " نسيم اسفند ".

1325- چاپ اولين كتاب شعر با نام " آواز فرشتگان ".

1326- ارائه پايان نامه دکترا با موضوع " داستانهاي منثور و روشهاي مختلف آنها " .
- دريافت يک قطعه مدال درجه دوم فرهنگ از شوراي عالي فرهنگ مصوبه جلسه 621 شورا.
- تاليف کتاب با نام " قصه هاي شيرين ".

1327- انتشار هفته نامه دانش آموز با همکاري مشايخ فريدني، ابراهيم ديلمقانيان و اقبال يغمايي.

1328- تاليف کتاب داستان با نام " گربه هاي شيپور زن ". ( چاپ دوم 1340 )
- سرودن شعر " مگو ناتوانم " بمنظور بالا بردن اعتماد بنفس و پشتکار در کودکان.
- پذيرش مديريت مجله " دانش آموز " و  " شير و خورشيد سرخ ايران " .

1329- تاليف کتاب داستان با نام " دو کدخدا " براي کودکان.( چاپ دوم 1344 و چاپ سوم 1349 )
- تاليف کتاب داستان با زمينه اجتماعي براي دانش آموزان با نام " از حرف تا عمل ".
1330- تاليف کتاب منظومه داستاني براي دانش آموزان با نام " عاقبت فراري از ميهن ".
- ترجمه کتاب " برق و حريق ".
- ترجمه کتاب " روي زمين و زير زمين " ( اثر ارياوبر. ا ).

1331- عدم موافقت هيات نظارت دوره دکترا ادبيات فارسي دانشکده با موضوع پايان نامه پيشنهادي.
- موافقت و پيشنهاد هيات نظارت مبني بر انتخاب موضوع " داستانهاي منثور قرن هفتم و هشتم " بصورت کلي بر روي تمامي متون و نويسندگان.
- انصراف از تحصيل و عدم ارائه پايان نامه مصوب.

1332- ارائه نخستين ترجمه از کتاب " ابران و تيتانيا " و استقبال اساتيد وي از آن.
- عزيمت به آمريکا با استفاده از بورس دولتي براي تحصيل در دانشگاه کلمبيا.
- تاليف کتاب " دنيا گردي جمشيد و مهشيد " بمنظور آشنايي کودکان با کشورهاي جهان.( چاپ دوم 1345 )

1333- اخذ مدرک فوق ليسانس در رشته هنر از دانشگاه کلمبيا و بازگشت به ايران.
- تاليف کتاب آموزش حروف الفبا با نام " بازي با الفبا ".
- اخذ جايزه ادبي هنري بهترين کتاب سال بخاطر کتاب " بازي الفبا ".
- تاليف کتاب داستان با نام " در جستجوي بهترين آفريده خدا ".
- تاليف کتاب داستان براي کودکان با نام " باغبان و ريشه کن ".
- تاليف کتاب داستان براي دانش آموزان با نام " ترس از مجسمه ".

1334- اخذ مجوز تاسيس دبستان پسرانه روش نو از وزارت فرهنگ در تيرماه.
- تاسيس مدرسه روش نو با کمک همسرش توراندخت مقومي تهراني.

1335- اخذ تقديرنامه و جايزه سلطنتي براي سلسله کتابهاي ( قرائت کودکان )، تاليفي 1333.
- تاليف کتاب داستان با نام " پول کار نکرده ".
- تاليف کتاب داستان با نام " خرچنگ پير ".
- پيشنهاد به موسسه کيهان براي انتشار مجله کيهان بچه ها.
- راه اندازي نشريه کيهان بچه ها و پذيرش مديريت آن تا سال 1358.

1336- تاليف کتاب و آموزش نکات مهم در خصوص مشخصات کتابهاي مورد علاقه کودکان با نام " کودکان چه نوع کتاب هايي را دوست دارند ".
- اخذ مجوز تاسيس دبستان دخترانه روش نو از وزارت فرهنگ در آذرماه.
- تاسيس باشگاهي براي بچه ها با همين نام.
- ترجمه کتاب " جزيره مرجان " ( اثر پلينتن ).
- سرودن شعري در مورد جوانه زدن و رشد دوباره درختان در فصل بهار با نام " بيد ".
- تاليف کتاب مجموعه خاطره هاي کودکي با نام " چند خاطره از کودکي ".
- تاليف کتاب داستان براي خردسالان با نام " چکار کنم تا همه دوستم داشته باشند ".
- سرودن شعري درباره خري سرکش و نا آرام با نام " خر چموش ".
- سرودن شعر از زبان پسري که از کارهاي سگ، گربه، موش و خرگوشي که نگهداري مي کند خسته شده با نام " في في و پيشي ".
- نگارش داستان فانتزي با نام " ببر غمگين ".
- تاليف کتاب داستان با نام " گل سرخ و شکوفه ".

1337- تاليف کتاب کمک درسي با هدف آموزش واژگان و جمله هاي ساده به کودکان دبستاني با همکاري اسمعيل والي زاده با نام " داستان عروسک ".
1338- ترجمه کتاب " بيژن و شير ".

1339- تاليف کتاب داستان با نام " گاو مهربان ".
- سرودن شعري از زبان کودک درباره مادرش و آرزوهايي که براي او دارد با نام " روز مادر ".
- سرودن شعري به مناسبت آمدن بهار با نام " عيد ".
- تاليف کتاب درسي اول دبستان.
- تاليف کتاب داستان با نام " دختري که شب عيد به آسمان رفت ".

1340- سرودن شعري که با مژده ي آمدن سال نو به همه شادباش مي گويد با نام " بهار ".
- بيست و يکم تيرماه، نگارش نامه قدرداني از همسرش " توراندخت مقومي تهراني " به پاس فعاليت او در مدرسه روش نو.

1341- تاليف کتاب، حاوي مجموعه خواندني هاي نو سوادان براي مربيان در خصوص شيوه هاي تربيتي کودکان با نام " ما و بچه هاي ما ".
- تاسيس موسسه ي فرهنگي و غير انتفاعي شوراي كتاب كودك با همكاري عده اي از فرهنگيان با سابقه.
- عضويت در هيئت مديره و تقبل مسئوليت خزانه داري شورا کتاب کودک.

1342- سرودن شعري درباره جانوران جنگل و زندگي خوب و شادي که دارند با نام " روي برگهاي سبز ".
- سرودن شعري درباره ي زيبايي آسمان و ابرهايش با نام " ابرهاي جاندار ".
- سرودن شعري درباره فرا رسيدن بهار با نام " مژده نوروز ".

1343- سرودن شعري در توصيف غازها با نام " غاز ".
- سرودن شعري در توصيف گاوها در زمان چريدن و شيردادن به گوساله ها با نام " گله گاو ".
- سرودن شعري از زبان کتاب که از فوائد خودش مي گويد با نام " آواز کتاب ".

1344- تاليف کتاب مجموعه داستانهاي منظوم با نام " فري به آسمان مي رود ".
- اخذ جايزه شوراي کتاب حاوي لوح تقدير و پلاک شورا بخاطر کتاب " فري به آسمان مي رود " بعنوان بهترين نويسنده اي که بيش از ديگران براي کودکان و نوجوانان کتابهاي خوب منتشر کرده.
- سرودن شعري درباره چلچله ها در فصل بهار با نام " چلچله ها ".

1345- تاليف کتاب مجموعه اشعار با نام " آواي نوگلان".
- سرودن شعري با نام " بره پري ".

1346- تاليف مجموعه داستان هاو افسانه ها براي کودکان با نام " قصه هاي شيرين ".
- تاليف مجموعه اشعار بمنظور آشنايي کودکان با درخت و طبيعت با نام " جشنواره درخت در دبستان ".

1347- سرودن شعري در توصيف سايه با نام " سايه ".
- دريافت تقديرنامه و جايزه سلطنتي بخاطر تاليف کتاب " آواي نوگلان " در اول فروردين ماه.

1348- تاليف کتاب داستان فانتزي با نام " پرويز و آيينه ".

1349- تاليف کتاب مجموعه داستان با نام " در ميان ابرها ".

1350- اخذ جايزه ادبي هنري بهترين کتاب سال بخاطر کتاب " آواي نوگلان ".
- دريافت تقديرنامه و اهداء پلاک شوراي کتاب کودک بخاطر کتاب " فري به آسمان مي رود".
- تاليف کتاب منظومه داستاني با نام " پوري و لباس هايش ".
- تاليف کتاب مجموعه اشعار کودکانه با نام " گلهاي گويا ".
- تاليف کتاب مجموعه داستاني با نام " همسايه عجيب ".

1352- انتشار کتاب مجموعه اشعار با نام " باغ نغمه ها ".

1353- قبول و تعهد براي پرداخت جايزه يکصد هزار ريالي بمنظور تشويق هنرمندان بعنوان " جايزه عباس يميني شريف ".
- سرودن شعري درباره طبيعت ايران و زيبايي هايش با نام " آه ايران عزيز ".

1354- نگارش نمايشنامه تک پرده اي براي کودکان با نام " دستمال گلدار و گنج بي صاحب ".
- اعطاء مبلغ يکصد هزار ريالي بعنوان جايزه " عباس يميني شريف " به 3 نفر از هنرمندان.

1355- تاليف کتاب داستان با نام " خر و خرکچي ".
- تاليف مجموعه اشعار با نام " سفر با تور ".
- اعطاء مبلغ يکصد هزار ريالي بعنوان جايزه " عباس يميني شريف " به 3 نفر از هنرمندان.

1356- تاليف داستان، ويژه کودکان با نام " کتاب توکا ".
- تاليف کتاب بمنظور تعريف کلي از شعر و شعر کودک و بازگويي ويژگي هاي شعر کودک با نام " شعر کودک و نوجوان ".
- اعطاء مبلغ يکصد هزار ريالي بعنوان جايزه " عباس يميني شريف " به 3 نفر از هنرمندان.( آخرين دوره )

1357- تاسيس انجمن پژوهش هاي آموزشي با همکاري ديگر دوستان.

1358- بازنشتگي از مديريت مدارس روش نو .
- تاسيس انتشارات روش نو با همکاري همسرش.

1360- تاليف کتاب " چهره جنگ در ادبيات کودکان و نوجوانان ".

1361- تاليف کتاب داستان با نام " خانه بابا علي ".

1362- تاليف کتاب با نام " شعر با الفبا ".

1363- تاليف کتاب با نام " سياهک و سفيدک ".

1366- انتشار کتابي منتخب از اشعار عباس يميني شريف با گزينش ثمينه باغچه بان با عنوان " نيم قرن در باغ شعر کودکان ".

1367- تاليف آخرين کتاب سوادآموزي براي کودکان ايراني مقيم کشورهاي انگليسي زبان.

1368- عزيمت به آمريکا براي درمان بيماري.
- تاليف کتاب با نام " جدال در پرتگاه توچال ".
- تاليف کتاب با نام " فارسي زبان ايران ".
- بازگشت به ايران و پيوستن به معبودش در بيست و هشتم آذر ماه.
- برپايي مراسم بزرگداشت وي در دانشگاه UCLA در بهمن ماه.
- ايراد سخنراني خانم ثمينه باغچه بان در مراسم بزرگداشت وي در دانشگاه UCLA.
- ايراد سخنراني آقاي احسان يارشاطر در مراسم بزرگداشت وي در دانشگاه UCLA.

1369- برپايي مراسم بزرگداشت وي در شوراي کتاب کودک.
- ايراد سخنراني آقاي هومن يميني شريف در مراسم بزرگداشت وي در شوراي کتاب کودک.
- ايراد سخنراني همسرش خانم " توراندخت مقوي تهاني " در مراسم بزرگداشت وي در شوراي کتاب کودک.

1372- انتشار کتاب " شهر ناپديدان " پس از فوت توسط انتشارات روش نو.
- انتشار کتاب " باغ دوستي " پس از فوت توسط انتشارات روش نو.
- انتشار کتاب " پلنگ يکه تاز " پس از فوت توسط انتشارات روش نو.

آخرين سروده استاد در وصف خودش پس از بازگشت از آمريکا:

من نغمه سراي كودكانم شادست ز مهرشان روانم
عباس يميني شريفم گيرد ز كودكان نشانم

تهيه و تنظيم : محمد شکراله زاده

 

 

عباس يميني شريف

 سلام،
چه همه غيبت کبري داشتم.آخه ما پشت سر اين شتره حرف زديم، حالا لج کرده از پشت در خونه فاميلهاي ما بلند نميشه.تازه اول مياد يه چند روز مي شينه، بعد فاميل نازنين ما رو مي بره. به هر حال روح مهربان فاميل ما شاد باد.

در ضمن در پست "کودکان مظلوم اين دنيا "يه نظر خواهي کردم که يک نفر هم محض رضاي خدا جوابم رو نداد.اي بابا خوب اينکه خجالت نداره، بگيد ننويس ديگه! بگذريم چون من مي نويسم!!!

فکر مي کنم کمتر ايراني باشه که اين شعر رو بلد نباشه:
ما گلهاي خندانيم ......... فرزندان ايرانيم
ايران پاك خود را ......... مانند جان مي دانيم
ما بايد دانا باشيم........ هوشيار و بينا باشيم
از بهر حفظ ايران .......... بايد توانا باشيم
آباد باشي اي ايران ....... آزاد باشي اي ايران
از ما فرزندان خود ........ دلشاد باش اي ايران
..........................................

عباس يميني شريف، شاعري که از سال اول دبستان با شعرهاش آشنا شديم و اونقدر اين شعرها پر محتواو ساده و روان بودند که براي هميشه تو ذهن خوانندگانش مي مونند.
بيوگرافي عباس يميني شريف رو به قلم سياوش سارويی در بانک ادبيات پارسي ادبکده مي خونيم:

"عباس يميني شريف
شاعر، داستان پرداز
تولد 1298، تهران.
درگذشت 28 آذر 1368، تهران.

عباس يميني شريف متخلص به «يميني» در سال هاي 1317 و 1318 در دانشسراي مقدماتي تهران تحصيل كرد. در سال 1319 كه به دانشسراي عالي راه يافت علاقه به شعر گفتن و داستان نويسي براي كودكان در او بيشتر شد. در سال 1322 دو شعر تحت عنوان «ستاره» و «ماده غاز» از وي در شماره هاي چهارم و نهم مجله ي «سخن» به طبع رسيد. در سال 1323 در اولين شماره ي مجله ي «بازي كودكان» شعرهايش به چاپ رسيد و پس از مدتي نيز يميني شريف به سردبيري آن انتخاب شد. در سال 1324 برخي از اشعارش وارد كتاب هاي ابتدايي اراك و پس از آن وارد كتاب هاي اول و دوم و سوم كليه ي دبستان ها شد. عباس يميني شريف در سال 1328 به مديريت مجلات «دانش آموز» و «شير و خورشيد» كه دو نشريه ي وزارت فرهنگ براي كودكان و نوجوانان بود، منصوب شد. در ششم دي 1335 اولين شماره ي مجله ي «كيهان بچه ها» منتشر شد. وي به عنوان مدير اين نشريه تا سال 1358 به انتشار آن ادامه داد. اشعار او در «تهران مصور كوچولوها» تاسيس 1336 و در چند مجله ي ديگر كه براي كودكان منتشر مي شد به چاپ مي رسيد.
عباس يميني شريف چه در دانشسراي مقدماتي تهران و چه در دانشسراي عالي دانشكده ي ادبيات و چه در تيچرز كالج كلمبيا، رشته ي تحصيلاتش هميشه آموزش و پرورش كودكان و نوجوانان بود. در تيچرز كالج كلمبيا علاوه بر رشته ي آموزش و پرورش، به تحصيل در رشته ي ادبيات كودكان نيز پرداخت.
بعدها نيز به سردبيري و مديريت چهار مجله براي كودكان و نوجوانان رسيد. در سال 1334 امتياز مدرسه ي «روش نو» را به كمك همسرش از وزارت فرهنگ دريافت كرد كه بيش از بيست و پنج سال اداره ي مدرسه را به عهده داشت. در سال 1336 باشگاه بچه ها را تاسيس كرد. در سال 1341 با همكاري عده اي از فرهنگيان با سابقه به تاسيس موسسه ي فرهنگي و غير انتفاعي شوراي كتاب كودك پرداخت و از سال تاسيس عضويت در هيئت مديره و خزانه داري شورا را تقبل كرد؛ در سال 1350 به همت وي جايزه ي نقدي يميني شريف تاسيس شد و از آن تاريخ به بعد هرساله به بهترين اثر چاپ شده در حوزه ي ادبيات كودكان تعلق گرفت. در سال 1357 با عده اي ديگر به تاسيس انجمن پژوهش هاي آموزشي همت گماشت.
يميني شريف در زمينه ي ادبيات كودكان صاحب آثار گوناگوني است كه از اين ميان مي توان به كتاب هاي زير اشاره نمود:
- آواز فرشتگان يا شعر كودكان (1325)؛
- قصه هاي شيرين ( مجموعه شعر، 1326)؛
- گربه هاي شيپورزن ( مجموعه شعر، 1344)؛
- دو كدخدا (1329)؛
- برق و حريق ( ترجمه)؛
- روي زمين و زير زمين ( گياه شناسي براي كودكان، اثر ارياوبر. ا.، 1336)؛
- دنيا گردي جمشيد و مهشيد (1322)؛
- بازي با الفبا؛
- جزيره ي مرجان (اثر پلينتن، 1337)؛
- داستان عروسك (با همكاري اسماعيل والي زاده، 1337)؛
- بيژن و شيرين (ترجمه با همكاري ديگران)؛
- كتاب اول دبستان؛
- فري به آسمان مي رود؛
- آواي نوگلان؛
- پرويز و آيينه؛
- در ميان ابرها؛
- گل هاي گويا (1350)؛
- پوري و لباس هاي او؛
- همسايه ي عجيب؛
- باغ نغمه ها (1352)؛
- آه ايران عزيز؛
- دستمال گلدار و گنج بي صاحب؛
- داستان خرو و خركچي؛
- كتاب توكا؛
- خانه ي بابا علي؛
- شعر با الفبا (1363)؛
- سياهك و سفيدك؛
- نيم قرن در باغ شعر كودكان؛
- فارسي زبانان ايراني؛
- پلنگ يكه تاز (1373).
عباس يميني شريف در سال هاي 1333 و 1345 موفق به دريافت جايزه ي سلطنتي بهترين كتاب كودكان و در سال 1346 نيز نايل به دريافت جايزه ي بين المللي يونسكو به مناسبت تاليف بهترين كتاب سال در ايران شده است."

اينهم يک
بيوگرافي خيلي خلاصه!!!ولي مفيد.

جالبه که بدونيد که فرشته يميني شريف، خواهرزاده عباس يميني شريف، هم شعر مي گويد. در باره نقش عباس يميني شريف در زندگي هنري اش ،را
در روزنامه شرق مي خوانيم:
"دايي ام از بچگي من را به سمت هنر، خواندن و نوشتن سوق مي داد. مادرم هم شاعر بود. مي توانم، بگويم در يك محيط هنري بزرگ شده ام اما شاخه شعري ام با عباس يميني شريف متفاوت بود. ايشان راجع به كودكان شعر مي گفتند و من راجع به انسان."

معصومه انصاريان، معاون انتشارات كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان، با ابراز تاسف از اينکه كه كودكان و نوجوانان ما اهل نشريه نيستند، از عباس يميني شريف بدينگونه ياد مي کند:
"با نگاهي به تاريخچه مطبوعات كودك و نوجوان در ايران مي توان به اين نتيجه رسيد كه از زمان انتشار جدي ترين نشريه كودك در سال ۱۳۲۳ با نام «بازي كودكان» به سردبيري عباس يميني شريف تا به امروز مطبوعات كودك و نوجوان به آن رشد مطلوب خود نرسيده و همچنان كودك باقي مانده است."

در مقاله اي با عنوان "
مروري بر نثر فارسي (2)" به قلم محمد حقوقي اينگونه از عباس يميني شرِيف ياد شده است:
"گذشته از اينان، عباس يميني شريف، به جز شعرهاي گوناگوني كه ويژه كودكان سرود، با آثاري چون «آواز فرشتگان»، «بازي الفبا» و «دوكدخدا». رسام ارژنگي با داستانهاي «خروس و روباه»، «آقا موشه»،‌ «خاله سوسكه» و روحي ارباب با نوشتن سرگذشت مردان نامي امثال «گاليله»، «پاستور»، «نيوتن» و‌... از جمله كساني بودند كه به تعليم و تربيت كودكان و نوجوانان توجه كردند."

در
روزنامه همشهري مصاحبه اي با دكتر نوش آفرين انصاري رئيس شوراي كتاب كودك به مناسبت روز جهاني كودك به چاپ رسيده است، که در زير گوشه اي از اين مصاحبه را که به عباس يميني شريف مربوط مي شود را مي خوانيم:
"آيا مرحوم عباس يميني شريف هم در راه اندازي شوراي كتاب كودك نقشي داشتند؟
- عباس يميني شريف هم از بنيانگذاران شورا بودند كه نامشان در كنار نام ۳۰ نفر از نامدارترين علاقه مندان آن زمان است. ايشان از دو وجه به اين كار نظر داشتند، اول اين كه مدرسه داشتند و مي دانستند چقدر وجود كتاب در نظام آموزشي و پرورشي ضروري است و ديگر اين كه شاعر كودكان و نوجوانان بودند و اين در حقيقت، هم از وجه يك مدير مدرسه و هم از وجه پديدآورنده ادبيات كودك قابل تأمل است ايشان تا زمان فوتشان عضو شورا و درواقع خزانه دار شورا بودند و شورا از وجود ايشان هميشه استفاده مي كرد."

در
وبلاگ آموزش ابتدايي نيز مي خوانيم:
"به تعبير برخي از انديشمندان، به غير از افسانه ها، قصه ها و متل هاي ايراني كه در تار و پود خانواده هاي اين سرزمين ريشه دوانده است، اولين رگه هاي ادبيات كودك و نوجوان را در اشعار حكيم نظامي خطاب به فرزند چهارده ساله اش محمد مي بينيم. اين نوع از ادبيات، كه با تعاريف امروزي ادبيات كودك و نوجوان همخواني جدي ندارد، بعدها توسط شاعران و نويسندگان ديگر، پي گرفته مي شود و اولين نمونه هاي امروزي را در آثار رشديه (موسس اولين مدرسه هاي مدرن در تبريز) و جبار باغچه بان مشاهده مي كنيم و سپس اين راه پر فراز و نشيب، توسط صبحي مهتدي، آذريزدي، محمود كيانوش، عباس يميني شريف و خانم ها وزيري، دولت آبادي و ديگران ادامه مي يابد."

انتشارات سروش هم اقدام به چاپ مجموعه اشعار عباس يميني شريف با نام
چشمک بزن ستاره کرده است، که خودم در اولين فرصت اون رو تهيه مي کنم.شعر چشمک بزن ستاره از اشعار مورد علاقه کودکي من بود و هنوز هم دوستش دارم و يک بار کاملش رو براتون مي نويسم.
در اين سايت هم به يک اثر و يک ترجمه از زنده ياد عباس يميني شريف اشاره شده است.
1-
انواع ديپلم براي انواع مردم

2-نوشتن براي كودكان

کاشکي مي شد اونطور که شايسته هست از اين بزرگان ياد بشه، ولي من فقط اينقدر در توانم هستش که اميدوارم هم خودشون و هم شما منو ببخشيد.
به هرحال مهترين مسئله اين هستش که زنده ياد عباس يميني شريف در ادبيات کودکان نقش بسزايي داشته است و در اين راه زحمات زيادي کشيده که نبايد ناديده گرفته شود و نبايد کودکان حال و آينده نيز حق برخورداري از اين اشعار و داستانها رو از دست بدهند.

تا روز ديگر و نوشته اي جديد خداحافظ.

(# نوشته شده توسط غزل ( Comments (0)

________________________________________

Sonntag, Juni 06, 2004 سلام،
پست همان پست "کودکان مظلوم اين دنيا " مي باشد.

فقط
دوست عزيزي يادآوري بجايي فرمودند که نام گروهم در orkut رو بنويسم.خوب ديگه پيريه و هزار درد.
نام گروهم در (family & Home:
children(shahr-e-gheseh مي باشد و صفحه دوستانم هم به نام ghazal هستش.

پست همان پست "کودکان مظلوم اين دنيا " مي باشد.

تا روزديگر و نوشته اي جديد خداحافظ

(# نوشته شده توسط غزل ( Comments (0)

________________________________________

Samstag, Juni 05, 2004

کودکان مظلوم اين دنيا

 

هر چي بيشتر راجع به بچه ها تحقيق مي کنم، بيشتر از خودم بدم مياد؛ نمي دونم چکار کنم؟ اينهمه بچه تو دنيا مخصوصا تو ايران خودمون هستند که شبانه روز داره بهشون ظلم مي شه.کودکان بي سرپرست،کودکان کار، کودکان خياباني، کودکان زلزله زده،کودکان پناهنده... ،اين راه به کجا ختم خواهد شد؟حتما به ناکجاآباد.
هزاران هزار مقاله،آموزش، سمينار، کنگره... ولي پس چرا هر روز به تعداد اين بچه ها اضافه مي شه؟ و اوضاع وخيم تر.
چند وقته از خودم مي پرسم که چي؟ نشستي شعر جمع مي کني براي بچه ها؟ کار ديگه اي بلد نيستي؟ از يک طرف هم فکر مي کنم شايد اينجوري روابطمون با بچه ها بيشتر بشه،بفکر بيفتيم و يک تکوني بخوريم و بهشون بيشتر توجه کنيم.نظر شما چيه؟
وقتي پدرم رو از دست دادم، با اينکه 11-12 سالم بيشتر نبود، قسم خوردم که وقتي بزرگ شدم سرپرستي يک بچه رو بعهده بگيرم؛ ولي حالا که بزرگ شدم مي بينم چقدراين يک بچه ها زيادن و بايد کاري فراتر از اون کرد،شايد باورتون نشه ولي اگه بدونيد چه شبهايي يواشکي مي رفتم تو حياط پرورشگاه آمنه و از پنجره خوابگاه بچه ها رو نگاه مي کردم.( خوبه تا حالا گير نيفتادم!)معصوميت و مظلوميت اونجا زير بال آينده اي مبهم موج ميزد.بنظر من تو زندگي از کنار هر چي بشه گذشت از کنار کودکان نمي شه گذشت.
حالا هم منتظرم تا اين زبون کذايي رو خوب ياد بگيرم و شروع کنم به يک کار مفيد در ارتباط با کودکان مظلوم اين دنيا.البته اگه خدا بخواد.خوشبختانه مهربان همسر هم با من هم عقيده هستش و مي دونم که از هيچ کمکي در اين زمينه کوتاهي نخواهد کرد.(گذاشتمش تو رودربایستي!!)
ببخشيد يک کم نامنسجم و قاطي پاطي نوشتم، افکارم دوباره از اون گره کورها خورده!و اين فقط يک ذره کوچيک از اون آشفتگي دروني هستش.اصرار نکنيد نمي تونم همشو بنويسم. ولي گذشته از شوخي بلد هم نيستم اونچه رو که در اين مورد در ذهنم مي گذره بنويسم.

اين هم چند تا لينک که نگاه کردنشون بي ضرره:
-
بچه هاي بم
- کميته حمايت از کودکان خيابانی ايران - سوئد
- کانون فرهنگی کودکان و نوجوانان
- سايتهاي آموزشي براي کودکان
- اول کودکان
- موسسه پژوهشي تاريخ ادبيات کودکان
- فرهنگسراي کودک
و هزاران سايت و نوشته و مقاله ديگه در باره کودکان که کافيه در گوگل جستجو کنيد.

راستي از بس از orcut تعريف کردن من هم يک
گروه کوچولويي اونجا راه انداختم که شايد اونجا بتونيم بحث و تبادل نظري بيشتري داشته باشيم.

تا روز ديگه و نوشته جديد خداحافظ

(# نوشته شده توسط غزل ( Comments (0)

عباس یمین شریف

عباس یمینی شریف

 "عباس يميني شريف
شاعر، داستان پرداز
تولد 1298، تهران.
درگذشت 28 آذر 1368، تهران.

 

 من نغمه سراي كودكانم
شادست ز مهرشان روانم

عباس يميني شريفم
گيرد ز كودكان نشانم

عباس يميني شريف متخلص به «يميني» در سال هاي 1317 و 1318 در دانشسراي مقدماتي تهران تحصيل كرد. در سال 1319 كه به دانشسراي عالي راه يافت علاقه به شعر گفتن و داستان نويسي براي كودكان در او بيشتر شد. در سال 1322 دو شعر تحت عنوان «ستاره» و «ماده غاز» از وي در شماره هاي چهارم و نهم مجله ي «سخن» به طبع رسيد. در سال 1323 در اولين شماره ي مجله ي «بازي كودكان» شعرهايش به چاپ رسيد و پس از مدتي نيز يميني شريف به سردبيري آن انتخاب شد. در سال 1324 برخي از اشعارش وارد كتاب هاي ابتدايي اراك و پس از آن وارد كتاب هاي اول و دوم و سوم كليه ي دبستان ها شد. عباس يميني شريف در سال 1328 به مديريت مجلات «دانش آموز» و «شير و خورشيد» كه دو نشريه ي وزارت فرهنگ براي كودكان و نوجوانان بود، منصوب شد. در ششم دي 1335 اولين شماره ي مجله ي «كيهان بچه ها» منتشر شد. وي به عنوان مدير اين نشريه تا سال 1358 به انتشار آن ادامه داد. اشعار او در «تهران مصور كوچولوها» تاسيس 1336 و در چند مجله ي ديگر كه براي كودكان منتشر مي شد به چاپ مي رسيد.
عباس يميني شريف چه در دانشسراي مقدماتي تهران و چه در دانشسراي عالي دانشكده ي ادبيات و چه در تيچرز كالج كلمبيا، رشته ي تحصيلاتش هميشه آموزش و پرورش كودكان و نوجوانان بود. در تيچرز كالج كلمبيا علاوه بر رشته ي آموزش و پرورش، به تحصيل در رشته ي ادبيات كودكان نيز پرداخت.
بعدها نيز به سردبيري و مديريت چهار مجله براي كودكان و نوجوانان رسيد. در سال 1334 امتياز مدرسه ي «روش نو» را به كمك همسرش از وزارت فرهنگ دريافت كرد كه بيش از بيست و پنج سال اداره ي مدرسه را به عهده داشت. در سال 1336 باشگاه بچه ها را تاسيس كرد. در سال 1341 با همكاري عده اي از فرهنگيان با سابقه به تاسيس موسسه ي فرهنگي و غير انتفاعي شوراي كتاب كودك پرداخت و از سال تاسيس عضويت در هيئت مديره و خزانه داري شورا را تقبل كرد؛ در سال 1350 به همت وي جايزه ي نقدي يميني شريف تاسيس شد و از آن تاريخ به بعد هرساله به بهترين اثر چاپ شده در حوزه ي ادبيات كودكان تعلق گرفت. در سال 1357 با عده اي ديگر به تاسيس انجمن پژوهش هاي آموزشي همت گماشت.
يميني شريف در زمينه ي ادبيات كودكان صاحب آثار گوناگوني است كه از اين ميان مي توان به كتاب هاي زير اشاره نمود:
- آواز فرشتگان يا شعر كودكان (1325)؛
- قصه هاي شيرين ( مجموعه شعر، 1326)؛
- گربه هاي شيپورزن ( مجموعه شعر، 1344)؛
- دو كدخدا (1329)؛
- برق و حريق ( ترجمه)؛
- روي زمين و زير زمين ( گياه شناسي براي كودكان، اثر ارياوبر. ا.، 1336)؛
- دنيا گردي جمشيد و مهشيد (1322)؛
- بازي با الفبا؛
- جزيره ي مرجان (اثر پلينتن، 1337)؛
- داستان عروسك (با همكاري اسماعيل والي زاده، 1337)؛
- بيژن و شيرين (ترجمه با همكاري ديگران)؛
- كتاب اول دبستان؛
- فري به آسمان مي رود؛
- آواي نوگلان؛
- پرويز و آيينه؛
- در ميان ابرها؛
- گل هاي گويا (1350)؛
- پوري و لباس هاي او؛
- همسايه ي عجيب؛
- باغ نغمه ها (1352)؛
- آه ايران عزيز؛
- دستمال گلدار و گنج بي صاحب؛
- داستان خرو و خركچي؛
- كتاب توكا؛
- خانه ي بابا علي؛
- شعر با الفبا (1363)؛
- سياهك و سفيدك؛
- نيم قرن در باغ شعر كودكان؛
- فارسي زبانان ايراني؛
- پلنگ يكه تاز (1373).
عباس يميني شريف در سال هاي 1333 و 1345 موفق به دريافت جايزه ي سلطنتي بهترين كتاب كودكان و در سال 1346 نيز نايل به دريافت جايزه ي بين المللي يونسكو به مناسبت تاليف بهترين كتاب سال در ايران شده است."



ما گلهاي خندانيم ......... فرزندان ايرانيم
ايران پاك خود را ......... مانند جان مي دانيم
ما بايد دانا باشيم........ هوشيار و بينا باشيم
از بهر حفظ ايران .......... بايد توانا باشيم
آباد باشي اي ايران ....... آزاد باشي اي ايران
از ما فرزندان خود ........ دلشاد باش اي ايران

:
 

 

 منبع:سایت فرهنگ و هنر. سایت عباس یمینی شریف

به نام ساقی و مشک عب________________ا س

به احساس آب آمدم مشک را           بشو از دل و دانه کن اشک را

                             " مدیر وبلاگ "

                                      

به احترام و ادب سا قی کو دکان حســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــین ع ع ع(عبــــــــــــــــــــــاس.....ع ع ع

امروز غزه کربلای زمان است عبــــــــــــــــــاس و حمــــــاس   ...........

سروده های زیر از " احمد عزیزی" شاعر اهل بیت که اکنون در کما به سر می برد ....

دختر لو لاک دستم  خسته شد    

زخم هایی سرخ و بی سر دیده ایم       نینوا هایی مکرر دیده ایم

 

کربلا در سینه ی صد چاک ما        ریشه های نینوا در خاک ما

 

هیج قومی مثل ما گرد شهید      در سماع خون نیامد با یزید

 

خولی تاریخ در صد مرحله            رد شد از قنداقمان با حرمله

 

قوم ما در قتلگاه روزگار             می شناسد شمر های بی

شمار

از تبار تیره ی تیر است شمر    از نژ اد لخت شمشیر است  شمر

 

شمر دست رد به روی کاسه ها ست      شمر ذبح لاله ها بر

ماسه هاست

شمر بی شک نطفه ی ذی الجوشن است        شمر محصول

زنای آهن است 

شمر یعنی هر که در فصل بهار            خون کبکی را بریزد   با  نهار

 

ای چکانده خون بر این خاک امین        ای نهاده زخم بر قلب زمین

 

ای حرم سازان بت های پلید            پرده داران هبل

های جدید

کهنه حمّالان  جرم بو لهب            شاعران جا هلیت در عرب

 

ریخت در خاک شما خمّ خمین         در یزید ستانتان خون  حسین ع ع ع.... 

 

ای نفاق منتشر در ماشه ها      ای اشدّ کفر در دشداشه

ها

ای نژاد منقرض در خواب ها        ای تبار منجمد در آب ها

 

این همان عصر سیاه ثانی است      این کمون آخر ویرانی است

 ما به فرعونی ترین قصر آمدیم      ما به بی موسی ترین

 عصر آمدیم 

باغداران فلسطین مرده اند         شاعران دیر یاسین مرده

 اند

سر زمین سبزه گیر خوب من        جلگه ی سکر آور

 مرطوب من

سرزمین کر بلا آهنگ ما              خاک عاشورایی

گلرنگ ما

السّلام ای کربلا ی پنج ما          السّلام ای کشتزار 

 رنج ما

دم بگیریم  ای شهید ابن  شهید        آمدیم از غربتستانی بعید

 

می چکد از سینه ی تو  خون رنگ        لخته شد آواز تو در باغ

سنگ

در زمین دشت تپید ن ها تویی          قتلگاه  سر بریدن

ها تویی .......

********************

 

اگر خواستید  سروده های "عزیزی" را ادامه دهید در نظرات درج نمایید ...

 

 

       وبرای شفای  این شاعر بی پروای دل سرا  دعایی برای شفا .......

                  به گیسوی عباس ع متو سلیم و به اجابت دعا مترصد......

            السّلام علیک یا ساقی خشک لب فرات       السّلام عليك يا يداللّه نجات......

 تقديم به (از مدير وبلاگ به تبرك يك پلاك)براي گمنام "پلاك..

يا وارث زمين.......

  رباعي خاك:

  هر لحظه زمين پيش خدا داد كند....

صد عقده زدل شكفته آزاد كند......

آن سنگ كه بر مزار گم نام تو هست

در شيون خاموش تو فرياد كند....

  لا حول ولا قوه الاّ باالله......

فروغ الزمان فرخزاد ( تابو ناز  فرحزاد ......".بوف نور" ايران 1

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم الله الرّحمن الرّحيم

فروغ الزمان فرخزاد (رستم زاد (وانمود واقعيت زاد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هر آنچه می خواهید از فروغ فرخ زاد بدانید

فروغ در روز هشتم دی ماه در خیابان معزالسلطنه کوچه خادم آزاد در محله امیریه تهران از پدری تفرشی و مادری کاشانی‌تبار به دنیا آمد. فروغ فرزند چهارم توران وزیری تبار و سرهنگ محمد فرخزاد است. از دیگر اعضای خانواده او می‌توان برادرش، فریدون فرخزاد و خواهر بزرگترش، پوران فرخزاد را نام برد.

سرودن اولین شعر
فروغ ۱۲ سال پیش از مرگش، اولین شعر خود را به مجله روشنفکر سپرد و همان هفته بود که صدها هزار نفر با خواندن شعر بی پروای او با نام شاعری تازه آشنا شدند که چندی بعد به اوج شهرت رسید و آثارش هواخواهان بسیار یافت؛ و در همان روزها بود که یکی از شاعران معروف، او را در بی‌ پروایی و دریدن پرده ریاکران با حافظ تشبیه کرد و نوشت: «که اگر در قدرت کلام هم به پای لسان الغیب برسد حافظ دیگری خواهیم داشت.» فروغ با مجموعه های اسیر، دیوار و عصیان در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد.

ازدواج با پرویز شاپور
فروغ در سالهای ۱۳۳۰ در ۱۶ سالگی با پرویز شاپور نویسنده ایرانی که ظاهراً پسرخاله وی بود، ازدواج کرد. این ازدواج در سال ۱۳۴۳ به جدایی انجامید. حاصل این ازدواج، پسری به نام کامیار شاپور بود. پرویز شاپور و فروغ فرخزاد، در نامه‌ها و نوشته‌های خویش از کامیار، با نام ”کامی” یاد می‌کردند. فروغ پیش از ازدواج با شاپور، با وی نامه‌نگاریهای عاشقانه‌ای داشت. این نامه‌ها به همراه نامه‌های فروغ در زمان ازدواج این دو و همچنین نامه‌های وی به شاپور پس از جدایی از وی بعدها توسط کامیار شاپور و عمران صلاحی منتشر گردید.

نامه های نامه های فروغ فرخزاد به پرویز شاپور را نتنها به خاطر اینکه از طرف فروغ نوشته شده اند خواندنی است بلکه اینها نامه های گذشته است اینها حرفهایی است که در گذشته مطرح بوده ولی … کمی که فکر می کنیم …. کمی که مقایسه می کنیم می بینیم با حرفهایی که امروزه در جامعه ی ما گفته می شود چندان فرقی ندارد و در برخی موارد اصلا فرق ندارد … بحث تلخ وشیرین مهریه در نامه های قبل از ازدواج! که پنداری قیمتی است برای انسانها ! دلتنگی هایی که از سوی پدران و مادران برای فرزندان ایجاد می شود و تنها دلیل آن تفاوت نگرشی است که دو طرف به زندگی دارند و این تنها با گذشت زمان و اختلاف زمان ایجاد می شود!

محدودیتهایی که برای زنان بوده و هست در بخش نامه های زندگی مشترک به خوبی قابل حس است!

این نامه ها از سه بخش تشکیل شده است. سه بخش زندگی فروغ؛

پیش از پیوند (۱۶ نامه)
زندگی مشترک (۲۲ نامه)
پس از جدایی (۱۸ نامه)

سفر به ایتالیا

پس از جدایی از شاپور، فروغ فرخ‌زاد، برای گریز از هیاهوی روزمرگی، زندگی بسته و یکنواخت روابط شخصی و محفلی، به سفر رفت. او در این سیر و سفر، کوشید تا با فرهنگ غنی اروپا آشنا شود. با آنکه زندگی روزانه‌اش به سختی می‌گذشت، به تأتر و اپرا و موزه می‌رفت. وی د ر این دوره زبان ایتالیایی و همچنین فرانسه و آلمانی را آموخت. سفرهای فروغ به اروپا، آشنایی‌اش با فرهنگ هنری و ادبی اروپایی، ذهن او را باز کرد و زمینه‌ای برای دگرگونی فکری را در او فراهم کرد.

آشنایی با ابراهیم گلستان و کارهای سینمایی فروغ
آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تغییر فضای اجتماعی و درنتیجه تحول فکری و ادبی در فروغ شد.

در سال ۱۳۳۷ سینما توجه فروغ را جلب می‌کند. و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا می‌شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می‌دهد. و چهار سال بعد یعنی در سال ۱۳۴۱ فیلم خانه سیاه است را در آسایشگاه جذامیان تبریز می‌سازند. و در سال ۱۳۴۲ در نمایشنامه شش شخصیت در جستجوی نویسنده بازی چشمگیری از خود نشان می‌دهد. در زمستان همان سال خبر می‌رسد که فیلم خانه سیاه است برنده جایزه نخست جشنواره اوبر هاوزن شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر را با تیراژ بالای سه هزار نسخه توسط انتشارات مروارید منتشر کرد.

افتخاری بزرگ بود برای یک زن ایرانی . لیکن فروغ در جستجوی افتخارات رسمی نبود و خود در مصاحبه ای در باره ی این جایزه گفت :

(( این جایزه برایم بی تفاوت بود . من لذتی را که باید میبردم از کار برده بودم . ممکن است یک عروسک هم به من بدهند . عروسک چه معنی دارد ؟ جایزه هم عروسک است …. ))

در سال ۱۳۴۳ به آلمان، ایتالیا و فرانسه سفر می‌کند. سال بعد در دومین جشنواره سینمای مولف در پزارو شرکت می‌کند که تهیه کنندگان سوئدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد می‌دهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش می‌شوند. پس از این دوره، وی مجموعه تولدی دیگر را منتشر کرد. اشعار وی در این کتاب تحسین گسترده‌ای را برانگیخت.

این خود شاعر بود که به راستی دیگر باره تولد می یافت. در هیات یه شاعر جهانی که شعرش از مرزهای بومی سرزمین خویش و زبان مادری خویش گذشته است. (( تولدی دیگر )) حادثه ای فراموش نشدنی بود در تاریخ شعر معاصر ما و در تاریخ ادبیات ما. خود فروغ نیز این کتاب را بیشتر از کتابهای دیگرش دوست می داشت. خودش درباره ی این کتاب می گوید:

(( من همیشه به آخرین شعرم بیشتر از هر شعر دیگرم اعتقاد پیدا می کنم. دوره ی این اعتقاد هم خیلی کوتاهست، بعد زده می شوم و همه چیز به نظرم ساده لوحانه می آید. من از کتاب (( تولدی دیگر )) ماهها است که جدا شده ام . با وجود این فکر می کنم که از آخرین قسمت شعر (( تولدی دیگر )) می شود شروع کرد …. ))

و آخرین قسمت شعر (( تولدی دیگر )) که آخرین شعر این کتاب نیز هست چنین است :

(( من پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوس مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام ، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یه بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد .))

پس از آن مجموعه ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد را منتشر نمود.

فروغ زبان ایتالیایی و آلمانی را طی اقامت چند ماهه ی خود در اولین سفرش به این دو کشور که در سال ۱۳۳۶ بود ، فرا گرفته بود و این دو زبان را به خوبی حرف میزد . زبان فرانسه را هم به قدر احتیاج حرف میزد ، ولی با مرتب زبان انگلیسی در چهار سال اخیر ، این زبان را هم در حرف زدن و هم در نوشتن و ترجمه کردن ، خوب فرا گرفته بود .

نمایشنامه ی (( ژان مقدس )) از (( برنارد شاو )) و سیاحتنامه ی (( هنری میلر )) در یونان به اسم (( ستون سنگی ماروسی )) را به فارسی ترجمه کرده بود که هنوز چاپ نشده .ترجمه ی (( ژان مقدس )) که شرخ زندگی (( ژاندارک )) است ، به این منظور بود که در سال آینده این نمایشنامه روی صحنه بیاید و خودش می خواست نقش (( ژاندارک )) را بازی کند .

در تابستان سال ۱۳۴۳ برگزیده ی اشعار او چاپ شد .

در سال ۱۳۴۴ سازمان یونسکو یه فیلم نیم ساعته از زندگی فروغ تهیه کرد . به پاس شعر و هنر او که اینک در یک سطح جهانی قرار گرفته بود . در همان سال (( برناردو برتولوچی )) یکی از کارگردانهای موج نو ایتالیا نیز به تهران آمد و یک فیلم یک ربع ساعت از زندگی فروغ ساخت .

در سال ۱۳۴۵ فروغ یکبار دیگر به ایتالیا سفر کرد و در دومین فستیوال فیلم (( مولف )) در شهر (( پذارو)) شرکت نمود . همین سال از کشور سوئد به او پیشنهاد کردند که به سوئد برود و در آنجا فیلم بسازد و فروغ این پیشنهاد را پذیرفت .

بجاست که بگوییم سوئد اینک یکی از کشورهای پیشرو هنر سینما است در سراسر جهان . وقتی این نکته را در نظر بگیریم آشکار میشود که ناقدان هنری سوئد بکار سینمایی فروغ تا چه حدی ارج می نهاده اند .

باز در همین سال از چهار کشور آلمان و سوئد و انگلستان و فرانسه به فروغ پیشنهاد شد که اجازه دهد اشعارش را ترجمه و چاپ کنند …. فروغ دیگر فقط مال ما نبود . جهانی او را می طلبید و احترام می گذاشت .

زندگی اش چنین بود …. پربار ، پر ثمر وسرشار از تلاش و کوشش و کار و فراموش نکنیم که وقتی مرگ به سراغش آمد هنوز سی و دوسال بیشتر نداشت و به اینجا رسیده بود که گفتیم و یادگارهایی اینهمه پرارج برای ما گذاشته بود ….

روحیه و شخصیت راستین فروغ را می باید از شعرهایش شناخت . آنانکه اورا از نزدیک می شناختند می گویند :

(( یک انسان والا بود و صادق و صمیمی و مهربان . روشن بینی عجیبی داشت که از حقیقت سرچشمه گرفته بود . حالتی داشت چون قدیسین : آمیخته ای از صفا و راستی و معصومیت .))

یکی از دوستانش می گفت :

(( فروغ تجسم آزادی بود ، در محبس ، اگر بتوانید حداکثر آزادی و حداکثر حبس را مجسم کنید ، فروغ همین بود و تلاطم ها یش نیز از این بود . او شادترین و غمگین ترین انسانی است که من دیده ام . اگر شادی از راهی برود و غم از راهی دیگر و سرانجام این دو در نقطه ای بهم برسند ، آن نقطه فروغ است . فروغ نقطه ی ملاقات غم و شادی بود .))

از یک دوست دیگرش پرسیدم : (( فروغ چه چیزهایی را دوست میداشت و احترام می گذاشت ؟))

گفت :
(( هر آنچه را در آن اثری از نجابت بود : تپه را ، حرکت ابر را ، آدم در حال آدمیت یا در معصومیت ، شبنم را …. ))

زشتی و تنگ نظری و نانجیبی را نمی توانست بپذیرد . هر چند آنها را می بخشید و خود با آنها بیگانه بود . اگر دشنامی می شنید ، دشنام دهنده را می نگریست تا دریابد که قصد او ناشی از یک بیماری شخصی است یا یک جذام وسیعتر ، یک علت عام و همه گیرتر. به بیماری شخصی ترحم می کرد و علت و بیماری عمیق و وسیعتر را پاسخ می گفت . اما پاسخی در حد کلی و بالا ، نه فردی و کوچک .

آخرین شعری که از او به چاپ رسید ، به نام (( چرا توقف کنم )) ؟

پاسخی بود عمیق و انسانی بیک هرزه درایی که او را آزرده بود. هر چند حتی هرزه درایان را به هیچ نگرفت ، چون می دانست که در عرصه ی انسانیت کسی شدن جگر می خواهد.

از مادیات زندگی جز آنچه نیازهای ابتدایی یک انسان را برطرف میسازد ، چیزی نمی خواست . فروتن بود و پاک نهاد .

زندگی اش در شعر خلاصه می شد . هر کس شعری می گفت ، گویی به او مربوط میشد . کنکاش میکرد و همه ی شعرهایی را که در مجلات یا به صورت کتاب چاپ میشد ، میخواند . به شاعران جوان توجه بیشتری داشت و هر بار که میدید یکی از شعرای نامدار زمانه ی ما ، شعری ضعیف ساخته است ، غمگین میشد . مثل اینکه خودش دچار خطایی شده است.

پایان زندگی

آخرین مجموعه شعری که فروغ فرخزاد، خود، آن را به چاپ رساند مجموعه تولدی دیگر است. این مجموعه شامل ۳۱ قطعه شعر است که بین سال‌های ۱۳۳۸ تا ۱۳۴۲ سروده شده‌اند. به قولی دیگر آخرین اثر او «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد است» که پس از مرگ او منتشر شد.

فروغ فرخزاد در روز ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ هنگام رانندگی با اتوموبیل جیپ شخصی‌اش، بر اثر تصادف در جاده دروس-قلهک در تهران جان باخت. جسد او، روز چهارشنبه ۲۶ بهمن با حضور نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد.

از فروغ چندین شعر ، دو سناریو برای فیلم ، یک رمان نیمه تمام و تعدادی تابلو و طرح نقاشی به یادگار مانده است . دوستانش در نظر گرفته اند خانه اش را کتابخانه ای سازند ، باشد که یادش و نامش را نسل های دیگر گرامی شمارند و گرامی باد یاد او و نام او.

آثار

* ۱۳۳۱ - اسیر شامل ۴۴ شعر
* ۱۳۳۵ - دیوار
* ۱۳۳۶ - عصیان، شامل ۱۷ شعر

* ۱۳۵۲ - تولدی دیگر، شامل ۳۵ شعر
* ۱۳۴۲ - ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد، شامل ۷ شعر

فروغ در آثار دیگران

در سال ۱۳۸۱، ناصر صفاریان سه فیلم مستند با نامهای جام جان، اوج موج و سرد سبز درباره فروغ ساخت که در آن با افراد زیادی همچون کاوه گلستان فرزند ابراهیم گلستان، بهرام بیضایی کارگردان سینما، فریدون مشیری شاعر، مادر و خواهر فروغ فرخزاد و کسان دیگری گفتگو شده است.

همچنین در این فیلم عکسهای منتشر نشده بسیاری از فروغ به نمایش گذاشته شده است.

فروغ ، فروغ فرخ زاد، زندگینامه فروغ فرخ زاد ، زندگینامه فروغ ، بیوگرافی فروغ فرخ زاد ، بیوگرافی فروغ ، اشعار فروغ فرخ زاد ، اشعار فروغ ، شعر فروغ فرخ زاد ، شعر فروغ ، دیوان فروغ فرخ زاد ، دیوان فروغ ، فروغ ، فروغ فرخ زاد، زندگینامه فروغ فرخ زاد ، زندگینامه فروغ ، بیوگرافی فروغ فرخ زاد ، بیوگرافی فروغ ، اشعار فروغ فرخ زاد ، اشعار فروغ ، شعر فروغ فرخ زاد ، شعر فروغ ، دیوان فروغ فرخ زاد ، دیوان فروغ ، فروغ ، فروغ فرخ زاد، زندگینامه فروغ فرخ زاد ، زندگینامه فروغ ، بیوگرافی فروغ فرخ زاد ، بیوگرافی فروغ ، اشعار فروغ فرخ زاد ، اشعار فروغ ، شعر فروغ فرخ زاد ، شعر فروغ ، دیوان فروغ فرخ زاد ، دیوان فروغ 

    

 

فروغ الزمان فرخزاد ( تابو ناز  فرحزاد .......

بـــــــــــــــــــــــــــم الله الرّحمن الرّحيم

فروغ الزّمان فرخ زاد(زن زمان خود...

جز خدا هیشکی نمی مونه برات

/ بیوگرافی کامل فروغ فرخ زاد /(باسپاس از ياس وبلاگ كلوپ؟

فروغ الزمان فرخ زاد ؟؟؟؟؟         

نادره ای نخستین بر آسمان شعر و ادب پارسی ایران درخشیدن گرفت و افق

دید پرفروغش را بر همگان ارزانی داشت ، صدایش ترنم موسیقی بود و

شعرش آیت عشق و هم او بود که به نوعی دیگر اندیشیدن را به نوعی دیگر

دیدن را در فراسوی چشمان خسته و بسته یمان قرار داد .

فروغ عشق را به نظاره نشست و صبر کرد تا ما بزرگ شویم و صبوری کرد تا

کلمات درست ادا شوند و جایگاهی درست بیابند .

در میان حقایق گیتی به جستجو پرداخت و خود را از صیقل عشق گذراند تا

اثرهایی این چنین بدیع را به یادگار نهاد ، فروغ فاصله گرفت از هر آنچه در

بندش می کرد .

روح او آرام و قرار نداشت ، به دنبال مکان ، زمان ، اتفاق بود تا همه ی حسّش

را ارامش بخشد .

نهایت حقایق زندگی را دریافت می کرد و بیان .

افسوس که هیچ گوشی برای شنیدنش نیافت .

افسوس که فروغ برای زمانش بزرگ بود و بزرگتر از آن بود که درک شود و این

نامهربانی زمانه است که اینگونه از آدمهای بزرگ خود پذیرایی میکند .

چرا که آدمهای بزرگ همیشه از فراسوی زمان خود جلوترند و طبیعی است

که توسط آدمهایی که در تنگنای زمان و از آن تنگتر در عقاید خشک و بسته ی

خود دست و پا میزنند درک نشوند.

فروغ تابید و درخشش در جهان ادب عالمگیر شد .

افسوس که صد افسوس مردم ما اندیشه های والا و روح بزرگ این فرزانه ی

جاوید را نفهمیدند .

همه ی این ای کاش ها و همه ی این افسوس ها زمانی ثمر می بخشد که

ما اندیشه های تابناک او را درک کنیم و بزرگی روحش را ارج نهیم ، هر چند که

او خود مانا و جاوید است .

فروغ فرخ زاد سرکش ترین بانوی شعر سده ی بیستم میلادی است .

او سنت شکن جامعه ی ادبی ایران در گستره ی زبان فارسی بود ، هر چند

که با عمر بسیار کوتاه ؛ شتابناک آمد و زود هنگام بسر رسید ، اما راه و رسم

او در شعر فارسی و نقش او در آفرینش هنری هنوز قافله ی نو سخنی در

شعر امروز زنان در زبان فارسی را ساربانی میکند .

این سرایشگرآرامش ناپذیرسخنور با آنکه در

ناآسودگی جانکاه زیست ، اما بهروری

بیشترین تولید اندیشه در سرزمین شعر

امروز فارسی را دارد .

هوای بسته و زیستن گاه سرزنشگر دشوار و سوزنده ی یک خانواده نظامی ،

فروغ را بسوی ایستایی و پویایی یکسره راند . او هرگز از نزدیکان و بستگان

آفرین نشنید و از سوی کسی نیز رنگ مهر ، در تیرکش های نشانه بر او پدیدار

نیامد . همه ی خانه ی او در آن خانه ی پدری اتاقی بود که هر از گاهی

چراغش را به سرقت می بردند و او در تاریکی مفرد ثانیه های حقیقت را درک

می کرد .

 دریغا که زندگی کوتاهش هم با غم و غربت او در خانواده طی میشد و هم

پیرامون ، با این بانوی نادره سخن ، بیگانگی میکردند .

زندگیش پر از لحظه های غریب بود ، لحظه های تاخت و تاز فکری با خانواده ،

لحظه های زخم زبانهای مردم برزن و ثانیه های پیچیده ای که باید با بینش

فروغ درک می شد و مردم سطحی نگر آنرا به فنا بردند .

فروغ پر از حرف بود ، پر از لطافت ، پر از محبت ، پر از حقیقت ، پر از حس ...

دریغا و افسوس روزگار با مردم هزار چهره اش جوری دیگر با او رفتار کردند ،

که همه ی راز و سر فروغ به شعرهایش سپرده شد .

جایی که از تیررس اهداف و افکار شوم عوام در امان ماند ، و امروز ما ماندیم و

همه ی مشغولیات فکری و احساسی یک روح بنام فروغ در دیوانی پر از راز

شعرگونه ...

بیوگرافی کامل "فروغ الزّمان فرخ زاد"

فروغ الزمان فرخ زاد در " 8 دی سال 1313 " در تهران محله ی امیریه کوچه ی

خادم آزاد چشم به باغ هستی و زندگی گشود .

او در یک خانواده ی نه نفری بزرگ شد .

پدرش سرهنگ محمد فرخزاد یک نظامی سختگیر بود و مادرش توران وزیزی

تبار (با نام شناسنامه ای بتول ) زنی ساده و خوش باور .

اوچهار برادر با نامهای " امیر مسعود ، فریدون ، مهرداد ، مهران " و دو خواهر با

نام " پوراندخت ، گلوریا " داشت .

تابستانهای دوران کودکی به دلیل مسئولیت پدر در اداره ی املاک مازندران در

نوشهر می گذراند .

در دوران هفت سالگی به اجبارپدر به ساخت پاکت از روزنامه های باطله می

پرداخت . آن هم برای آشنایی با چگونگی به دست آوردن پول که در سالهای

متوالی تکرار میشد .

در همان دوران کودکی نخستین جرقه های ذهنی تراوش می کند . او بسیار

شیطان ، یکه تاز، فعال و پرانرژی و ناآرام بود .همین عدم آرامش او هم منجر

به شیطنت و هیاهوی او می شد .

فروغ با آن موهای طلایی فرفری با چشمهایی درشت که سپیدی اش زیادتر

از تیرگیش بود و با آن لبهای درشت که زیبایی خاصی داشت .

فروغ آنچنان شیطان بود که از در و دیوار بالا می رفت و مثل پسرها روی نوک

درختها می نشست و مثل شیطانکها با کارهایش دیگران را به خنده می

انداخت .

البته فروغ علاوه برروحیه ی شیطان یک روحیه دیگر هم داشت . فروغ غم

زده و بهانه گیر، حسّاس که با کمترین بهانه ساعتها با صدای بلند گریه می

کرد .                    

او عاشق قصه بود .مادربزرگ قصه های قشنگی می دانست و فروغ یک

لحظه مادربزرگ را آرام نمی گذاشت .

به قصه ها گوش میداد و دچار جذبه و شگفتگی مالیخولیایی میشد .

این شخصیتهای دوگانه ، درست مثل مهمانی که از در خانه وارد می شود و

چند روزی در آنجا می ماند و باز از همان در بیرون می رود ، خودشان را نشان

میدادند و بعد میرفتند .

فروغ احساس تند ، قدرت مطالعه ، تحقیق استعدادهای شعری را از پدرش

گرفت و از مادر سادگی و صفا را .

پدر شعر می خواند و او با علاقه گوش میداد که با ابیات آشنا شود .

استعدادهای فروغ در نوجوانی بحدی بود که معلم انشای او باور نمی کرد که

خودش انشاهایش را بنویسد .

کودکی و نوجوانی را در خیالات هوایی و کودکانه سر کرد .

پس ازاتمام دوران دبستان به دبیرستان خسروخاور رفت . درهمین زمان تحت

تاثیر پدرش که علاقمند به شعر و ادبیات بود ؛ کم کم به شعر روی آورد . و

دیری نپائید که خود نیز به سرودن پرداخت .خودش می گوید " در سیزده

سالگی خیلی غزل می ساختم ولی هیچگاه آنها را به چاپ نرساندم ."

آنطور که معلوم است فروغ به سرودن غزلهای عاشقانه می پرداخت که از

ترس پدر پاره می شود و به چاپ نمی رسد .

پس از سیزده سالگی اندک اندک مورد بی مهری بزرگان خانواده قرار

میگرفت.

نسبت یافتن مادر و پدر به ارزش های باوری آنان و بی میلی فروغ به آن ارزش

ها ؛ آغاز همان ناسازگاری هایی شد که به مرگ وی انجامید .

پدر دوباره ازدواج می کند و تاثیر منفی بر روحیه ی بچه ها می گذارد .

ویک سال بعد از این اتفاق فروغ درکلاسهای نقاشی علی اصغر پتگر شرکت

کرد و پس از پایان کلاس سوم دبیرستان ، وارد هنرستان بانوان کمال الملک

شد و خیاطی و آموزش نقاشی را زیر نظر بهجت صدر و علی اضغر پتگر و

مهدی کاتوزیان فرا گرفت که بعد از ازدواج فروغ ناتمام ماند .از ادامه ی

تحصیلاتش اطلاعاتی در دست نیست ، اما می گویند که او تحصیلات را قبل از

گرفتن دیپلم رها می کند.

فروغ در طی تلاشها و سختی های زیاد در مقابل مخالفت پدرش با ازدواج او و

پرویز و با گذراندن اشکها و غمهای زیاد در" 23 شهریور سال 1329 " در سن

شانزده سالگی با پرویز شاپور " طنز نویس معاصر " همسایه ی پشت به

پشت خانه و نوه ی خاله ی مادرش با پانزده سال اختلاف سنی ازدواج می

کند .

وبا توجه به محل کار پرویزدر اهواز وآبادان ساکن شدند .

در بعضی اسناد دلیل ازدواج فروغ گریزازخانواده مطرح شد وطبق بعضی

مدارک این ازدواج کاملا عاشقانه و عاطفی و دوطرفه بود .

این عشق و ازدواج ناگهانی بخاطر نیاز فروغ به محبت و مهربانی بود .چیزی

که در خانه ی پدری نیافته بود .چرا این ازدواج بر مبنای علاقه و عشق نباشد ؟

( تا حد اطلاع بنده فروغ به همسرش پرویزشاپورقبل و بعد ازازدواج و حتی بعد

از جدایی عشق می ورزید و عاشقانه دوستش میداشت .)

فروغ در سال /1330/ به دلیل اختلاف زناشویی که احتمالا از افکار

متفاوتشان نشات میگرفت به تهران خانه ی پدری برگشت و در همان دوران

نخستین شعرش را به اسم " گناه " در مجله ی روشنفکر توسط فریدون

مشیری به چاپ رساند .

او دوازده سال پیش از درگذشتش این شعرش ( گناه ) را به جامعه ی

روشنفکر سپرد و همان هفته ها بود که صدها نفر با خواندن شعر بی پروای او

با نام شاعره ای آشنا شدند که چندی بعد به اوج شهرت رسید و آثارش

هواخواهان بسیار یافت و در همان روزها بود که یکی از شاعران معروف ، او را

در بی پروایی به حافظ تشبیه کرد و نوشت : " که اگر در قدرت بیان هم به

پای لسان الغیب برسد ، حافظ دیگری خواهیم داشت "

اولین شعر فروغ با سبک نو شروع شد که با مصرع *** دوراز اینجا دور دور از

اینجا دور. *** شروع شد.

او در شعرهایش بی آنکه شعار بدهد یا فلسفه ببافد با آرزوهای مردم ساده

همدلی می کند . فروغ با زبان مردم عادی یکی و مانوس بود .

فروغ در شعرهایش از رنج ها و محرومیتهای مردم ساده سخن می گوید و

نان شادی را قسمت می کند .

با به چاپ رسیدن شعر " گنه کردم گناهی پر ز لذت " در یکی از مجلات

هیاهوی عظیمی بپا می شود و فروغ را بدکاره می خوانند و از آن پس مورد

نامهربانی های فراوان قرار می گیرد .

" گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند ، ولی در باطن

از فرط حقارت به دامانم دو صد پیرانه بستند "

بعد از اعتراض های شدید بدلیل چاپ شعر گناه ، فروغ از خانه ی پدری رفت و

اتاقی را در خیابان شاه پس از مخالفت پدر با شعر گناه اجاره کرد.

فروغ زمانی نخستین شعرهایش را به چاپ رساند که دوران رونق < صفحه ی

ادبی > بود .

او برای گذراندن زندگی داستان و سفرنامه هم می نوشت و به مجله ها می

سپرد اما از همین مجله ها ضربه های سختی خورد و نومید و خشمگین از

آنها برید .

بعدها فروغ به خانه ی همسرش در اهوازبرگشت.

در " 27 خرداد سال 1331 " پسرش کامیار متولد شد و در همان سال در همان

ناسازگاری روزگار یعنی / بهار1331 / نخستین دفتر سروده های فروغ به نام

" اسیر " در هجده سالگی منتشرشد که قهرمان این مجموعه خود اوست.

کم و بیش اشعاری از او در مجلات به چاپ می رسد .

اما اختلاف فروغ با همسرش پس از چاپ اسیر شدت می گیرد حتی تولد

کامیار پسرشان نیز نمی تواند پایه های این زندگی را محکم سازد .

و فروغ با توجه به وضعیت بد روحی در آسایشگاه روانی رضاعی بستری می

شود .

و سرانجام در " 17 آبان سال 1334 " از پرویز شاپور جدا می شود .

و قانون فرزندش را از او می گیرد .

حتی حق دیدنش را .                             

فروغ 16 سال تمام و تا آخر عمرش هرگز فرزندش را ندید .

//// وقتی اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود

ودر تمام شهر

قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند

وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا

با دستمال تیره ی قانون می بستند

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من

فواره های خون به بیرون می پاشید

چیزی نبود . هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم : باید ، باید ، باید

دیوانه وار دوست بدارم ////

 

رنجنامه ی غربت فروغ در خانواده برای هر آشنای نام او روشن است ، اما

هیچ رنجی نتوانست او را از پروردگیها و ورزیدنهای شعرآموزی بازدارد .

او شعر میسرود و با شعر اندیشه های زن ایران را به زبان مدرن باز میگفت و

نسل خویش را به دوران آینده راهداری میکرد .

روزگار جدایی و دشواریهای تنهایی نتوانست او را در اندیشه کردن و سرودن

دچار گسست و ناتوانی بسازد .

شاملو ، اخوان ، نادرپور ، سهراب و مشیری همتایان او بودند ، فروغ با توانایی

انکارناشدنی یکسره با همه ی شاعران همروزگار خویش پهلو میداد و در

سرایش تازه ترین آفریده های بی گذشته سرآمد بود .

فروغ چند ماه در خانه ی طوسی حائری و سپس به اتاقی در خانه ی پدری

بازگشت/1334/ .

در همان سال برای چند روز در بخش روانی بستری شد .

برای گذراندن زندگی به نوشتن چند داستان کوتاه و همکاری با نشریات با

اسم مستعار پرداخت .

و در همان سال مجموعه ی اسیر را با مقدمه ی شجاع الدین شفا به چاپ

دوم رساند .

در سال 1336 دومین دفتر او با نام " دیوار " که شعر حساسیت برانگیز گناه

هم در این مجموعه گنجانده بود ، در اختیار دوستداران شعر قرار گرفت .

فروغ به پرویز عشق می ورزید با آنکه از او جدا شده بود ولی هنوز او را با تمام

وجود دوست میداشت و از کار خود بشدت پشیمان و ناراحت بود ، مجموعه

شعر مذکور را تقدیم به پرویز شاپور کرده بود .

در سال /1338/ دفتر " عصیان " را پدید آورد .

و در / 1341/ با دستیابی بر قدرت شعری خویش دفتر " تولدی دیگر " را به

شعر امروز فارسی پیشکش نمود و آنرا تقدیم به ابراهیم گلستان کرد .

فروغ با همان ذهن سرشار و باورپولادین به نوگرایی و سبک خاص خویش ،

در راه پیشبرد شعر فارسی امروز به سوی آینده که خود از آن محروم ماند ،

بسیار جانفشانی نمود .

او را بیگمان از بزرگان شعر امروز ایران و از شاعرترین زنان زبان فارسی می

شناسند .

او در سال /1341/ یک سفر تحقیقی ( به جذام خانه ی بابا باغی تبریز در

تیرماه برای ساخت مستندی به سفارش جمعیت کمک به جذامیان ) رفت .

نهایتا فروغ به سرودن مجموعه ی ناتمام " ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد "

پرداخت .

این دفتر پیام زوال و تباهی ارزشهای انسانی است.

آینده در چشم شاعر تیره و تار است و وحشتناک و اکنون دلهره و اضطراب

انهدام است .

در جامعه یی درنده خو که آدم گرگ آدمی است و جایی برای مهر ورزیدن و

شادی نیست .شاعر از این وحشت دارد .

این روحیه رومانتیک است ؟ سوزناک و وحشتناک است ؟

هر چه هست آری فروغ است فروغی که بی هراس از جذام .

بی آنکه جذامیها را زشت و چندش آور ببیند با آنها زندگی می کند و سرانجام

پسر بچه ی یک جذامی به نام "حسین منصوری" را از جذام خانه می آورد

وسرپرستی او را برعهده میگیرد .

در این میان تنها کسی که تنها ماند و بی کسی را با همه ی وجودش حس

کرد فرزند خوانده ی او حسین بود

مجموعه شعر فروغ :

- اسیر 1331

- دیوار 1336

- عصیان 1338

- تولدی دیگر 1341

- مجموعه ی ناتمام " ایمان بیاوریم به آغاز ..       

فروغ فرخزاد اضافه بر سرودن اشعار به ترجمه ، تحقیق ، مقاله نویسی ،

کارهای سینمایی و ... می پرداخت .

نگاهی کوتاه بر فعالیت های ترجمه ی فروغ :

فروغ زبان فرانسه ، ایتالیایی ، آلمانی را با شوق پیگیری نمود و آموخت تا

سرانجام دوستی او را به گلستان معرفی کرد .

فروغ با شعرا ، نویسندگان و روشنفکران برجسته ای آشنا شد که هر کدام در

زمینه ی کار ادبی و فعالیت فکری نخبه بودند و در همین ایام بود که فروغ با

ترجمه ی شعر برجسته ترین شاعر عرب آشنا شد .

از میان ترجمه های او می توان به نمایشنامه ی ژان مقدس از (برنارد شاو)

سیاحتنامه هنری میلر در یونان با عنوان ستون سنگی ماروسی اشاره کرد .

فروغ کار سینمایی خود را اینگونه آغاز کرد :

از طرف گلستان فیلم در سال / 1338 / به انگلستان سفر کرد تا در کارهای

تشکیلاتی فیلم مطالعه کند ، پس از بازگشت از سفر نخستین کوششهای

خود را در زمینه ی فیلمبرداری آغاز کرد و پس از تهیه ی مقدمات ساختن چند

فیلم مستند بکار پرداخت و سفری به خوزستان کرد موسسه فیلم کانادا از

گلستان فیلم در سال / 1339 / خواست که درباره ی مراسم خواستگاری در

ایران فیلم کوتاهی بسازد و فروغ در این فیلم بازی کرد و خود در تهیه آن فعال

بود و در سال / 1340 / قسمت دوم فیلم زیبای (( آب و گرما )) را تهیه کرد .

در همین سال در تهیه صدای فیلم (( موج و مرجان و خارا )) به کارگردانی

ابراهیم گلستان ، گلستان فیلم را یاری داد .

او برای صفحه ی نیازمندیهای کیهان یک فیلم یک دقیقه ای ساخت که در نوع

خود این اثر قابل تحسین بود .

همچنین پیوند فیلم (( یک آتش )) که در سال / 1341 / در دوازدهمین

جشنواره ی فیلم های کوتاه و مستند و نیز در ایتالیا شایسته ی دریافت مدال

طلا و نشان برنز شد .

در سال / 1341 / تابستان در تهیه ی فیلم (( دریا )) ، گلستان را یاری کرد و

خود نیز بازی کرد که متاسفانه ناتمام ماند .

فروغ در سال /1341 / فیلم درخشان (( این خانه سیاه است )) را از زندگی

جذامیان ساخت . این فیلم درزمستان سال / 1342 / برنده جایزه ی بهترین

فیلم مستند از فستیوال جهانی اوبرهاوزن آلمان شد . ناقدان و سینماگران

بزرگ و نام آوران جهان از این فیلم تجلیل کردند .

چهاردهمین فستیوال فیلم اوبرهاوزن آلمان جایزه بزرگ خود را برای فیلم

مستند (( به یادبود فروغ )) نامگذاری کرد .

نامگذاری جایزه بهترین فیلم های مستند به نام فروغ ادای حرمتی بود به این

هنرمند بزرگ ایرانی و توفیق او در هنر و انسانیت هیئت مدیره فستیوال شاعر

جایزه بزرگ خود را از نخستین جمله های فراموش نشدنی فیلم (( این خانه

سیاه است )) برگزید .

و در سال / 1342 / در نمایشنامه ی (( شش شخصیت در جستجوی

نویسنده )) اثر لوئیچی پیراندلو بازی کرد .

گفتنی است که در سال / 1344 / از طرف یونسکو فیلمی نیم ساعته و از

برناردو برتولوچی فیلمی پانزده دقیقه ای ، در رابطه با زندگی فروغ ساخته

شد .

در سال / 1345 / فروغ بار دیگر به ایتالیا سفر کرد و در دومین فستیوال

سینمایی مولف در شهر پزارو شرکت کرد و در همین سال از کشور سوئد به

او پیشنهاد برای ساخت فیلم داده شد .

سرانجام همه ی ثانیه های عمر فروغ این بود که در- سی و دو سالگی - "

24 بهمن سال 1345 " به هنگام رانندگی در اثر انحراف اتومبیلش به شماره ی

" 1413 ط 24 " از مسیر به دلیل جلوگیری از برخورد با ماشین حامل دانش

آموزان دبستان شهریار قلهک به شماره ی " 1428 ط 19 " در خیابان لقمان

الدوله به بیرون پرت شد که ابتدا به بیمارستان هدایت قلهک و بعد به

بیمارستان رضا پهلوی تجریش منتقل شد وسرانجام پیش از هر اقدام پزشکی

جان سپرد .

پیکرش را در روز " 26 بهمن سال 1345 " در گورستان ظهیرالدوله در دربند

تهران هنگامی که برف می بارید به خاک سپردند .

//// شاید حقیقت آن دو دست جوان بود

آن دو دست جوان

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد ////

  

اینچنین زمین بار دیگر عزاپوش شد و آسمان گریست و این هدیه را در خود

جای داد .

مرگ فروغ جامعه ی ما را تکان داد نه تنها روشنفکران که مردم ساده ی کوی

و برزن هم گویی تازه دریافته بودند که چه گوهر یکدانه ای و چه درّ والایی را

از دست داده اند.

فروغ نوشته بود ::::

" می ترسم زودتر از آنچه تصور می کنم بمیرم و کارهایم ناتمام بماند و این

درد بزرگی است . "

هزاران افسوس که او از میان ما رفت. و با چند سروده ی بی سرنوشت ،

سرنوشت دیگری برایش رقم خورد و با آرزوهای نیمه و ناتمام خود به زیر خاک

رفت .

روحش شاد و آرام این یگانه دردانه شعر ادبیات پارسی                               

" پایان

پایان همه ی آدمک های دنیایی تنها خاک است

کاش لطافت خاک را حس کنیم

آسمانی شدن تنها چند وجب همت می خواهد

کاش آسمانی بمانیم

استاد شهریار شاعر

با سمه تعالی

سید محمدحسین بهجت تبریزی (۱۲۸۵ - ۲۷ شهریور ۱۳۶۷) متخلص به شهریار (قبل از آن بهجت) شاعر ایرانی بود که شعرهایی به زبان‌های فارسی و ترکی آذربایجانی دارد. از شعرهای معروف او می‌توان به «علی ای همای رحمت» و «آمدی جانم به قربانت» به فارسی و «حیدر بابایه سلام» (به معنی سلام بر حیدر بابا) به ترکی آذربایجانی اشاره کرد. روز وفات این شاعر در ایران روز ملی شعر نام‌گذاری شده‌است

زندگی


شهریار به سال
۱۲۸۵ درتبریز متولد شد.دوران طفولیت خود را در روستای مادری قایش قورشاق و روستای پدری خشکناب در بخش قره‌چمن آذربایجان ایران سپری نمود . پدرش حاج میر آقا خشکنابی نام داشت که در تبریز وکیل بود. پس از پایان سیکل اول متوسطه در تبریز در سال ۱۳۰۰ برای ادامهٔ تحصیل از تبریز به تهران رفت و در مدرسهٔ دارالفنون (تا ۱۳۰۳) و پس از آن در رشتهٔ پزشکی ادامهٔ تحصیل داد. حدود شش ماه پیش از گرفتن مدرک دکتری «به علل عشقی و ناراحتی خیال و پیش‌آمدهای دیگر» ترک تحصیل کرد (زاهدی ۱۳۳۷، ص ۵۹). پس از سفری چهارساله به خراسان برای کار در ادارهٔ ثبت اسناد مشهد و نیشابور، شهریار به تهران بازگشت و به سال ۱۳۱۵ در بانک کشاورزی استخدام و پس از مدتی به تبریز منتقل شد. بعدها دانشگاه تبریز وی را يکی از پاسداران شعر و ادب ميهن خواند و عنوان استاد افتخاری دانشکده ادبيات تبريز را نیز به وی اعطا نمود شهریار پس از انقلاب ۱۳۵۷، شعرهایی در مدح نظام جمهوری اسلامی و مسئولین آن، از جمله روح الله خمینی و سید علی خامنه‌ای و نیز اکبر هاشمی رفسنجانی (انتشار پس از مرگ شهریار)سرود.

شهریار در روزهای آخر عمر به دلیل بیماری در بیمارستان مهر تهران بستری شد و پس از مرگ در
۱۳۶۷، بنا به وصیت خود در مقبرةالشعرا در تبریز دفن شد. شهریار دو دختر به نام‌های شهرزاد و مریم و یک پسر به نام هادی داشت.

عشق و شعر


مقبره شهریار در مقبره الشعرای تبریز
شهریار در جوانیگفته می‌شود، شهریار سال آخر رشته پزشکی بود که عاشق دختری شد.[نیاز به ذکر منبع:] پس از مدتی خواستگاری نیز از سوی دربار برای دختر پیدا می‌شود. گویا خانواده دختر با توجه به وضع مالی محمدحسین تصمیم می‌گیرند که دختر خود را به خواستگار مرفه‌تر بدهند. این شکست عشقی بر شهریار بسیار گران آمد و با این که فقط یک سال به پایان دوره
۷ ساله رشته پزشکی مانده بود ترک تحصیل کرد. غم عشق حتی باعث مریضی و بستری شدن وی در بیمارستان می‌شود. ماجرای بیماری شهریار به گوش دختر می‌رسد و همراه شوهرش به عیادت محمد در بیمارستان می‌رود. شهریار پس از این دیدار در بیمارستان شعری را که دو بیت آن در زیر آمده است، در بستر می‌سراید. این شعر بعد ها با صدای غلامحسین بنان به صورت آواز خوانده شد.

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
شهریار بعد از این شکست عشقی که منجر به ترک تحصیل وی می شود به صورت جدی به شعر روی می آورد و منظومه های زیادی را می سراید. وی اولین دفتر شعر خود را در سال
۱۳۰۸ با مقدمه ملک‌الشعرای بهار، سعید نفیسی و پژمان بختیاری منتشر کرد. بسیاری از اشعار او به فارسی و ترکی آذری، جز آثار ماندگار این زبان‌هاست. منظومه حیدربابایه سلام، سروده شده به سال ۱۳۳۳، از مهمترین آثار ادبی ترکی آذری شناخته می‌شود.


شعرها و کتاب ها


حیدر بابایه سلام، شعر ترکی
کلیات محمد حسین شهریار، مجموعه اشعار به زبان فارسی

reply | flag *

message 2: by f.

01/04/2008 12:54PM

عشق و شعر
گفته می شود، شهریار سال آخر رشته پزشکی بود که عاشق دختری شد. پس از مدتی خواستگاری نیز از سوی دربار برای دختر پیدا می شود. گویا خانواده دختر با توجه به وضع مالی محمدحسین تصمیم می گیرند که دختر خود را به خواستگار مرفه تر بدهند. این شکست عشقی بر شهریار بسیار گران آمد و با این که فقط یک سال به پایان دوره
۷ ساله رشته پزشکی مانده بود ترک تحصیل کرد. غم عشق حتی باعث مریضی و بستری شدن وی در بیمارستان می شود. ماجرای بیماری شهریار به گوش دختر می رسد و همراه شوهرش به عیادت محمد در بیمارستان می رود. شهریار پس از این دیدار در بیمارستان شعری را که دو بیت آن در زیر آمده است، در بستر می سراید. این شعر بعد ها با صدای غلامحسین بنان به صورت آواز خوانده شد.
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
...
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
شهریار بعد از این شکست عشقی که منجر به ترک تحصیل وی می شود به صورت جدی به شعر روی می آورد و منظومه های زیادی را می سراید.
source:
http://bashgah.net/modules.php...

reply | flag *

message 3: by deleted member

01/07/2008 12:18AM

اسيماي فردي شهريار:
شخصيت شخصي اصلي سيد محمد حسين بهجت تبريزي حاصل قرنها يكتاپرستي اصالت شرافت و به طور كلي مولود آيين قومي آذربايجان و ملي ايران است .روح حساس و زيبا پسند و مهربان و با ايمان او در بندهاي منظومه حيدر بابا يه سلام موج ميزند .تحت تاثير مادرش اين اثر بزرگ را مي آفريند و بي آنكه كسي از پايگاه مقبوليت آن قبل از انتشارات آن باخبر شود به سرعت به درجه بالايي مي رسد و تاثيرش را آشكار مي كند

چه از احاظ زباني و چه از بعد ادبي و چه از جنبه زيبا شناسي و محتوا سبك شناسي شهريار سبكي بديع در ادبيات آذربايجان مي باشد.اگرچه وزن منظومه قبلا به صورت هايي در ادبيات آذربايجان وجود داشته استاما ويژگي شخصي شهريار در گزينش كلمات زيبا و عبارات وضرب المثل هاي تركي تصوير پردازي قوي بطور كلي ساختار هنرمندانه اثر او. مي باشد
2سيماي اجتماعي:2
به نظر روانشناسان پايه هاي شخصيت اجتماعي هر فردي در هفت سال اول زندگي شكل مي گيرد جامعه كه پي ريزي شخصيت اجتماعي شهريار را بر عهده دارد جامعه اي سخت معتقد و مومن به آيين نياكان است جامعه اي دهقان پيشه زحمتكش و سرشار از نعمت و رحمت .اولين جرقه براي ظهور شاعري بزرگ از عشقي زميني شعله ور ميشود .ناكامي او در اين عشق از يك طرف و ظهور انديشه ها و شخصيت نوپا سبب ميشود استاد شهريار ضمن تغزل عاشقانه به شعر اجتماعي هم روي آورد به عشق طبيعي و عرفاني و الهي ميرسد و مكتب شهريار جان مي گيرد
سيماي طبيعي 3
طبع شهريار نعمتي ست الهي .زيبايي جان بخش روح نواز و دلكش اقليم شهريار ذوق شاعرش را تحريك مي كند و شعورش را بر مي انگيزد و ديده اش را روشن مي كند اقليمي كوهستاني با آب و هوايي سرد
و خلاصه استاد يكصدو بيست و پنج بند حيدربابا را جان مي دهد و مارا سيراب زيبايي مي كند...
بعد ما در بزم كرسي هاي گرم و جان نواز
در دل افسانه ها و نغمه هاي پر ز راز
در دم فتيله و چخماق پير قصه ساز
مي شود همراه امثال و حكم حيدر بابا
همچو باده مستي و مخموري آرد ديده را

reply | flag *

message 4: by f.                                                 

01/14/2008 01:38PM

ماجراي عشق شهريار از زبان شاگردش

خبرگزاري فارس: هوشنگ طيار شاگرد و دوست و همشهري شهريار از عشقي كه نقطه عطف زندگي او و عاملي در روي آوردن شهريار به ادبيات است، سخن گفت.

-------------------------------
هوشنگ طيار شاعر و از شاگردان و دوستان شهريار در گفت‌و‌گو با خبرنگار ادبي فارس گفت: زماني‌كه شهريار براي خواندن درس پزشكي به تهران آمد، همراه با مادرش در خيابان ناصرخسرو كوچه مروي يك اتاق اجاره مي‌كند. آنجا عاشق دختر صاحب خانه مي‌شود. صحبتي بين مادران آن‌ها مطرح مي‌شود و يك حالت نامزدي بوجود مي‌آيد. قرار مي‌شود كه شهريار بعد از ‌اينكه دوره انترني را گذراند و دكتراي پزشكي را گرفت با دختر عروسي كند.
اين شاعر و دوست شهريار تصريح كرد: شهريار رفته بود خارج از تهران تا دوره را بگذراند و وقتي برگشت متوجه شد، پدر دختر او را به يك سرهنگ داده است و آنها با هم ازدواج كرده‌اند. شهريار دچار ناراحتي روحي شديدي مي‌شود و حتي مدتي هم بستري مي‌شود و در اين دوران غزل‌هاي خوب شهريار سروده مي‌شوند.
طيار با بيان اينكه آن دختر بر خلاف شايعات فاميل شهريار نبوده و «عزيزه خانم» همسر شهريار فاميل او بوده است، اظهار داشت: بهجت آباد سابق بر اين تفرج‌گاه تهران بود و مثل امروز آپارتمان سازي نشده بود. اين محل، جايي بود كه بيشتر اوقات شهريار با دختر براي گردش آنجا مي‌رفت. بعد از‌اينكه دختر ازدواج مي‌كند، شهريار يك روز سيزده بدر براي زنده كردن خاطرات آنجا مي‌رود و دختر هم با شوهر و بچه آنجا مي آيند. شهريار با دختر روبرو مي‌شود و اين غزل را آنجا مي‌سرايد:
يار و همسر نگرفتم كه گرو بود سرم
تو شدي مادر و من با همه پيري پسرم
طيار گفت: بهترين شعر تركي را شهريار گفته و كاش با شهرتي كه شهريار داشت اشعار فارسي را هم به اندازه اشعار تركي‌اش چنين زيبا مي‌سرود.
وي افزود: «حيدر بابايه» در ادبيات بي‌نظير است، ولي به تركي است. اگر هم بخواهيم آن‌را به فارسي ترجمه كنيم لذت و زيبايي اش را از دست مي دهد. مسائلي است كه در ترجمه منتقل نمي‌شود. مثلا برخي از ضرب‌المثل‌هاي تركي را فارسي زبانان نشنيده‌اند و شهريار اين ضرب‌المثل‌ها را عينا به تركي آورده و تازه وقتي هم كه ترجمه شود، خواننده چون آن را نشنيده، از آن نمي تواند لذت ببرد.
طيار ادامه داد: اشخاصي كه مدتي از زندگي خود را در دهات بسر برده اند، خيلي بيشتر از اشخاصي كه در شهر بزرگ شده اند، حيدر بابايه را درك مي كنند. شهريار زماني در پاي كوه حيدر بابايه زندگي مي كرده و درنتيجه خاطرات كودكيش را با خاطرات روستا درآميخته كه بخش است.
اين شاعر كه شعر را در مكتب عملي نزد شهريار آموخته، درباره اينكه چرا بيشتر اشعار شهريار در قالب غزل سروده شده، عنوان كرد: شهريار به جز غزل، قصيده، مثنوي و چند شعر نيمايي هم دارد. «اي واي مادرم» يا «پيام به اينشتين» از شعرهاي نيمايي اوست و اين شعر پيام به اينشتين را وقتي آدم مي‌خواند از بمب اتم متنفر مي‌شود.
طيار در ادامه تصريح كرد: شهريار شاعر غزل‌سراست و علاقه شديدي به غزل‌ دارد و غزل تمام احساسات و عواطف انسان را مي تواند بيان كند. شهريار نيز مثل حافظ حرف‌هايش را با غزل‌هايش مي زند. اين‌هايي كه به شعر سفيد و نيمايي رو مي‌آورند، فكر مي‌كنند خواسته‌هاي درونشان را در قالب وزن و قافيه و رديف نمي توانند بيان كنند. درنتيجه آزادگرايي مي كنند و حرف دلشان را با شعر نيمايي بيان مي‌كنند.
او درباره مضمون اشعار نيمايي بيان كرد: البته اشعار نيمايي مضمون‌هاي خوبي دارند ولي اگر آن مضامين را بتوانند در غزل بياورند زيباتر است و بيشتر به دل مي نشيند.
طيار درباره آشنايي خود با شهريار گفت: از زماني‌كه به شعر علاقه مند شدم به شهريار ارادت يافتم. شاگردي من به آن صورت نبود كه بنشينم و او درس بدهد و من گوش بدهم. حضورش مي رسيدم و شعرهايي كه مي سرودم را نشانش مي دادم و او اشكالاتم را مي‌گرفت و مرا ارشاد مي‌كرد. گاهي براي من شعر مي گفت و من با شعر جوابش را مي دادم. بيشتر با مطالعه ديوانش شاگرد او شدم.
اين شاعر افزود: شهريار در جلد سوم ديوانش منظومه اي بلند در معرفي مفاخر ايران مي گويد و از شعراي قديمي و معاصر ياد مي كند. حتي راجع به نيما مي گويد:
به خود گذشته و بگذريم از نيما
كه تا فسانه‌اش از ما و بعد از آن بي‌ما
ارادت زيادي به نيما به خاطر شعر «افسانه» داشت.
طيار ادامه داد: در اين منظومه نامي هم از من مي‌كند. آن موقع من افسر شهرباني بودم و شهريار مي گويد:
به شهرباني كشور كه شهرت طيار
سخنوري است به ذوق و قريحه سرشار
خدا رحمتش كند

قـلم جـناب آقاي زاهـدي دوست استاد

اصولاً شرح حال و خاطرات زندگي شهـريار در خلال اشعـارش خوانده مي شود و هـر نوع تـفسير و تعـبـيـري کـه در آن اشعـار بـشود به افسانه زندگي او نزديک است و حقـيـقـتاً حيف است که آن خاطرات از پـرده رؤيا و افسانه خارج شود. 

گو اينکه اگـر شأن نزول و عـلت پـيـدايش هـر يک از اشعـار شهـريار نوشـته شود در نظر خيلي از مردم ارزش هـر قـطعـه شايد ده برابر بالا برود، ولي با وجود اين دلالت شعـر را نـبايد محـدود کرد.

شهـريار يک عشق اولي آتـشين دارد که خود آن را عشق مجاز ناميده. در اين کوره است که شهـريار گـداخـته و تصـويه مي شود. غالـب غـزلهـاي سوزناک او، که به ذائـقـه عـمـوم خوش آيـنـد است، يادگـار اين دوره است. اين عـشـق مـجاز اسـت کـه در قـصـيـده ( زفاف شاعر ) کـه شب عـروسي معـشوقه هـم هـست، با يک قوس صعـودي اوج گـرفـتـه، به عـشق عـرفاني و الهـي تـبديل مي شود. ولي به قـول خودش مـدتي اين عـشق مجاز به حال سکـرات بوده و حسن طبـيـعـت هـم مـدتهـا به هـمان صورت اولي براي او تجـلي کرده و شهـريار هـم با زبان اولي با او صحـبت کرده است. 

بعـد از عـشق اولي، شهـريار با هـمان دل سوخـته و دم آتـشين به تمام مظاهـر طبـيعـت عـشق مي ورزيده و مي توان گـفت که در اين مراحل مثـل مولانا، که شمس تـبريزي و صلاح الدين و حسام الدين را مظهـر حسن ازل قـرار داده، با دوستـان با ذوق و هـنرمـنـد خود نـرد عـشق مي بازد. بـيـشتر هـمين دوستان هـستـند که مخاطب شعـر و انگـيزهًَ احساسات او واقع مي شوند. از دوستان شهـريار مي تـوان مرحوم شهـيار، مرحوم استاد صبا، استاد نـيما، فـيروزکوهـي، تـفـضـلي، سايه و نگـارنده و چـند نـفر ديگـر را اسم بـرد. 

شرح عـشق طولاني و آتـشين شهـريار در غـزلهـاي ماه سفر کرده، توشهً سفـر، پـروانه در آتـش، غـوغاي غـروب و بوي پـيراهـن مشـروح است و زمان سخـتي آن عـشق در قـصيده پـرتـو پـايـنده بـيان شده است و غـزلهـاي يار قـديم، خـمار شـباب، ناله ناکامي، شاهـد پـنداري، شکـرين پـسته خاموش، تـوبـمان و دگـران و نالـه نوميـدي و غـروب نـيـشابور حالات شاعـر را در جـريان مخـتـلف آن عـشق حکـايت مي کـند و غـزلهـا يا اشعـار ديگـري شهـريار در ديوان خود از خاطرات آن عـشق دارد از قـبـيل حالا چـرا، دستم به دامانـت و غـيره که مطالعـهً آنهـا به خوانندگـان عـزيز نـشاط مي دهـد.

عـشقهـاي عارفانه شهـريار را مي توان در خلال غـزلهـاي انتـظار، جمع و تـفريق، وحشي شکـار، يوسف گـمگـشته، مسافرهـمدان، حراج عـشق، ساز صبا، و ناي شـبان و اشگ مريم، دو مرغ بـهـشتي و غـزلهـاي ملال محـبت، نسخه جادو، شاعـر افسانه و خيلي آثـار ديگـر مشاهـده کرد.  براي آن که سينماي عـشقي شهـريار را تـماشا کـنيد، کافي است که فـيلمهاي عـشقي او را که از دل پاک او تـراوش کرده در صفحات ديوان بـيابـيد و جلوي نور دقـيق چـشم و روشـني دل بگـذاريـد هـرچـه ملاحـضه کرديد هـمان است که شهـريار مي خواسته است. زبان شعـر شهـريار خـيلي ساده است. 

محـروميت و ناکامي هاي شهـريار در غـزلهـاي گوهـر فروش، ناکامي ها، جرس کاروان، ناله روح، مثـنوي شعـر، حکـمت، زفاف شاعـر و سرنوشت عـشق به زبان شهـريار بـيان شده است و محـتاج به بـيان من نـيست.

خيلي از خاطرات تـلخ و شيروين شهـريار از کودکي تا امروز در هـذيان دل، حيدر بابا، موميايي و افسانهً شب به نـظر مي رسد و با مطالعـه آنهـاخاطرات مزبور مشاهـده مي شود. 

شهـريار روشن بـين است و از اول زندگي به وسيله رویأ هـدايت مي شده است. دو خواب او که در بچـگي و اوايل جـواني ديده، معـروف است و ديگـران هـم نوشته اند.

اولي خوابي است که در سيزده سالگي موقعـي که با قـافله از تـبريز به سوي تهـران حرکت کرده بود، در اولين منزل بـين راه - قـريه باسمنج - ديده است؛ و شرح آن اين است که شهـريار در خواب مي بـيـند که بر روي قـلل کوهـها طبل بزرگي را مي کوبـند و صداي آن طبل در اطراف و جـوانب مي پـيچـد و به قدري صداي آن رعـد آساست که خودش نـيز وحشت مي کـند. اين خواب شهـريار را مي توان به شهـرتي که پـيدا کرده و بعـدها هـم بـيشتر خواهـد شد تعـبـير کرد. 

خواب دوم را شهـريار در 19 سالگـي مي بـيـند، و آن زماني است که عـشق اولي شهـريار دوران آخري خود را طي مي کـند و شرح خواب مجملا آن است که شهـريار مـشاهـده مي کـند در استـخر بهـجت آباد ( قـريه يي واقع در شمال تهـران که سابقاً آباد و با صفا و محـل گـردش اهـالي تهـران بود و در حال حاضر جزو شهـر شده است) با معـشوقعهً خود مشغـول شـنا است و غـفلتاً معـشوقه را مي بـيـند که به زير آب مي رود، و شهـريار هـم بدنبال او به زير آب رفـته، هـر چـه جسـتجو مي کـند، اثـري از معـشوقه نمي يابد؛ و در قعـر استخر سنگي به دست شهـريار مي افـتد که چـون روي آب مي آيد ملاحضه مي کـند که آن سنگ، گوهـر درخشاني است که دنـيا را چـون آفتاب روشن مي کند و مي شنود که از اطراف مي گويند گوهـر شب چـراغ را يافته است. اين خواب شهـريار هـم بـدين گـونه تعـبـير شد که معـشوقـه در مـدت نـزديکي از کف شهـريار رفت و در منظومهً ( زفاف شاعر ) شرح آن به زبان شهـريار به شعـر گـفـته شده است و در هـمان بهـجت آباد تحـول عـارفانه اي براي شهـريار دست مي دهـد که گـوهـر عـشق و عـرفان معـنوي را در نـتـيجه آن تحـول مي يابد.  

شعـر خواندن شهـريار طرز مخصوصي دارد - در موقع خواندن اشعـار قافـيه و ژست و آهـنگ صدا هـمراه موضوعـات تـغـيـير مي کـند و در مـواقـع حسـاس شعـري بغـض گـلوي او را گـرفـته و چـشـمانـش پـر از اشک مي شود و شـنونده را کاملا منـقـلب مـي کـند. 

شهـريار در موقعـي که شعـر مي گـويد به قـدري در تـخـيل و انديشه آن حالت فرو مي رود که از موقعـيت و جا و حال خود بي خـبر مي شود.  شرح زير نمونهً يکي از آن حالات است که نگـارنـده مشاهـده کرده است:  

هـنـگـامي که شهـريار با هـيچ کـس معـاشرت نمي کرد و در را به روي آشنا و بـيگـانه بـسته و در اطاقـش تـنـها به تخـيلات شاعـرانه خود سرگـرم بود، روزي سر زده بر او وارد شدم، ديـدم چـشـمهـا را بـسـته و دسـتـهـا را روي سر گـذارده و با حـالـتي آشـفـته مرتـباً به حـضرت عـلي عـليه السلام مـتوسل مي شود. او را تـکاني دادم و پـرسيدم اين چـه حال است که داري؟ شهـريار نفـسي عـميـق کشيده، با اضهـار قـدرداني گـفت مرا از غرق شدن و خـفگـي نجات دادي. گـفـتم مگـر ديوانه شده اي؟ انسان که در توي اطاق خشک و بي آب و غـرق و خفـه نمي شود. شهـريار کاغـذي را از جـلوي خود برداشتـه به دست من داد.  ديدم اشعـاري سروده است که جـزو افسانهً شب به نام سـنفوني دريا ملاحضه مي کـنـيد. 

شهـريار بجـز الهـام شعـر نمي گويد. اغـلب اتـفاق مي افـتد که مـدتـهـا مي گـذرد، و هـر چـه سعـي مي کـند حتي يک بـيت شعـر هـم نمي تـواند بگـويد.  ولي اتـفاق افـتاده که در يک شب که موهـبت الهـي به او روي آورده، اثـر زيـبا و مفصلي ساخته است. هـمين شاهـکار تخـت جـمشيد، کـه يکي از بزرگـترين آثار شهـريار است و با اينکه در حدود چـهـارصد بـيت شعـر است در دو سه جـلسه ساخـته و پـرداخـته شده است.

شهـريار داراي تـوکـلي غـيرقـابل وصف است، و اين حالت را من در او از بدو آشـنايي ديـده ام.  در آن موقع که بعـلت بحـرانهـاي عـشق از درس و مـدرسه (کـلاس آخر طب) هـم صرف نظر کرده و خرج تحـصيلي او بعـلت نارضايتي، از طرف پـدرش قـطع شده بود، گـاه مي شد که شهـريار خـيلي سخت در مضيقه قرار مي گـرفت. به من مي گـفت که امروز بايد خرج ما برسد و راهي را قـبلا تعـيـيـن مي کرد. در آن راه که مي رفـتـيم، به انـتهـاي آن نرسيده وجه خرج چـند روز شاعـر با مراجـعـهً يک يا دو ارباب رجوع مي رسيد.  با آنکه سالهـا است از آن ايام مي گـذرد، هـنوز من در حيرت آن پـيش آمدها هـستم. قابل توجه آن بود که ارباب رجوع براي کارهاي مخـتـلف به شهـريار مـراجـعـه مي کردند که گـاهـي به هـنر و حـرفـهً او هـيچ ارتـباطي نـداشت - شخـصي مراجـعـه مي کرد و براي سنگ قـبر پـدرش شعـري مي خواست يا ديگـري مراجـعـه مي کرد و براي امـر طـبي و عـيادت مـريض از شهـريار استـمداد مي جـست، از اينـهـا مهـمـتر مراجـعـهً اشخـاص براي گـرفـتن دعـا بود. 

خـدا شـناسي و معـرفـت شهـريار به خـدا و ديـن در غـزلهـاي جـلوه جانانه، مناجات، درس محـبت، ابـديـت، بال هـمت و عـشق، درکـوي حـيرت، قـصيده تـوحـيد ،راز و نـياز و شب و عـلي مـندرج است. 

عـلاقـه به آب و خـاک وطن را شهـريار در غـزل عيد خون و قصايد مهـمان شهـريور، آذربايـجان، شـيون شهـريور و بالاخره مثـنوي تخـت جـمشـيد به زبان شعـر بـيان کرده است.  الـبـته با مطالعه اين آثـار به مـيزان وطن پـرستي و ايمان عـميـقـي که شهـريار به آب و خاک ايران و آرزوي تـرقـي و تـعـالي آن دارد پـي بـرده مي شود. 

تـلخ ترين خاطره اي که از شهـريار دارم، مرگ مادرش است که در روز 31 تـيرماه 1331 اتـفاق افـتاد - هـمان روز در اداره به اين جانب مراجعـه کرد و با تاثـر فوق العـاده خـبر شوم را اطلاع داد - به اتـفاق به بـيمارستان هـزار تخـتخوابي مراجـعـه کرده و نعـش مادرش را تحـويل گـرفـته به قـم برده و به خاک سپـرديم.  حـالـتي که از آن مـرگ به شهـريار دست داده در منظومه اي واي مادرم نشان داده مي شود. تا آنجا که مي گويد:

مي آمديم و کـله من گيج و منگ بود

انگـار جـيوه در دل من آب مي کـنند

پـيـچـيده صحـنه هاي زمين و زمان به هـم

خاموش و خوفـناک هـمه مي گـريختـند

مي گـشت آسمان که بـکوبد به مغـز من

دنيا به پـيش چـشم گـنهـکار من سياه

يک ناله ضعـيف هـم از پـي دوان دوان

مي آمد و به گـوش من آهـسته  مي خليـد: 

تـنـهـا شـدي پـسـر! 

شيرين ترين خاطره براي شهـريار اين روزها دست مي دهـد و آن وقـتي است که با دخـتر سه ساله اش شهـرزاد مشغـول و سرگـرم ا ست. 

شهـريار در مقابل بچـه کوچک مخـصوصاً که زيـبا و خوش بـيان باشد، بي اندازه حساس است؛ خوشبختانه شهـرزادش اين روزها همان حالت را دارد که براي شهـريا 51 ساله نعـمت غـير مترقبه اي است، موقعي که شهـرزاد با لهـجـه آذربايجاني شعـر و تصـنيف فارسي مي خواند، شهـريار نمي تواند کـثـرت خوشحالي و شادي خود را مخفي بدارد.

شهـريار نامش سيد محـمـد حسين بهـجـت تـبـريـزي است. در اويل شاعـري (بهـجـت) تخـلص مي کرد و بعـداً دوباره با فال حافظ تخـلص خواست که دو بـيت زير شاهـد از ديوان حافظ آمد و خواجه تخـلص او را ( شهـريار ) تعـيـيـن کرد:

که چرخ سکه دولت به نام شهـرياران زد

روم به شهـر خود  و شهـريار خود باشم

و شاعـر ما بهـجت را به شهـريار تـبـديل کرد و به هـمان نام هـم معـروف شد - تاريخ تـولـدش 1285 خورشيدي و نام پـدرش حاجي ميرآقا خشگـنابي است که از سادات خشگـناب (قـريه نزديک قره چـمن) و از وکـلاي مبرز دادگـستـري تـبـريز و مردي فاضل و خوش محاوره و از خوش نويسان دوره خود و با ايمان و کريم الطبع بوده است و در سال 1313 مرحوم و در قـم مـدفون شد. 

شهـريار تحـصـيلات خود را در مدرسه متحده و فيوضات و متوسطه تـبـريز و دارالفـنون تهـران خوانده و تا کـلاس آخر مـدرسهً طب تحـصيل کرده است و در چـند مريض خانه هـم مدارج اکسترني و انترني را گـذرانده است ولي د رسال آخر به عـلل عـشقي و ناراحـتي خيال و پـيش آمدهاي ديگر از ادامه تحـصيل محروم شده است و با وجود مجاهـدتهـايي که بعـداً توسط دوستانش به منظور تعـقـيب و تکـميل اين يک سال تحصيل شد، معـهـذا شهـريار رغـبتي نشان نداد و ناچار شد که وارد خـدمت دولتي بـشود؛ چـنـد سالي در اداره ثـبت اسناد نيشابور و مشهـد خـدمت کرد و در سال 1315 به بانک کـشاورزي تهـران داخل شد و تا کـنون هـم در آن دستگـاه خدمت مي کند.

شهـرت شهـريار تـقـريـباً بي سابقه است، تمام کشورهاي فارسي زبان و ترک زبان، بلکه هـر جا که ترجـمه يک قـطعـه او رفته باشد، هـنر او را مي سـتايـند. منظومه (حـيـدر بابا) نـه تـنـهـا تا کوره ده هاي آذربايجان، بلکه به ترکـيه و قـفـقاز هـم رفـته و در ترکـيه و جـمهـوري آذربايجان چـنـدين بار چاپ شده است، بدون استـثـنا ممکن نيست ترک زباني منظومه حـيـدربابا را بشنود و منـقـلب نـشود. 

شهـريار در تـبـريز با يکي از بـستگـانش ازدواج کرده، که ثـمره اين وصلت دخـتري سه ساله به نام شهـرزاد و دخـتري پـنج ماهـه بـه نام مريم است. 

شهـريار غـير از اين شرح حال ظاهـري که نوشته شد؛ شرح حال مرموز و اسرار آميزي هـم دارد که نويسنده بـيوگـرافي را در امر مشکـلي قـرار مي دهـد.  نگـارنـده در اين مورد ناچار بطور خلاصه و سربـسته نکـاتي از آن احوال را شرح دهـم تا اگـر صلاح و مقـدور شد بعـدها مفـصل بـيان شود:

شهـريار در سالهـاي 1307 تا 1309 در مجالس احضار ارواح که توسط مرحوم دکـتر ثـقـفي تـشکـيل مي شد شرکت مي کـرد. شرح آن مجالس سابـقـاً در جرايد و مجلات چاپ شده است؛ شهـريار در آن مجالس کـشفـيات زيادي کرده است و آن کـشـفـيات او را به سير و سلوکاتي مي کـشاند. در سال 1310 به خراسان مي رود و تا سال 1314 در آن صفحات بوده و دنـباله اين افـکار را داشتـه است و در سال 1314 که به تهـران مراجـعـت مي کـند، تا سال 1319 اين افـکار و اعمال را به شدت بـيـشـتـري تعـقـيت مـي کـند؛ تا اينکه در سال 1319 داخل جرگـه فـقـر و درويشي مي شود و سير و سلوک اين مرحـله را به سرعـت طي مي کـند و در اين طريق به قـدري پـيش مي رود که بـر حـسب دسـتور پـير مرشد قـرار مي شود که خـرقـه بگـيرد و جانشين پـير بـشود. تکـليف اين عـمل شهـريار را مـدتي در فـکـر و انديشه عـميـق قـرار مي دهـد و چـنـدين ماه در حال تـرديد و حـيرت سير مي کـند تا اينکه مـتوجه مي شود که پـيـر شدن و احـتمالاً زير و بال جـمع کـثـيري را به گـردن گـرفـتن براي شهـريار که مـنظورش معـرفـت الهـي است و کـشف حقايق است عـملي دشوار و خارج از درخواست و دلخواه اوست.  اينجاست که شهـريار با توسل به ذات احـديت و راز و نيازهاي شبانه و به کشفياتي عـلوي و معـنوي مي رسد و به طوري که خودش مي گـويد پـيش آمدي الهـي او را با روح يکي از اولياء مرتـبط مي کـند و آن مقام مقـدس کليهً مشکلاتي را که شهـريار در راه حقـيقـت و عـرفان داشته حل مي کند و موارد مبهـم و مجـهـول براي او کشف مي شود.  

باري شهـريار پس از درک اين فـيض عـظيم بکـلي تـغـيـير حالت مي دهـد. ديگـر از آن موقع به بعـد پـي بـردن به افـکار و حالات شهـريار براي خويشان و دوستان و آشـنايانش حـتي من مـشکـل شده بود؛ حرفهـايي مي زد که درک آنهـا به طور عـادي مـقـدور نـبود - اعـمال و رفـتار شهـريار هـم به مـوازات گـفـتارش غـير قـابل درک و عـجـيب شده بود. 

شهـريار در سالهاي اخير اقامت در تهـران خـيلي مـيل داشت که به شـيراز بـرود و در جـوار آرامگـاه استاد حافظ باشد و اين خواست خود را در اشعـار (اي شيراز و در بارگـاه سعـدي) منعـکس کرده است ولي بعـدهـا از اين فکر منصرف شد و چون در از اقامت در تهـران هـم خسته شده بود، مردد بود کجا برود؛ تا اينکه يک روز به من گـفت که: " مـمکن است سفري از خالق به خلق داشته باشم " و اين هـم از حرفهـايي بود که از او شـنـيـدم و عـقـلم قـد نـمي داد - تا اين که يک روز بي خـبر از هـمه کـس، حـتي از خانواده اش از تهـران حرکت کرد وخبر او را از تـبريز گـرفـتم. 

بالاخره سيد محـمد حسين شهـريار در 27 شهـريـور 1367 خورشيـدي در بـيـمارستان مهـر تهـران بدرود حيات گـفت و بـنا به وصيـتـش در زادگـاه خود در مقـبرةالشعـرا سرخاب تـبـريـز با شرکت قاطبه مـلت و احـترام کم نظير به خاک سپـرده شد. چه نيک فرمود:   

براي ما شعـرا نـيـست مـردني در کـار               کـه شعـرا را ابـديـت نوشـته اند شعـار

استاد سید محمد حسین بهجت تبریزی (شهریار) در سال ۱۲۸۵ هجری شمس در سال ۱۲۸۵ هجری شمسی در روستای خشکاب در بخش قره چمن آذربایجان متولد شد. پدرش حاجی میر آقا خشکنابی و از وکلای مبرز و مردی فاضل و خوش محاوره و از خوش نویسان دوره خود و با اینان و کریم الطبع بود.
او در اوایل شاعری بهجت تخلص میکرد و بعداْ دوباره با فال حافظ تخلص خواست که دوبیت شاهد از دیوان آمد و خواجه تخلص او را شهریار تعیین کرد. او تحصیلات خود را در مدرسه متحده و فیوضات و متوسطه تبریز و دارالفنون تهران گذراند و تا کلاس آخر مدرسه طب تحصیل کرد و به مدارج بالایی دست یافت ولی در سالها آخر تحصیل این رشته دست تقدیر او را به دام عشقی نافرجام گرفتار ساخت و این ناکامی موهبتی بود الهی؛ که در آتش درون وسوز و التهاب شاعر را شعله ور ساخت و تحولات درونی او را به اوج معنوی ویژه ای کشانید تا جایی که از بند علائق رست و در سلک صاحبدلان درآمد و سروده هایش رنگ و بوی دیگر یافت و شاعر در آغازین دوران جوانی به وجهی نیک از عهد این آزمون درد و رنج برآمد و برپایه هنری اش به سرحد کمال معنوی رسید. غالب غزلهای سوزناک او که به دائقه عموم خوش آیند است. این عشق مجاز است که در قصیده زفاف شاعر که شب عروسی معشوقه هم هست؛ با یک قوس صعودی اوج گرفته؛ به عشق عرفانی و الهی تبدیل میشود. ولی به قول خودش این عشق مجاز به حالت سکرات بوده و حسن طبیعت هم مدتها به همان صورت اولی برای او تجلی کرده و شهریار هم بازبان اولی با او صحبت کرده است.
اصولاْ شرح حال و خاطرات زندگی شهریار در خلال اشعارش خوانده میشود و هر نوع تفسیر و تعبیری که در آن اشعار بشود به افسانه زندگی او نزدیک است. عشقهای عارفانه شهریار را میتوان در خلال غزلهای انتظار؛ جمع وتفریق؛ وحشی شکار؛ یوسف گمگشته؛ مسافر همدان؛ حراج عشق؛ ساز صباء؛ ونای شبان و اشک مریم: دو مرغ بهشتی....... و خیلی آثار دیگر مشاهده کرد. محرومیت وناکامیهای شهریار در غزلهای گوهرفروش: ناکامیها؛ جرس کاروان: ناله روح؛ مثنوی شعر؛ حکمت؛ زفاف شاعر و سرنوشت عشق بیان شده است. خیلی از خاطرات تلخ و شیرین او در هذیان دل: حیدربابا: مومیای و افسانه شب به نظر میرسد.
استاد شهریار سرانجام پس از هشتاد و سه سال زندگی شاعرانه پربار و افتخار در ۲۷ شهریور ماه ۱۳۶۷ به ملکوت اعلی پیوست و پیکرش در مقبره الشعرای تبریز که مدفن بسیاری از شعرا و هنرمندان آن دیار است به خاک سپرده شد.

سپاس از همه ی سایت ها........

استاد شهریار

چهستان غدیر لحظه ها ی من

 

باسمه تعا لي

"چهستان شكايت هاي علي ع"

شانه هايت بوي پا بوس پيمبر    مي دهد

دست هايت خيبري از جنس باور  مي دهد

هر نفس از تو     تمام كوچه هاي كوفه را

بام بر بام ،   آسماني  شاخه و بر مي دهد

شرح ممسوس تو ذات الله كعبه    بار ها

گفته ايم و باز شرحي نا مكرر  مي دهد

زخم سرخي از بقيع خا طرات   هاشمي

كز دلستان زمين جو شيده و  سر مي دهد

گنبدي از هوش سر شارت زمين گم كرده است

انحنايي   از بلا غستان و    دفتر مي دهد

يك پر از بال حقيقت نيست   در پرواز ما

ابن ملجم  عشق را اين روز ها پر مي دهد

كو پياله ؟ كو علي ؟ كو كوچه هاي دربدر ؟

بغض هاي سر رسيده ، بوي خنجر مي دهد

برگ هاي گونه هاي مهربانت    باد برد!

بو سه هاي خشك سالي چشم مادر مي دهد

ني لبك ! اين جا تلا طم زار درياي دل است

هر دلي دريا نرفته    مژده ي  زر مي دهد

ني لبك ! با با ، اگر ابرم بباري بعد از اين

گونه هايت خوشه هاي تازه و تر مي دهد

ني لبك ! گفتم  كه فرقت ريخت خون لحظه ها

بوي آواز    اثيري هاي  بستر مي دهد

ني لبك با با ! رسو لان زميني    خسته اند

يك رسول از آسمان ، شرح مكثّّر مي دهد

هركه مي سازد ترازوي عدالت ،  تا كمي

كفّّّه اش پر شد كمي ! آن سو  و آن برمي دهد

ني لبك ! آن شب يتيمي  ديده ام در كوچه ها

نا له هايي با پياله  بر سر درمي دهد

يا علي ! نا بالغي نه بيوه زن در كوچه ها

ناز نازك اشك هاي گرم و ابتر مي دهد

خواب مي بيند يتيمي  زير خاك انتظار

بو ته هاي سر برهنه   آب كوثر مي دهد

من يتيمي ديده ام در سنگ بار ان كوير

از قساوت بچّه ي گنجشك ها پر مي دهد

كو علي ؟ كو شانه هاي مهربان كوچه ها

كو نفس هايي كه آغوش پيمبر مي دهد

بچّه استاد يتيمي ديده ام در اين كلاس

" دزد احساسي "  كه شرح درد حيدر مي دهد

ذوالفقاري نيست كو بشكوفد از فرق زمين

عمر و عاص نفس را تبشير محشر مي دهد

كومقام ابرهيم و  زلف خوشبوي   علي

كودكي و صد شتر آيات وانحر مي دهد

ني لبك با با ! بيا با فاطمه در اين غدير

اين ولايت خانه  شرحي از مقدّر  مي دهد....

 

يا علي                                 علی                   علی  

            تقدیم مدیر وبلاگ(ز-ف) به ولایتمداران علوی مسلک و توحید یان علی مکتب

 

تجلی ظهور 6

جاده ها ردّ تورا گم کرده اند                 صد هزاران نذر مردم کرده اند

تا گل آغوش زهرا وا شود                   در ظهورش گل چمن آرا شود

سهراب سپهری حسیسم طبیعت...در مثلث :خدا ×انسان× طبیعت

    با سمه تعالی

سهراب سپهری

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد


سهراب سپهری شاعر و نقاش ایرانی بود که در ۱۵ مهر ۱۳۰۷ در کاشان متولد شد. او از مهم‌ترین شاعران معاصر ایران است و شعرهایش به زبان‌های بسیاری از جمله انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و ایتالیایی ترجمه شده است. وی پس از ابتلا به بیماری سرطان خون در بیمارستان پارس تهران درگذشت.

[ویرایش] زندگی‌نامه

دورهٔ‌ ابتدایی را در دبستان خیام کاشان (۱۳۱۹) و متوسّطه را در دبیرستان پهلوی کاشان (خرداد ۱۳۲۲) گذراند و پس از فارغ‌التحصیلی در دورهٔ‌ دوسالهٔ‌ دانش‌سرای مقدماتی پسران به استخدام ادارهٔ‌ فرهنگ کاشان درآمد.

در شهریور ۱۳۲۷ در امتحانات ششم ادبی شرکت نمود و دیپلم دورهٔ دبیرستان خود را دریافت کرد. سپس به تهران آمد و در دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت و هم زمان به استخدام شرکت نفت در تهران درآمد که پس از ۸ ماه استعفا داد.

سپهری در سال ۱۳۳۰ نخستین مجموعهٔ شعر نیمایی خود را به نام مرگ رنگ منتشر کرد. در سال ۱۳۳۲ از دانشکده هنرهای زیبا فارغ التحصیل شد و به دریافت نشان درجهٔ اول علمی نایل آمد. در همین سال در چند نمایشگاه نقاشی در تهران شرکت نمود و نیز دومین مجموعهٔ اشعار خود را با عنوان «زندگی خواب‌ها» منتشر کرد. آنگاه به تأسیس کارگاه نقاشی همت گماشت. در آذر ۱۳۳۳ در ادارهٔ کل هنرهای زیبا (فرهنگ و هنر) در قسمت موزه‌ها شروع به کار کرد و در هنرستان‌های هنرهای زیبا نیز به تدریس می‌پرداخت. در مهر ۱۳۳۴ ترجمهٔ اشعار ژاپنی از وی در مجلهٔ «سخن» به چاپ رسید. در مرداد ۱۳۳۶ از راه زمینی به کشورهای اروپایی سفر کرد و به پاریس و لندن رفت. ضمنا در مدرسهٔ هنرهای زیبای پاریس در رشتهٔ لیتوگرافی نام نویسی کرد. وی همچنین کارهای هنری خود را در نمایشگاه‌ها به معرض نمایش گذاشت. حضور در نمایشگاه‌های نقاشی همچنان تا پایان عمر وی ادامه داشت.

سهراب سپهری مدتی در ادارهٔ کل اطلاعات وزارت کشاورزی با سمت سرپرست سازمان سمعی و بصری در سال ۱۳۳۷ مشغول به کار شد. از مهر ۱۳۴۰ نیز شروع به تدریس در هنرکدهٔ هنرهای تزئینی تهران نمود. در اسفند همین سال بود که از کلیهٔ مشاغل دولتی به کلی کناره‌گیری کرد.

[ویرایش] درگذشت

آرامگاه سهراب سپهری

سهراب سپهری در غروب ۱ اردیبهشت سال ۱۳۵۹ در بیمارستان پارس تهران به علت ابتلا به بیماری سرطان خون درگذشت. صحن امامزاده سلطان‌علی روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان میزبان ابدی سهراب گردید.

[ویرایش] سفرهای خارج از کشور

خرداد ۱۳۵۵

  • نمایشگاه انفرادی در گالری سیحون تهران (۱۳۵۷).

[ویرایش] آثار ادبی

سهراب در آغاز کار شاعری تحت تأثیر شعرهای نیما بود و این تأثیر در «مرگ رنگ» به خوبی مشهود است. بعدها سبک او دستخوش تغییراتی می‌شود و شعرش با دیگر شاعران هم دورهٔ خویش متمایز می‌گردد. از جمله مجموعه شعرهای دیگر سهراب سپهری می‌توان به این عنوان‌ها اشاره نمود:

[ویرایش] منابع

مجموعه‌ای از نقل‌قول‌های مربوط به

سهراب سپهری

در ویکی‌گفتاورد موجود است.

[ویرایش] پیوند به بیرون

هشت کتاب (مجموعه اشعار سهراب سپهری)

مرگ رنگ  • زندگی خواب‌ها  • آوار آفتاب  • شرق اندوه 
صدای پای آب  • مسافر  • حجم سبز  • ما هیچ ما نگاه

 

سهراب سپهری حسیسم طبیعت...در مثلث :خدا ×انسان× طبیعت

سهراب سپهري نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد. خود سهراب ميگويد :
... مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را ميشنديده است... (هنوز در سفرم - صفحه 9)

پدر سهراب، اسدالله سپهري، كارمند اداره پست و تلگراف كاشان، اهل ذوق و هنر.
وقتي سهراب خردسال بود، پدر به بيماري فلج مبتلا شد. درگذشت پدر در سال 1341 رخ داد.
... كوچك بودم كه پدرم بيمار شد و تا پايان زندگي بيمار ماند. پدرم تلگرافچي بود. در طراحي دست داشت. خوش خط بود. تار مينواخت. او مرا به نقاشي عادت داد... (هنوز در سفرم - صفحه 10)
مادر سهراب، ماه جبين، اهل شعر و ادب كه در خرداد سال 1373 درگذشت. تنها برادر سهراب، منوچهر در سال 1369 درگذشت. خواهران سهراب : همايوندخت، پريدخت و پروانه. محل تولد سهراب باغ بزرگي در محله دروازه عطا بود. سهراب از محل تولدش چنين ميگويد :
... خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. براي يادگرفتن، وسعت خوبي بود. خانه ما همسايه صحرا بود . تمام روياهايم به بيابان راه داشت... (هنوز در سفرم - صفحه 10)
سال 1312، ورود به دبستان خيام (مدرس) كاشان.
... مدرسه، خوابهاي مرا قيچي كرده بود . نماز مرا شكسته بود . مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود . روز ورود، يادم نخواهد رفت : مرا از ميان بازيهايم ربودند و به كابوس مدرسه بردند . خودم را تنها ديدم و غريب ... از آن پس و هربار دلهره بود كه به جاي من راهي مدرسه ميشد.... (اتاق آبي - صفحه 33)
... در دبستان، ما را براي نماز به مسجد ميبردند. روزي در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديكتر باشيد.
مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد و من سالها مذهبي ماندم.
بي آنكه خدايي داشته باشم ... (هنوز در سفرم)
سهراب از معلم كلاس اولش چنين ميگويد :
... آدمي بي رويا بود. پيدا بود كه زنجره را نميفهمد. در پيش او خيالات من چروك ميخورد...
خرداد سال 1319 ، پايان دوره شش ساله ابتدايي.
... دبستان را كه تمام كردم، تابستان را در كارخانه ريسندگي كاشان كار گرفتم. يكي دو ماه كارگر كارخانه شدم . نميدانم تابستان چه سالي، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زيانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در يكي از آباديها شدم. راستش، حتي براي كشتن يك ملخ نقشه نكشيدم. اگر محصول را ميخوردند، پيدا بود كه گرسنه اند. وقتي ميان مزارع راه ميرفتم، سعي ميكردم پا روي ملخها نگذارم.... (هنوز در سفرم)
مهرماه همان سال، آغاز تحصيل در دوره متوسطه در دبيرستان پهلوي كاشان.
... در دبيرستان، نقاشي كار جدي تري شد. زنگ نقاشي، نقطه روشني در تاريكي هفته بود... (هنوز در سفرم - صفحه 12)
از دوستان اين دوره : محمود فيلسوفي و احمد مديحي
سال 1320، سهراب و خانواده به خانه اي در محله سرپله كاشان نقل مكان كردند.
سال 1322، پس از پايان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسراي مقدماتي شبانه روزي تهران ثبت نام كرد.
... در چنين شهري [كاشان]، ما به آگاهي نميرسيديم. اهل سنجش نميشديم. در حساسيت خود شناور بوديم. دل ميباختيم. شيفته ميشديم و آنچه مياندوختيم، پيروزي تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسراي مقدماتي. به شهر بزرگي آمده بودم. اما امكان رشد چندان نبود...(هنوز در سفرم- صفحه 12)
سال 1324 دوره دوساله دانشسراي مقدماتي به پايان رسيد و سهراب به كاشان بازگشت.
... دوران دگرگوني آغاز ميشد. سال 1945 بود. فراغت در كف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمينه براي تكانهاي دلپذير فراهم ميشد... (هنوز در سفرم)
آذرماه سال 1325 به پيشنهاد مشفق كاشاني (عباس كي منش متولد 1304) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) كاشان استخدام شد.
... شعرهاي مشفق را خوانده بودم ولي خودش را نديده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن كشيد. الفباي شاعري را او به من آموخت... |(هنوز در سفرم)
سال 1326 و در سن نوزده سالگي، منظومه اي عاشقانه و لطيف از سهراب، با نام "در كنار چمن يا آرامگاه عشق" در 26 صفحه منتشر شد.
...دل به كف عشق هر آنكس سپرد
جان به در از وادي محنت نبرد
زندگي افسانه محنت فزاست
زندگي يك بي سر و ته ماجراست
غير غم و محنت و اندوه و رنج
نيست در اين كهنه سراي سپنج...
مشفق كاشاني مقدمه كوتاهي در اين كتاب نوشته است. سهراب بعدها، هيچگاه از اين سروده ها ياد نميكرد.
سال 1327، هنگامي كه سهراب در تپه هاي اطراف قمصر مشغول نقاشي بود، با منصور شيباني كه در آن سالها دانشجوي نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا بود، آشنا شد. اين برخورد، سهراب را دگرگون كرد.
... آنروز، شيباني چيرها گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گيجي دلپذيري بودم. هرچه ميشنيدم، تازه بود و هرچه ميديدم غرابت داشت.
شب كه به خانه بر ميگشتم، من آدمي ديگر بودم. طعم يك استحاله را تا انتهاي خواب در دهان داشتم... (هنوز در سفرم)
شهريور ماه همان سال، استعفا از اداره فرهنگ كاشان.
مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصيل در دانشكده هنرهاي زيبا در رشته نقاشي به تهران ميايد.
در خلال اين سالها، سهراب بارها به ديدار نيما يوشيج ميرفت.
در سال 1330 مجموعه شعر "مرگ رنگ" منتشر گرديد. برخي از اشعار موجود در اين مجموعه بعدها با تغييراتي در "هشت كتاب" تجديد چاپ شد.
بخشهايي حذف شده از " مرگ رنگ " :
... جهان آسوده خوابيده است،
فروبسته است وحشت در به روي هر تكان، هر بانگ
چنان كه من به روي خويش ...
سال 1332، پايان دوره نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا و دريافت مدرك ليسانس و دريافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه.
... در كاخ مرمر شاه از او پرسيد : به نظر شما نقاشي هاي اين اتاق خوب است ؟
سهراب جواب داد : خير قربان
و شاه زير لب گفت : خودم حدس ميزدم. ...
(مرغ مهاجر صفحه 67)

اواخر سال 1332، دومين مجموعه شعر سهراب با عنوان "زندگي خوابها" با طراحي جلد خود او و با كاغذي ارزان قيمت در 63 صفحه منتشر شد.
تا سال 1336، چندين شعر سهراب و ترجمه هايي از اشعار شاعران خارجي در نشريات آن زمان به چاپ رسيد.
در مردادماه 1336 از راه زميني به پاريس و لندن جهت نام نويسي در مدرسه هنرهاي زيباي پاريس در رشته ليتوگرافي سفر ميكند.
فروردين ماه سال 1337، شركت در نخستين بي ينال تهران
خرداد همان سال شركت در بي ينال ونيز و پس از دو ماه اقامت در ايتاليا به ايران باز ميگردد.
در سال 1339، ضمن شركت در دومين بي ينال تهران، موفق به دريافت جايزه اول هنرهاي زيبا گرديد.
در همين سال، شخصي علاقه مند به نقاشيهاي سهراب، همه تابلوهايش را يكجا خريد تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود.
مرداد اين سال، سهراب به توكيو سفر ميكند و درآنجا فنون حكاكي روي چوب را مياموزد.
سهراب در يادداشتهاي سفر ژاپن چنين مينويسد :
... از پدرم نامه اي داشتم. در آن اشاره اي به حال خودش و ديگر پيوندان و آنگاه سخن از زيبايي خانه نو و ايوان پهن آن و روزهاي روشن و آفتابي تهران و سرانجام آرزوي پيشرفت من در هنر.
و اندوهي چه گران رو كرد : نكند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم...
در آخرين روزهاي اسفند سال 1339 به دهلي سفر ميكند.
پس از اقامتي دوهفته اي در هند به تهران باز ميگردد.
در اواخر اين سال، سهراب و خانواده اش به خانه اي در خيابان گيشا، خيابان بيست و چهارم نقل مكان ميكند.
در همين سال در ساخت يك فيلم كوتاه تبليغاتي انيميشن، با فروغ فرخزاد همكاري نمود.
تيرماه سال 1341، فوت پدر سهراب
... وقتي كه پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند.حضور فاجعه، آني دنيا را تلطيف كرده بود. فاجعه آن طرف سكه بود وگرنه من ميدانستم و ميدانم كه پاسبانها شاعر نيستند. در تاريكي آنقدر مانده ام كه از روشني حرف بزنم ...
تا سال 1343 تعدادي از آثار نقاشي سهراب در كشورهاي ايران، فرانسه، سوئيس، فلسطين و برزيل به نمايش درآمد.
فروردين سال 1343، سفر به هند و ديدار از دهلي و كشمير و در راه بازگشت در پاكستان، بازديد از لاهور و پيشاور و در افغانستان، بازديد از كابل.
در آبانماه اين سال، پس از بازگشت به ايران طراحي صحنه يك نمايش به كارگرداني خانم خجسته كيا را انجام داد.
منظومه "صداي پاي آب" در تابستان همين سال در روستاي چنار آفريده ميشود.
تا سال 1348 ضمن سفر به كشورهاي آلمان، انگليس، فرانسه، هلند، ايتاليا و اتريش، آثار نقاشي او در نمايشگاههاي متعددي به نمايش درآمد.
سال 1349، سفر به آمريكا و اقامت در لانگ آيلند و پس از 7 ماه اقامت در نيويورك، به ايران باز ميگردد.
سال 1351 برگذاري نمايشگاههاي متعدد در پاريس و ايران.
تا سال 1357، چندين نمايشگاه از آثار نقاشي سهراب در سوئيس، مصر و يونان برگذار گرديد.
سال 1358، آغاز ناراحتي جسمي و آشكار شدن علائم سرطان خون.
ديماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر ميكند و اسفندماه به ايران باز ميگردد.
سال 1359... اول ارديبهشت... ساعت 6 بعد ازظهر، بيمارستان پارس تهران ...
فرداي آن روز با همراهي چند تن از اقوام و دوستش محمود فيلسوفي، صحن امامزاده سلطان علي، روستاي مشهد اردهال واقع در اطراف كاشان مييزبان ابدي سهراب گرديد.
آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فيروزه اي رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته اي از هنرمند معاصر، رضا مافي با قطعه شعري از سهراب جايگزين شد:
به سراغ من اگر مياييد
نرم و آهسته بياييد
مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من
... كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و ميدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد...
و سهراب .... ماندگار شد ...


برای دیدن این عکس به اندازه بزرگ، روی این قسمت کلیک کنید.
(باسپاس از پر دیس کورش)

تجلی ظهور5

بر باد خواهم داد ، در طوفان عشقت        این واژه های دربدر باید بیایی

باید بمانم جاده تا تو بس دراز است          همچون همیشه بی خبر باید بیایی

               زززز

نیما یوشیج"روحش سبز یادش گرامی باد مرد کوهستان شعر ایران ...

با سپاس از :دانشنامه آزاد وی...

نیما یوشیج

علی اسفندیاری یا علی نوری مشهور به نیما یوشیج (زاده ۲۱ آبان ۱۲۷۴ [۱] خورشيدی در دهکده یوش استان مازندران - درگذشت ۱۳ دی ۱۳۳۸ [۲] خورشیدی در شمیران شهر تهران) شاعر معاصر ایرانی است. وی بنیانگذار شعر نو فارسی است.

نیما پوشیج با مجموعه تأثیرگذار افسانه که مانیفست شعر نو فارسی بود، در فضای راکد شعر ایران انقلابی به پا کرد. نیما آگاهانه تمام بنیاد ها و ساختارهای شعر کهن فارسی را به چالش کشید. شعر نو عنوانی بود که خود نیما بر هنر خویش نهاده بود.

تمام جریان‌های اصلی شعر معاصر فارسی مدیون این انقلاب و تحولی هستند که نیما مبدع آن بود.

[ویرایش] کودکی

نیما در سال ۱۲۷۴ هجری خورشیدی درروستای یوش از توابع بخش بلده شهرستان نور به دنیا آمد. پدرش ابراهیم‌خان اعظام‌السلطنه متعلق به خانواده‌ای قدیمی مازندران بود و به کشاورزی و گله‌داری مشغول بود.[۳] پدر نیما زندگی روستایی، تیراندازی و اسب‌سواری را به وی آموخت. نیما تا سن دوازده سالگی درزادگاهش روستای یوش و در دل طبیعت زندگی کرد.[۴]

نیما خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده فرا گرفت ولی دلخوشی چندانی از او نداشت چون او را شکنجه می‌داد و در کوچه باغ‌ها دنبال نیما می‌کرد.[۵]

[ویرایش] اقامت در تهران

دوازده ساله بود که به همراه خانواده تهران رفت و در مدرسه عالی سن لویی مشغول تحصیل شد. در مدرسه از بچه‌ها کناره‌گیری می‌کرد و به گفته خود نیما با یکی از دوستانش مدام از مدرسه فرار می‌کرد و پس از مدتی با تشویق یکی از معلم‌هایش به نام نظام وفا به شعر گفتن مشغول گشت و در همان زمان با زبان فرانسه آشنایی یافت و شعر گفتن به سبک خراسانی را شروع کرد.

پس از پایان تحصیلات در مدرسه سن‌لویی نیما در وزارت دارایی مشغول کار شد. اما پس از مدتی این کار را مطابق میل خود نیافت و آن را رها کرد.[۶] بیکاری وی باعث شد تا افکار گوناگون به ذهنش هجوم آورد از جمله تصمیم گرفت به میرزا کوچک خان جنگلی بپیوندد و همراه با او بجنگد تا کشته شود. [۷] در همین زمان (سال ۱۳۰۵) با عالیه جهانگیر ازدواج کرد تا به گفته خود از افکار پریشان رهایی یابد.[۸]

درست یک ماه پس از ازدواج، پدرش ابراهیم نوری درگذشت.[۹] در همین زمان چند شعر از او در کتابی با عنوان خانواده سرباز چاپ شد.[۱۰] وی که در این زمان به دلیل بی‌کاری خانه‌نشین شده بود در تنهایی به سرودن شعر مشغول بود و به تحول در شعر فارسی می‌اندیشید اما چیزی منتشر نمی‌کرد.[۱۱]

[ویرایش] ترک تهران

به سال ۱۳۰۷ خورشیدی محل کار عالیه جهانگیر همسر نیما به آمل انتقال پیدا کرد. نیما نیز با او به این شهر رفت. یک سال بعد آنان به رشت رفتند. عالیه در این‌جا مدیر مدرسه بود و نیما را سرزنش می‌کرد که چرا درآمدی ندارد.[۱۲]او مدتی نیز در دبیرستان حکیم نظامی شهرستان آستارا واقع در مرز شوروی سابق به امر تدریس مشغول بود.

[ویرایش] تغییر نام

علی اسفندیاری در سال ۱۳۰۰ خورشیدی نام خود را به نیما تغییر داد. نیما نام یکی از اسپهبدان تبرستان بود و به معنی کمان بزرگ است. او با همین نام شعرهای خود را امضا می‌کرد. در نخستین سال‌های صدور شناس‌نامه نام وی نیماخان یوشیج ثبت شده است.[۱۳]

[ویرایش] آغاز شاعری

از راست به چپ: هوشنگ ابتهاج، سیاوش کسرایی،نیما یوشیج، احمد شاملو، مرتضی کیوان

نیما در سال ۱۳۰۰ منظومه قصه رنگ پریده را که یک سال پیش سروده بود در هفته‌نامه قرن بیستم میرزاده عشقی به چاپ رساند.[۱۴] این منظومه مخالفت بسیاری از شاعران سنتی و پیرو سبک قدیم مانند ملک الشعرای بهار و مهدی حمیدی شیرازی را برانگیخت. شاعران سنتی به مسخره و آزار وی دست زدند.

نیما پس از مدتی به تدریس در مدرسه‌های مختلف از جمله مدرسه عالی صنعتی تهران و همکاری با روزنامه‌هایی چون مجله موسیقی و مجله کویر پرداخت.

[ویرایش] شعر نیمایی

نوشتار اصلی: شعر نیمایی

[ویرایش] آثار نیما

منظومه قصه رنگ پریده در حقیقت نخستین اثر منظوم نیمایی است که در قالب مثنوی (بحر هزج مسدس) سروده شده است. شاعر در این اثر زندگی خود را روایت کرده است و از خلال آن به مفاسد اجتماعی پرداخته است.[۱۵] بخش نخست این کار در قرن بیستم چاپ شده بود. سپس افسانه را سرود که در آن روحی رمانتیک حاکم است و به عشق نیز نیما نگاهی دیگرگونه دارد و عشق عارفانه را رد می‌کند.[۱۶] چنان که خطاب به حافظ می‌گوید:

حافظا این چه کید و دروغ است

 

کز زبان می و جام ساقی است

نالی ار تا ابد باورم نیست

 

که بر آن عشق بازی که باقی است

من بر آن عاشقم کو رونده است

 

{{{2}}}

 

 

(افسانه)

نیما در این آثار و اشعاری نظیر خروس و روباه، چشمه و بز ملاحسن مسأله‌گو افکاری اجتماعی را بیان می‌کند اما قالب اشعار قدیمی است. مشخص است که وی مشق شاعری می‌کند و هنوز راه خود را پیدا نکرده است. [۱۷] با این حال انتشار افسانه دنیای ادبیات آن زمان را برآشفت.[۱۸] ای شب نیز در هفته‌نامه نوبهار محمدتقی بهار چاپ شد و جنجالی برانگیخت.[۱۹]

[ویرایش] زندگی شخصی

نیمایوشیج در جوانی عاشق دختری شد، اما به دلیل اختلاف مذهبی نتوانست با وی ازدواج کند. [۲۰]پس از این شکست او عاشق دختری روستایی به نام صفورا شد و می‌خواست با او ازدواج کند اما دختر حاضر نشد به شهر بیاید. بنابراین عشق دوم نیز سرانجام خوبی نیافت.[۲۱] نیما صفورا را هنگام آب‌تنی در رودخانه دیده بود. این منظره شاعرانه و شکست عشق پیشین الهام‌بخش او در سرودن افسانه بود.[۷]

سرانجام نیما در ۶ اردیبهشت ۱۳۰۵ خورشیدی ازدواج کرد. همسر وی عالیه جهانگیر فرزند میرزا اسماعیل شیرازی و خواهرزاده نویسنده نامدار میرزا جهانگیر صوراسرافیل بود.[۲۲] حاصل این ازدواج که تا پایان عمر دوام یافت فرزند پسری بود به نام شراگیم که اکنون در امریکا زندگی می‌کند. شراگیم در سال ۱۳۲۴ خورشیدی به دنیا آمد.[۲۳] آه‍و و پ‍رن‍ده‌ه‍ا

[ویرایش] خانه نیما

خانه پدری نیما یوشیج واقع در یوش، بنایی است که قدمت آن به دوره قاجار می‎رسد. این بنا به شماره ۱۸۰۲ از سوی سازمان میراث‎فرهنگی به عنوان اثر ملی ثبت شده است و حفاظت می‎شود. بازدید از خانه نیما برای عموم آزاد است.

 

[ویرایش] مرگ

خانه نیما در دهکده یوش مازندران اردیبهشت ۱۳۸۶، آرامگاه او و سیروس طاهباز در وسط حیاط قرار دارد

خانه نیما

نیما در ۱۳ دی ۱۳۳۸ درگذشت و در امامزاده عبدالله تهران به خاک سپرده شد. سپس در سال ۱۳۷۲ خورشیدی بنا به وصیت وی پیکر او را به خانه‌اش در یوش منتقل کردند. مزار او در کنار مزار خواهرش، بهجت‎الزمان اسفندیاری (درگذشته به تاریخ ۸ خرداد ۱۳۸۶) و مزار سیروس طاهباز در میان حیاط جای گرفته است.

[ویرایش] کتاب‌شناسی

[ویرایش] اشعار

  • قصه رنگ پریده
  • تحقیقی، نامه‌ها و یادداشت‌ها
  • دونامه
  • ارزش احساسات
  • تعریف و تبصره و یاددااشت های دیگر
  • دنیا خانه من است
  • نامه های نیما به همسرش - عالیه جهانگیر
  • حرف های همسایه
  • کشتی توفان
  • مجموعه کامل اشعار(تدوین توسط سیروس طاهباز)

[ویرایش] پانویس

1.   (نیما، زندگی و آثار او، نوشته ضیاء هشترودی صفحه ۱۱۷)

2.   (تاریخ تحلیلی شعر نو، شمس لنگرودی، جلد ۱، صفحه ۹۰)

3.   (از صبا تا نیما، یحیی آریان‌پور، جلد 2 صفحه ۴۶۶)

4.   (نیما، زندگانی و آثار او،صفحه ۴۶۷)

5.   (نیما، زندگانی و آثار او، جلد 2، صفحه ۴۶۷)

6.   (نامه‌های نیما، به کوشش سیروس طاهباز، صفحه ۲۲)

7.   ↑ ۷٫۰ ۷٫۱ (پیشین)

8.   (یادمان نیما یوشیج، به کوشش سیروس طاهباز، صفحه ۴۰)

9.   (نامه‌های نیما، صفحه ۲۰۵)

10.                     (گزیده اشعار نیما یوشیج، صفحه ۱۸)

11.                     (بدعت‌ها و بدایع نیما یوشیج، نوشته مهدی اخوان ثالث، صفحه ۱۹)

12.                     (گزینه اشعار نیما یوشیج، صفحه ۱۸)

13.                     (اسنادی درباره نیمایوشیج، به کوشش علی میرانصاری، چاپ اول، انتشارات سازمان اسناد ملی، صفحه ۷۳)

14.                     (اسنادی درباره نیمایوشیج، صفحه ۷۳)

15.                     (از صبا تا نیما، جلد 2 صفحه ۴۶۷)

16.                     (نظریه ادبی نیما، دکتر منصور ثروت، صفحه 11)

17.                     (نظریه ادبی نیما، صفحه 12)

18.                     (از صبا تا نیما، جلد 2، صفحه ۴۶۸ تا ۴۶9)

19.                     (چشم‌انداز شعر نو فارسی، نوشته حمید زرین‌کوب، صفحه ۴9)

20.                     (گزینه اشعار نیما یوشیج، به کوشش یداله جلالی پنداری، صفحه ۱۳)

21.                     (از صبا تا نیما، یحیی آریان‌پور، جلد 2 صفحه ۴۶۷)

22.                     (اسنادی درباره نیمایوشیج، صفحه ۷۵)

23.                     (گزینه اشعار نیما یوشیج، صفحه ۲۴)

  

تجلی ولایت علی ع"کلمات قصار شاه ولایت

و فرمودند علیه السّلام که:

در آغاز سرما خود را از آن حفظ کنید ودر پایان سرما به سوی آن روید" آن را در یابید"چرا که سرما با بدن ها همان کار ی را می کند که با درختان می کند ،ابتدایش می سوزاند ودر پایان برگ می رویاند

مصطفی رحمان دوست

از سایت ادب و فرهنگ (سپاسگزاریم و به آقای رحمان دوست مفتخریم..

مصطفی رحماندوست

 


نام ونام خانوادگی : مصطفی رحماندوست
تاریخ تولد : یکم تیرماه ۱۳۲۹
محل تولد : همدان

.............................
پس از اخذ لیسانس زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران، به عنوان كارشناس كتاب های خطی در كتابخانه مجلس مشغول به كار شد. 
بعد از انقلاب اسلامی با عنوان مدیر مركز نشریات كانون پرورش فكری كودكان نوجوانان، مدیر مسئول نشریات رشد، سردبیر رشد دانش آموز، سردبیر سروش كودكان و نوجوانان، مدیر كل دفتر مجامع و فعالیت های فرهنگی و مدرس داستان نویسی و ادبیات كودكان و نوجوانان در دانشگاه ها، آثار متعددی به صورت مجموعه شعر برای كودكان و نوجوانان، داستان، ترجمه و تألیفاتی در زمینه هنر كودكان و نوجوانان منتشر شده است.
او در جشنواره بین المللی فیلم های كودكان و نوجوانان اصفهان در هیئت داوری بین المللی نیز شركت داشته است.

.............................
مصطفی رحماندوست از خودش می گوید :
كودكی قابل‌ ذكری نداشتم. مثل‌ همهِ‌ بچه‌ها بازی می كردم‌ و درس‌ می خواندم. اسباب‌بازی مهمی نداشتم. وسیلهِ‌ بازی فردی من‌ جوی آب‌ توی كوچه‌ بود. سدّی جلو خانه‌مان‌ میساختم‌ و حركت‌ آب‌ را به‌ سوی درختهای حاشیهِ‌ جوی هدایت‌ میكردم. حوضچه‌ای هم‌ پدید میآمد كه‌ من‌ پاچهِ‌ شلوارم‌ را بالا بزنم‌ و پاهایم‌ را در خنكی آب‌ حوضچه‌ بازی بدهم.
كلاس‌ پنجم‌ دبستان‌ بودم‌ كه‌ فهمیدم‌ میتوانم‌ شعر بگویم. بعد از نیمه‌ شبی از خواب‌ بیدارم‌ كردند كه‌ به‌ حمام‌ برویم. هفته‌ای یك‌ بار شبها به‌ حمام‌ میرفتیم، چون‌ حمام‌ محلّه‌ ما روزها زنانه‌ بود. بوق‌ حمام‌ را كه‌ میزدند از خواب‌ بیدارمان‌ میكردند و با چشمهای خواب‌آلوده‌ كوچه‌های تاریك‌ را بقچه‌ به‌ بغل‌ پشت‌ سر میگذاشتیم‌ تا به‌ حمام‌ برسیم. در حمام‌ كار ما بچه‌ها كمك‌ كردن‌ به‌ بزرگترها بود: سرِ یكی آب‌ میریختیم، پشت‌ آن‌ یكی را كیسه‌ میكشیدیم‌ و...
آن‌ شب‌ هم‌ به‌ دستور پدر، مشغول‌ كمك‌ كردن‌ به‌ بندهِ‌ خدایی بودم‌ كه‌ بسیار ضعیف‌ و لاغر بود. پوست‌ و استخوانی بود و ستون‌ فقراتش‌ را میشد شمرد. تعجب‌ كردم. علت‌ لاغری پیش‌ از حدش‌ را پرسیدم. از روزگار نالید و بیماری طولانی و این‌ كه‌ مسافر است‌ و باید به‌ شهرش‌ برگردد. آمده‌ بود تا تن‌ و بدنی بشوید. به‌ خانه‌ كه‌ برگشتم‌ نتوانستم‌ بخوابم. سعی كردم‌ شرح‌ رنج‌ آن‌ بندهِ‌ خدا را بنویسم. نوشتم:

بود مسافر یكی اندر به‌ راه‌
توشه‌ كم‌ راه‌ فزون‌ بیپناه‌

و همین‌طوری ادامه‌ دادم‌ و فردا، سر كلاس‌ خواندم‌ و معلم‌ گفت‌ كه‌ تو شاعری و این‌ كه‌ نوشته‌ای شعر است. بعدها فهمیدم‌ كه‌ بیت‌ نخست‌ این‌ نوشته‌ام، برگرفته‌ از یكی از ابیات‌ صامت‌ بروجردی است. صامت‌ و قمری هم‌ داستانی در كودكیهای من‌ دارند. پدرم‌ كنار كرسی مینشست‌ و با آواز صامت‌ و قمری میخواند. هر دو شاعر دربارهِ‌ كربلا هم‌ سرده‌ بودند. پدرم‌ قوی بنیه‌ بود. وقتی شعرهای كربلایی را میخواند اشكش‌ درمیآمد. برای من‌ كه‌ ایشان‌ را قوی و زورمند میدیدم، دیدن‌ اشك‌ و اندوهشان‌ عجیب‌ بود. خیلی دلم‌ میخواست‌ بدانم‌ آن‌ كلمه‌های سیاهی كه‌ بر كاغذ دیوان‌ صامت‌ و قمری نقش‌ بسته‌ چه‌ چیز هستند و چه‌ قدرتی دارند كه‌ پدر زورمندم‌ را به‌ گریه‌ مینشانند. این‌ بود كه‌ تا سواددار شدم، سعی كردم‌ شعرهای این‌ دو دیوان‌ را بخوانم. صامت‌ فارسی بود و با حروف‌ سربی چاپ‌ شده‌ بود و كمی میتوانستم‌ كلماتش‌ را بفهمم. اما قمری تركی بود و چاپ‌ سنگی و فاصله‌ سواد من‌ و آن‌ دیوان‌ بسیار.
نخستین ‌شعرهاییكه‌ حفظ كردم، شعرهای ‌مثنوی مولوی بود. مرحوم‌ مادرم‌ گاه‌ و بیگاه‌ قصه‌های مثنوی را زمزمه‌ میكردند. نیم‌ دانگ‌ صدایی داشتند و برای دل‌ خودشان‌ مثنوی را كه‌ در مدرسه‌ كودكی و در خانهِ ‌پدر آموخته ‌بودند، از حفظ ‌میخواندند. من ‌عاشق ‌زمزمه‌های ‌گرم‌ مادر بودم. وقتی ‌به‌ كارِ خانه‌ مشغول‌ بودند و مثنوی هم‌ میخواندند، سكوت‌ میكردم‌ و سراپا گوش‌ میشدم‌ كه‌ جام‌ وجودم‌ را از شراب‌ پرعاطفه‌ و گرم‌ شعرهایی كه‌ میخواندند لبریز كنم.
یكی از سخت‌ترین‌ كارهای آن‌ روزگار، “لباس‌ شستن” بود. مخصوصاً در سرمای زمستان. گرم‌ كردن‌ آب‌ و چنگ‌ زدن‌ لباسها در تشت‌ لباسشویی و بعد آب‌ كشیدن‌ لباسهای شسته‌ شده، ماجراهایی داشت. خشك‌ كردن‌ لباسهایی هم‌ كه‌ روی بند رخت‌ چند روز یخ‌ میزدند، ماجرای دیگری بود. تا مادرم‌ مشغول‌ شستن‌ لباس‌ میشد، من‌ خودم‌ را كنار بساط‌ شستن‌ لباس‌ میرساندم. آستینم‌ را بالا میزدم‌ و در كنار مادر مشغول‌ چنگ‌ زدن‌ لباسها میشدم‌ تا صدای مادر بلند شود و زمزمه‌ كند:

دید موسی یك‌ شبانی را به‌ راه‌

كو همی گفت‌ ای خدا و ای اِله‌
تو كجایی تا شوم‌ من‌ چاكرت‌
چارقت‌ دوزم، كنم‌ شانه‌ سرت.

وقتی هم‌ شستن‌ لباسها یعنی وقتی حدود صبح‌ زود تا ظهر تمام‌ میشد، لباسهای شسته‌ شده‌ را توی سطل‌ و تشتی میریختیم‌ و روی سر میگذاشتیم‌ تا به‌ خانه‌ای برسیم‌ كه‌ چشمهِ‌ آبی داشته‌ باشد و لباسها را آب‌ بكشیم.
معمولاً چشمه‌ها در زیرزمین‌ قرار داشتند، ده بیست‌ پله‌ از كف‌ حیاط‌ پایین‌تر. برق‌ كه‌ نبود، جایی تاریك‌ بود و ساكت. تنها زمزمهِ‌ آب‌ چشمه‌ به‌ گوش‌ میرسید. چه‌ جایی بهتر از آن‌ برای زمزمه‌ مثنوی. ترس‌ از نامحرمی كه‌ صدا را هم‌ بشنود در كار نبود.
از جالب‌ترین‌ سرگرمیهای گروهی آن‌ روزگار دعوای محله‌ به‌ محله‌ بچه‌ها بود در خارج‌ از مدرسه‌ و مشاعره‌ در داخل‌ مدرسه. من‌ در هر دو فعالیت‌ گروهی آن‌ روزگار فعال‌ بودم.
شاهِ محله‌ خودمان‌ میشدم‌ و به‌ بچه‌های محله‌ دیگر حمله‌ میكردیم. كتك‌ میخوردیم‌ و میزدیم‌ و بعد رفیق‌ میشدیم‌ تا بهانهِ‌ دیگری برای دعوا پیش‌ آید. در مدرسه‌ هم‌ یكی از پاهای اصلی مشاعره‌ بودم. حافظ‌ كهنه‌ای در خانهِ‌ خاله‌ام‌ بود. به‌ هر بهانه‌ای به‌ خانهِ‌ خاله‌ میرفتم‌ تا حافظ‌ آنها را به‌ دست‌ بگیرم‌ و چند بیتی حفظ‌ كنم. وقتی به‌ من‌ گفته‌ شد كه‌ شاعرم، كم‌ نمیآوردم. هر جا بیتی میخواستند كه‌ حفظ‌ نبودم، فیالبداهه‌ بیتی بیمعنی یا با معنی از خوم‌ سر هم‌ میكردم‌ و تحویل‌ میدادم.
پس‌ از گذراندن‌ شش‌ سال‌ ابتدایی وارد دبیرستان‌ شدم. سه‌ سال‌ نخست‌ دبیرستان‌ را در دبیرستان‌ ابن‌سینا گذراندم. كتابخانه‌ خوبی داشت، اما به‌ سختی میتوانستم‌ از آنجا كتاب‌ بگیرم. خیلی از كتابهای آنجا را خواندم. كمبودها را هم‌ با كرایه‌ كردن‌ كتاب‌ و مطالعه‌ سریع‌ آنها جبران‌ میكردم. شبی یك‌ ریال‌ كرایه‌ كتاب‌ میدادم. خلاصهِ‌ كتابها را از بچه‌های اهل‌ كتاب‌ میشنیدم‌ تا كرایه‌ كمتری بپردازم.
سه‌ سال‌ دوم‌ دبیرستان‌ را در دبیرستان‌ امیركبیر گذراندم‌ كه‌ رشته‌ ادبی داشت‌ و كتابخانه‌ نداشت. به‌ هزار در و دروازه‌ زدم‌ تا اتاقی از اتاقهای دبیرستان‌ را كتابخانه‌ كنم‌ و كتابخانه‌ای در آن‌ مدرسه‌ راه‌ بیندازم. دبیر فلسفه‌ ما آقای اكرمی كه‌ پس‌ از انقلاب‌ وزیر آموزش‌ و پرورش‌ شدند ، كمك‌ زیادی برای راه‌اندازی آن‌ كتابخانه‌ كردند. خودشان‌ هم‌ كتابخانه‌ای در بالاخانهِ‌ مسجد میرزاتقی همدان‌ راه‌ انداخته‌ بودند به‌ نامه‌ كتابخانهِ‌ خرد. آنجا هم‌ پاتوق‌ من‌ شده‌ بود. بیشتر كتابهایش‌ مذهبی بود و جلسه‌های هفتگی مذهبی هم‌ داشت.
قرآن‌ خواندن‌ را از زمزمه‌های مادربزرگم‌ كه‌ مكتب‌دار بودند و به‌ دختربچه‌ها قرآن‌ خوانی میآموختند، شروع‌ كردم. ایشان‌ هفته‌ای یك‌ بار كوله‌ باری از نان‌ و گوشت‌ و نخود و... را به‌ دوش‌ من‌ بار میكردند تا به‌ خانه‌های افراد مستمندی كه‌ میشناختند، برسانیم. با هم‌ وارد خانه‌ آنها میشدیم. چایی میخوردیم‌ و گپ‌ میزدیم. چپقی چاق‌ میكردند و سهمیه‌ آن‌ خانه‌ را از محموله‌ برمیداشتند و میدادند و بعد خداحافظی میكردیم. چپق‌ كشیدن‌ را هم‌ از مادربزرگم‌ آموختم.
بعد از آن‌ در جلسات‌ هفتگی قرائت‌ قرآن‌ شركت‌ میكردم.
در دبیرستان‌ به‌ تشویق‌ پدرم، مدتی دروس‌ حوزوی میخواندم. سه‌ معلم‌ داشتم‌ كه‌ بهترین‌ آن‌ها طلبه‌ای بود افغانی. چرا كه‌ علاوه‌ بر علوم‌ عربی، ادبیات‌ فارسی هم‌ میدانست‌ و گهگاه‌ شعری میخواند و تفسیر میكرد. سطح‌ را نزد آن‌ها به‌ پایان‌ رساندم، اما در آن‌ روزگار چیزی نفهمیدم. در سالهای آخر دبیرستان‌ به‌ موسیقی هم‌ روی آوردم. همینطور به‌ نقاشی. در نقاشی كاری از پیش‌ نبردم، اما در موسیقی تا آنجا جلو رفتم‌ كه‌ در مراسم‌ مدرسه‌ سنتور بزنم. این‌ كار را هم‌ در دانشگاه‌ پی نگرفتم.
سال‌ 1349 برای ادامه‌ تحصیل‌ به‌ تهران‌ آمدم‌ و در رشته‌ زبان‌ و ادبیات‌ فارسی مشغول‌ تحصیل‌ شدم. حضور در تهران‌ فرصتی بود برای آشنایی با دكتر علی شریعتی، استاد مرتضی مطهری و دكتر بهشتی.
رفت‌ و آمد به‌ جلسه‌های درس‌ این‌ بزرگواران‌ و شركت‌ در محافل‌ و مجالس‌ ادبی و هنری آن‌ روزگار، باعث‌ شد كه‌ خوشه‌های ارزشمندی از خرمن‌ آگاهان‌ و آگاهیهای دیریاب‌ بیندوزم.
اولین‌ نوشته‌ام، زمانی چاپ‌ شد كه‌ دانش‌آموز دبیرستان‌ بودم. آن‌ هم‌ در یك‌ مجلّه‌ محلّی و نه‌ اثری كه‌ برای بچه‌ها نوشته‌ شده‌ باشد. در دوره‌ دانشجویی قصه‌ها و شعرهای بسیاری نوشتم‌ و چاپ‌ كردم. همه‌ برای بزرگسالان، اما در اواخر دورهِ‌ دانشجویی بود كه‌ “ادبیات‌ كودكان‌ و نوجوانان” را شناختم‌ و تصمیم‌ گرفتم‌ سالك‌ و ره‌پوی این‌ راه‌ باشم. روانشناسی خواندم؛ ساده‌نویسی كار كردم؛ كتاب‌های بچه‌ها را ورق‌ زدم؛ معلم‌ بچه‌ها شدم؛ چند جا درس‌ دادم؛ اول‌ قصه‌ نوشتم: سربداران‌ و خاله‌ خودپسند و بعد شعر سرودم.
                           

.............................
او تا به حال در سمت های زیر به کودکان خدمت کرده است :

مدیربرنامه‌ كودك‌ سیما
مدیر مركز نشریات ‌كانون ‌پرورش ‌فكری ‌كودكان ‌و نوجوانان‌
سردبیر نشریه‌ پویه‌
مدیر مسئول ‌مجله‌های رشد

سردبیر رشد دانش‌آموز
سردبیرسروش‌كودكان‌

 

 

تجلی ظهور 3

ببین چگونه لحظه ها چو برگ وباد ، بی قرار     ز حسرت نبودنت ، در اضطراب می شود

دو باره بغض لحظه ها ، شکفت در گلوی شب     زمین گریه ها بآ سمان طناب می شود

                                  نویسنده زززز

پروین اعتصامی2

پروین اعتصامی، این بزرگ بانوی شعر معاصر ایران, زاده و پرورده شهر هنرپرور تبریز است(دوست عزیز آرامگاه مغفوره  پروین تو صحن جدید خانم حضرت معصومه سلام الله علیه...کنار قبر زنده یاد پدرش ...
پروین در ۲۵ اسفند ماه ۱۲۸۵ شمسی، در یک خانواده اصیل آذربایجانی در محله ششگلان تبریز پا به عرصه وجود گذاشت.
(از سایت آزاد آذربایجان..

این شاعره نامدار، در سالی چشم به جهان گشود که در همان سال، بر اثر مجاهدات ملت ایران، فرمان مشروطیت صادر شده بود و در آن روزها، مردمان شهر زادگاهش تبریز، خود را برای رویاروئی با استبداد آماده میکردند، و در این راستا، برای تاسیس نهادهای دموکراتیک، بسط آزادی و استقرار حاکمیت قانون، شب و روز در حال مجاهدت بودند و بالاخره بر اثر کودتای محمد علی شاه و سقوط مجلس شورای ملی در دوم تیرماه ۱۲۸۷، تبریز قهرمان به پا می خیزد و پس از یازده ماه نبردهای بی امان رهائیبخش، ازادی توپا و مشروطیت را از اضمحلال حتمی نجات میدهد.

پروین، در یک همچو حال و هوائی، در یک خانواده ادب دوست و معارف پرور رشد مییابد. از یک طرف فضای انقلابی و جو شورآفرین آذربایجان و شرایط سیاسی- اجتماعی تاریخی آن روزگار،ادبیات را متحول میکند.

تاکنون از پدر نام آور او یوسف اعتصام الملک و تاثیری که در فرزند هنرمندش داشته، زیاد صحبت شده است،ولی از مادر نجیب و اصیل وی و نقشی که در تربیت این شاعره افتخارآفرین داشته کمتر سخن گفته شده است. در صورتی که تاثیر تربیت مادر در فرزند، به ویژه دختر بیش از پدر است پروین اعتصامی ما نیز در دامان مادری پرورش یافته و از او تاثیر پذیرفته که میتوان گفت نماد یک زن بافرهنگ آذربایجانی است. پروین خود چنان تحت تاثیر مادرش و شخصیت نجیب او قرار گرفته که اشعار متعددی درباره مقام والا و عظمت شخصیت مادر سروده است، چنان که در این یک بیت کلام را ختم کرده است:

دامن مادر نخست آموزگار کودک است طفل دانشور کجا پرورده نادان مادری؟

مادر پروین اعتصامی خانم اخترالملوک، دختر میرزا عبدالحسین شوری بخشایشی، ملقب به قوام العداله،از منشیان و سخنوران عهد ناصرالدین شاه بود. شوری تحصیلات خود را در تبریز و تهران انجام داد. او دارای طبع روان و خط خوب بوده است، در سال ۱۳۱۶ در تبریز درگذشت. از وی دو پسر به نام های علامعلی خان و حسن خان و دو دختر یکی خدیجه سلطان و دیگری بانو اخترالملوک باقی ماند.

بدین ترتیب میبینیم، مادر پروین که یک دختر روستائی زاده بود، خود در یک خانواده ادب دوست آذربایجانی، بزرگ شده و پدرش از شعرا و ادبای عصر خود بوده و پروین، قریحه شاعری را از جد مادری خود به ارث برده و صنعت شعر مردمی را به اوج رسانده است.

به قول پدرش یوسف اعتصامی:

“خانم پروین توانسته است با اسلوب و شخصیت و آرای فلسفی و کلمات اخلاقی خویش, از سایرین متمایز باشد. شعر پروین, شعر اوقات و احوال و اشخاص نیست: شعر تربیت و تهذیب و تعمیم اخلاق کریمه است, ترانه روحفزای مهر و عطفت و فضیلت است, تغمه جذاب سعی و عمل و همت و اقدام است, سرود بیداری و پرهیزکاری و رستگاری است.

علامه میرزا محمد خان قزوینی, پس از مطالعه دیوان پروین نوشت:

“با کمال اذت و تمتع, قسمت عمده این دیوان و مخصوصا قصاید آن را مطاله کردم و هرچه پیشتر میرفتم و بیشتر میخواندم, استعجاب من به تعجب مبدل میشد که چگونه امروزه در این قحط الرجال فضل و ادب, یک چنین “ملکه النساء الشواعر” در مرکز ایران ظهور کرده و به سرودن چنین اشعاری در درجه اول از فصاحت و سلامت و متانت که لفظاً و معناً و مضموناً و فکراً با بهترین قصاید اساتید و مخصوصاً ناصرخسرو (که گویا بیشتر شیوه او مطمع نظر خانم بوده) دم برابری میزند موفق گشته است”.

(مجموعه مقالات و قطعات اشعار مربوط به پروین اعتصامی-به کوشش ابوالفتح اعتصامی- ص۱۹و۱۶و۱۴)
علامه دهخدای قزوینی که به مشکل پسندی, سخنگیری و دقت, مشهور بوده است, مقام پروین را از همان اوان جوانی, چنان والا میپنداشت که بی هیچ هراس از طعن سخرگان ورشک بران, نام او را در کنار دیگر بزرگان ادب فارسی در “امثال و حکم” قرار داد.

شادروان ملک الشعرای بهار که هم عصر پروین بوده, درباره شاعره توانای ایران میگوید:
“خانم پروین, به تمام شرایط شاعری عمل کرده است… هرگاه تنها غزل سفر اشک, از این شاعره شیرین زبان باقی مانده بود, کافی بود که وی را در بارگاه شعر و ادبیات, جایگاهی عالی و ارجمند بخشد تا چه رسد به لطف حق, کعبه دل, گوهر اشک, روح آزاد, دیده و دل, دریای نور, گوهر سنگ, حدیث مهر, دره, جولای خدا, نغمه صبح و سایر قطعات که همه از او و هر یک برهان آشکار بلاغت و سخنرانی اوست”. وی سپس اظهار میدارد:

“در این مدت اشتغال, ساختن دیوانی با این زیبائی ها و با این آب و رنگ دلفریب, خاصه با این یکدستی و فصاحت و روانی,کار مردان فارغ بال نیست, تا چه رسد به مخدره ای که کمتر از درس و بحث قارغ بوده و شاید مشاغل خانوادگی بسیار نیز داشته است”.

بهار در ادامه میگوید:

“در ایران که کان سخن و فرهنگ است, اگر شاعرانی از جنس مرد پیدا شده اند که مایه حیرتند, جای تعجب نیست, اما تاکنون شاعری از جنس زن که دارای این قریحه و استعداد باشد و با این توانائی و طی مقدمات تتبع و تحقیق, اشعاری چنین تغز و نیکو بسراید, از نوادر محسوب و جای بسی عجب و شایسته هزاران تمجمید و تحسین است”.

دکتر محمد جواد شریعت نیز معتقد است:

“افتخار زنان ایران به امثال پروین- دختر دانشور ایران- است وبس.

در سرتاسر تاریخ ادب ایران, پروین همچون ستاره ای درخشان میدرخشد و بدون هیچ شکی، همتا و همانند ندارد. یعنی هیچ زنی را سراغ نداریم که علاوه بر ذوق و استعداد شاعرانه، در ادب فارسی تا ابن حد غور و تعمق داشته و شعرا و همسنگ شعرای درجه اول زبان فارسی باشد.
بی هیچ گفتگو، زنان ایران باید مباهی و سرفراز باشند که در میان جامعه نسوان, چنین گوهر گرانبهائی وجود دارد و باعث اعتبار و آبروی آن ها شده است.

به نظر من آنچه مایه آبروی زن ایرانی است, پشت میز نشستن و وکیل و وزیر شدن نیست, بلکه انسان شدن است و عالم شدن, زیور و زینت ظاهر نیست, بلکه روح پاک و دل تابناک و فکر روشن است و و این همه را در وجود پروین میتوانیم پیدا کنیم و از این جهت است که میگویم زنان ایران, باید به امثال پروین اعتصامی فخر و مباهات کنند”.

(دکتر محمد جواد شریعت- پروین ستاره آسمان ادب ایران- پیشگفتار)

ابوالفتح اعتصامی که مجموعه معالات و قطعات اشعاری را که به مناسبت درگذشت و اولین سال وفات خانم پروین اعتصامی نوشته و سروده شده است گردآوری و منتشر نموده است. خود در بخش تاریخچه زندگانی خواهرش مینویسد:

“پروین ادبیات فارسی و عرب رانزد پدر آموخت. از ابتدا طفلی ساعی و متفکر بود. به قول خانم محصص” کمتر سخن میگفت و بیشتر فکر میکرد” به ندرت در جرگه سایر اطفال وارد میشد. غالباً تنها به سر میبرد. گوئی ساختمانی سوای ساختمان دیگران داشت. در مجالس درس و بحث, همیشه از سایرین پیش بود.

از کودکی شروع به شعر گفتن کرد. خانه پدرش میعادگاه ارباب فضل و دانش بود و پروین همواره آنان را با قریحه سرشار و استعداد خارق العاده خویش دچار حیرت میساخت.
در جوزای ۱۳۰۳دروه مدرسه اناثیه آمریکائی تهران را با کمال موفقیت به پایان رساند و در جشن فراغت از تحصیل, خطابه “زن و تاریخ” را ایراد کرد. در تمام مدت تحصیل, بهترین شاگرد مدرسه بود. پس از اتمام دوره مدرسه آمریکائی, چندی در همانجا تدریس نمود.

هم در آن اوان، پیشنهاد ورود به دربار به او شد و نپذیرفت.

در تمام سفرهائی که پدرش در داخل و خارج ایران نمود, همراه پدر رفت. پدرش با وجود اصرار دوستان, قبل از ازدواج او, رضا به طبع دیوان وی نداد, اندیشه میکرد مبادا کوته نظران و بدخواهان, نشر دیوان را وسیله تبلیغ برای ازدواج پروین تلقی یا قلمداد نمایند.

پروین در ۱۹ تیر ۱۳۱۳ با پسرعموی پدر خود ازدواج و چهار ماه پس از عقد مزاوجت به کرمانشاه به خانه شوهر رفت. این ازدواج متناسب نبود, لذا بعد از دو ماه ونیم اقامت در خانه شوی به منزل پدر برگشت و در ۱۱مرداد۱۳۱۴ با گذشتن از کابین, تفریق نمود. این پیش آمد را با متانت و خونسردی شگفت آوری تحمل کرد و تا پایان عمر از آن ماجرا سخنی بر زبان نیاوردو شکایتی ننمود. درباره دوره زناشوئی خود فقط سه بیت ذیل را گفته است:

ای گل, تو ز جمعیت گلزار چه دیـدی جز سرزنش و بد سری خار, چه دیدی
ای لعل دل افروز, تو با این همه پرتو جز مشتری سفله به بازار چه دیــدی
رفتی به چمن, لیک فقس گشت نصیبت غیر از قفس، ای مرغ گرفتار چه دیدی

پس از آنکه کار ازدواج انجام پذیرفت و احتمال تعبیرات بداندیشان مرتفع گردید, پدر پروین به طبع و نشر دیوان وی اقدام کرد.

در۱۳۱۵ وزارت معارف ایران, نشان درجه ۳ علمی برای پروین فرستاد. پروین با این پیام که “شایسته تر از من بسیارند” نشان را پس فرستاد.

روز سوم فروردین ۱۳۲۰ بدون هیچ سابقه کسالت, در بستر بیماری خفت و شب شنبه ۱۶آن ماه نیمه شب بدرود حیات گفت.

در قم(صحن جدید) در مقبره خانوادگی، پهلوی پدرش به خاک سپرده شد”.

(مجموعه مقالات و قطعات اشعار…ص۶)

بر روی سنگ قبرش نوشته شده است:

“آرامگاه بانو پروین اعتصامی, نابغه شعر و ادب”

بانو پروین اعتصامی (دخت شادروان یوسف اعتصامی) که از بزرگترین شعرای ایران به شمار میرود، د ۱۲۸۵ خورشیدی در تبریز تولد یافت و شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۲۰ نیمه شب در عنفوان جوانی در تهران به سرای جاویدان شتافت”.

قطعه زیر را برای سنگ مزار خویش سروده است:

این که خاک سیهش بالیـن است اختر چرخ ادب پرویــن اســت
گرچه جز تلخـی از ایام ندیــد هرچه خواهی, سخنش شیرین است
صاحب آن همه گفتـار امــوز سائل فاتحـه و یاسیــن اســت
دوستان به که ز وی یـاد کننـد دل بی دوست, دلـی غمگین اسـت
خاک در دیده, بسی جان فرساست سنگ بر سینه، بسی سنگین اسـت
بیند این بستر و عبـرت گیــرد هر که را چشم حقیقت بیـن اسـت
هر که باشی و ز هر جا برسـی آخرین منـزل هستی، ایـن اسـت
آدمـی هرچه توانگـر باشــد چون بدین نقطه رسد, مسکین است
اندر آنجا که قضـا حکـم کنـد چاره تسلیـم و ادب تمکیـن اسـت
زادن و کشتن و پنهـان کـردن دهر را رسم و ره دیــرین اسـت
خرم آنکس که در این محنت گاه خاطری را, سبـب تسکیـن اسـت

” آقای ابولفتح اعتصامی، برادر ارجمند شاعره عزیز و ناکام ما مینویسد که درگذشت پروین به خاطر معالجه غلط پزشک بوده است”.(دکترمحمد جواد شریعت- پیشین-ص۱۸)

درباره این شاعره با فضیلت, تعداد زیادی از شعرا از جمله استاد شهریار, آثاری آفریده اند که هر یک درخور توجه و دقتند.

http://urmu.birolmali.com/?p=1982

پروين اعتصامي خانم رخشنده اعتصامي مشهور به پروين اعتصامي از شاعران بسيار نامي معاصر است. وي در روز

توسط : اسكوتر 2004

پروين اعتصامي)از سایت تبیان
خانم رخشنده اعتصامي مشهور به پروين اعتصامي از شاعران بسيار نامي معاصر است. وي در روز 25 اسفند 1285 خورشيدي در تبريز بدنيا آمد. تحصيلات ادبي و عربي را نزد پدر آموخت و به تحصيلات عاليه خود در دانشگاههاي معتبر ادامه داد. در جشن فارغ التحصيلي خود خطابه زن و تاريخ را ايراد كرد (خرداد سال 1303 خورشيدي) كه بسيار مورد توجه و تشويق واقع گرديد. پروين همواره به تكميل فنون مختلف نزد پدر خود اشتغال داشت و از آنجا كه اعتصام الملك (پدر وي) از دانشمندان و اديبان نامور بود در راه پرورش استعداد وي، كه از هفت سالگي شروع به سرودن نموده بود، كمك شاياني كرد. اين شاعره پر احساس در سال 1313 ازدواج كرد ولي اين وصلت ديري نپائيد و منجر به جدايي گرديد.نام پدر پروين يوسف اعتصامي معروف به اعتصام الملك از نويسندگان ودانشمندان به نام ايران ايران بود . وي اولين چاپخانه را در تبريز بنا كرد ، مدتي هم نماينده مجلس بود . وي مدير مجله بنام « بهار » بود كه اولين اشعار پروين در همين مجله منتشر شد . ثمره ازدواج اعتصام الملك جهار پسر و يك دختر « پروين اعتصامي » است . مادر وي اختر اعنصامي نام داشت . او بانويي مدبر ، صبور ، خانه دار و عفبف بود . وي در پرورش احساسات لطيف و شاعرانه دخترش نقش مهمي داشت و به ديوان اشعار او علاقه فراواني نشان مي داد. بعد از آن واقعه تأثيرانگيز پروين مدتي در كتابخانه دانشسراي عالي تهران سمت كتابداري داشت و به كار سرودن اشعاره ناب خود نيز ادامه مي داد. تا اينكه دست اجل گريبان او را در 34 سالگي گرفت در حالي كه بعد از آن سالها مي توانست عالي ترين پديده هاي ذوقي و فكري انساني را به ادبيات پارسي ارمغان نمايد. بهرحال در شب 16 فروردين سال 1320 خورشيدي به بيماري حصبه در تهران زندگي را بدرود گفت و پيكر او را به قم بردند و در جوار قبر پدر دانشمندش در مقبره خانوادگي بخاك سپردند.قريحه سرشار و استعداد خارق العاده پروين در شعر همواره موجب حيرت فضلا و دانشمنداني بود كه با پدرش محشور بودند. به همين جهت برخي بر اين گمان بودند كه آن اشعار از او نيست پروين از كودكي با مطالعه آشنا شد . خانواده او اهل مطالعه بود و. وي مطالب علمي و فرهنگي به ويژه ادبي را از لابه لاي گفت و گوهاي آنان در مي يافت . در 11 سالگي به ديوان اشعار فردوسي ، نظامي، مولوي ، ناصر خسرو ، منوچهري ، انوري ، فرخي كه همه از شاعران بزرگ و نام آور زبان فارسي به شمار مي آيند ، آشنا بود و از همان كودكي پدرش در زمينه وزن و شيوه هاي ياد گيري آن با او تمرين مي كرد . گاهي شعري از شاعران قديم به او مي داد تا بر اساس آن شعر ديگري بسرايد ، يا وزن آن را تغيير دهد ، و يا قيافه اي نو برايش پيدا كند . همين تمرين ها و تلاش ها زمينه اي شد كه با ترتيب قرارگيري كلمات و استفاده از آنها آشنا شود و در سرودن شعر تجربه پيدا كند . هر كس كمي با دنياي شعر و شاعري آشنا باشد با خواندن اين بيت به توانايي او در اين سن و سال پي مي برد . برخي از زيباترين شعرهايش مربوط به دوران نوجواني ، يعني يازده تا چهارده سالگي او مي باشد . شعر اي مرغك او در دوازده سالگي سروده شده است .
اي مُرغك خُرد ، ز آشيانه
پرواز كن و پريدن آموز
تا كي حركات كودكانه؟
در باغ و چمن چميدن آموز
رام تو نمي شود زمانه

رام از چه شدي ؟ رميدن آموز
منديش كه دام هست يا نه
بر مردم چشم ، ديدن آموز
شو روز به فكر آب و دانه
هنگام شب آرميدن آموز
با خواندن اين اشعار
با خواندن اين اشعار مي توان دختر دوازده ساله اي را مجسم كرد كه اسباب بازيهايش « ‌كتاب » است ؛ دختري كه در همان نوجواني هر روز در دستان كوچكش ديوان قطوري از شاعري كهن ديده مي شود كه اشعار آن را مي خواند و در سينه نگه مي دارد . شعر « گوهر و سنگ » را نيز در دوازده سالگي سروده است شاعران و دانشمنداني مانند استاد علي اكبر دهخدا ، ملك الشعراي بهار ، عباس اقبال آشتياني ، سعيد نفيسي و نصر الله تقوي از دوستان پدر پروين بودند و بعضي از آنها در يكي از روزهاي هفته در خانه جمع مي شدند و در زمينه هاي مختلف ادبي بحث و گفتگو مي كردند هر بار كه پروين شعري مي خواند ، آنها با علاقه به آن گوش مي دادند و او را تشويق مي كردند . پروين در هجده سالگي ، فارغ التحصيل شد ، او در تمام دوران تحصيلي ، يكي از شاگردان ممتاز مدرسه بود. البته پيش از ورود به مدرسه ، معلومات زيادي داشت ، او به دانستن همه مسائل علاقه داشت و سعي مي كرد ، در حد توان خود از همه چيز آگاهي پيدا كند. مطالعات او در زمينه زبان انگليسي آن قدر پيگير و مستمر بودكه مي توانست كتابها و داستانهاي مختلفي را به زبان اصلي ( انگليسي ) بخواند . مهارت او در اين زبان به حدي رسيد كه 2 سال در مدرسه قبلي خودش ادبيات فارسي و انگليسي تدريس كرد. در خرداد 1303 ، جشن فارغ التحصيلي پروين و هم كلاس هاي او در مدرسه برپا شد. او در سخنراني خود از وضع نامناسب اجتماعي ، بي سوادي و بي خبري زنان ايران حرف زد. اين سخنراني ، بعنوان اعلاميه اي در زمينه حقوق زنان ، در تاريخ معاصر ايران اهميت زياد دارد.پروين در قسمت هايي از اعلاميه « زن و تاريخ » گفته است : « داروي بيماري مزمن شرق منحصر به تعليم و تربيت است ، تربيت و تعليم حقيقي كه شامل زن و مرد باشد و تمام طبقات را از خوان گسترده معروف مستفيذ نمايد. » و در باره راه چاره اش گفته است : « پيداست براي مرمت خرابي هاي گذشته ، اصلاح معايب حاليه و تمهيد سعادت آينده ، مشكلاتي در پيش است. ايراني بايد ضعف و ملالت را از خود دور كرده ، تند و چالاك اين پرتگاه را عبور كند. » يكي از دوستان پروين كه سالها با او ارتباط داشته گفته است : « پروين ، پاك طينت ، پاك عقيده ، پاكدامن ، خوش خو و خوش رفتار ، نسبت به دوستان خود مهربان ، در مقام دوستي فروتن و در راه حقيقت و محبت پايدار بود. كمتر حرف مي زد و بيشتر فكر مي كرد ، در معاشرت ، سادگي و متانت را از دست نمي داد . هيچ وقت از فضايل ادبي و اخلاقي خودش سخن نمي گفت.» همه اين صفات باعث شده بود كه او نزد ديگران عزيز و ارجمند باشد . مهمتر از همه اين ها ، نكته اي است كه از ميان اشعارش فهميده مي شود . پروين ، با آن همه شعري كه سروده ، در ديواني با پنج هزار بيت ، فقط يك يا دو جا از خودش حرف زده و درباره خودش شعر سروده و اين نشان دهنده فروتني و اخلاق شايسته اوست. پيش از ازدواج ، پدرش با چاپ مجموعه اشعار او مخالف بود و اين كار را با توجه به اوضاع و فرهنگ آن روزگار ، درست نمي دانست. او فكر مي كرد كه ديگران ممكن است چاپ شدن اشعار يك دوشيزه را ، راهي براي يافتن شوهر به حساب آورند! اما پس از ازدواج پروين و جدائي او از شوهرش ، به اين كار رضايت داد. نخستين مجموعه شعر پروين ، حاوي اشعاري بود كه او تا پيش از 30 سالگي سروده بود و بيش از صد و پنجاه قصيده ، قطعه ، غزل و مثنوي را شامل مي باشد . مردم استقبال فراواني از اشعار او كردند ، به گونه اي كه ديوان او در مدتي كوتاه پس از چاپ ، دست به دست ميان مردم مي چرخيد و بسياري باور نمي كردند كه آنها را يك زن سروده است ، استادان معروف آن زمان ، مانند دهخدا و علامهء قزويني ، هر كدام مقاله هايي درباره اشعار او نوشتند و شعر و هنرش را ستودند. معمولا رسم است كه دولت ، دانشمندان و بزرگان علم و ادب را طي برگزاري مراسمي خاص ، مورد ستايش و احترام قرار مي دهد . در چنين مراسمي وزير يا مقامي بالاتر ، مدالي را كه نشانه سپاس ، احترام و قدرداني دولت از خدمات علمي و فرهنگي فرد مورد نظر است ، به او اهدا مي كند ، وزارت فرهنگ در سال 1315 مدال درجه سه لياقت را به پروين اعتصامي اهدا كرد ولي او اين مدال را قبول نكرد . گفته شده كه حتي پيشنهاد رضا خان را كه از او براي ورود به دربار و تدريس به ملكه و وليعهد وقت دعوت كرده بود ، نپذيرفت ، روحيه و اعتقادات پروين به گونه اي بود كه به خود اجازه نمي داد در چنين مكان هايي حاضر شود . او ترجيح مي داد در تنهايي و سكوت شخصي اش به مطالعه بپردازد. او كه در 15 سالگي درباره ستمگران و ثروتمندان به سرودن شعر پرداخته ، چگونه مي تواند به محيط اشرافي دربار قدم بگذارد و در خدمت آنها باشد ؟ او كه انساني آماده ، داراي شعوري خلاق و همواره درگير در مسائل اجتماعي بود به اين نشان ها و دعوت ها فريفته نمي شد . پروين اعتصامي بي ترديد بزرگترين شاعر زن ايراني است كه در طول تاريخ ادبيات پارسي ظهور نموده است. اشعار وي پيش از آنكه بصورت ديوان منتشر شود در مجله دوم مجله بهار كه به قلم پدر والا گهرش مرحوم يوسف اعتصام الملك انتشار مي يافت چاپ مي شد (1302 ـ 1300 خورشيدي) ديوان اشعار پروين اعتصامي كه شامل 6500 بيت از قصيده و مثنوي و قطعه است تاكنون چندين بار به چاپ رسيده است.مقدمه ديوان به قلم شادروان استاد محمد تقي ملك الشعراي بهار است كه پيرامون سبك اشعار پروين و ويژگيهاي اشعار او نوشته است.عمر پروين بسيار كوتاه بود، كمتر زني از ميان سخنگويان اقبالي همچون پروين داشت كه در دوراني اين چنين كوتاه شهرتي فراگير داشته باشد. پنجاه سال و اندي است كه از درگذشت اين شاعره بنام مي گذرد و همگان اشعار پروين را مي خوانند و وي را ستايش مي كنند و بسياري از ابيات آن بصورت ضرب المثل به زبان خاص و عام جاري گشته است. شعر پروين شيوا، ساده و دلنشين است. مضمونهاي متنوع پروين به باغ پرگياهي مانند است كه به راستي روح را نوازش مي دهد. اخلاق و همه تعابير و مفاهيم زيبا و عادلانه آن چون اختري تابناك بر ديوان پروين مي درخشد چنانكه استاد بهار در مورد اشعار وي مي فرمايند در پروين در قصايد خود پس از بيانات حكيمانه و عارفانه روح انسان را به سوي سعي و عمل اميد، حيات، اغتنام وقت، كسب كمال، همت، اقدام نيكبختي و فضيلت سوق مي دهد. سرانجام آنكه او ديوان خوبي و پاكي است. پروين اعتصامي ، پس از كسب افتخارات فراوان و درست در زماني كه برادرش – ابوالفتح اعتصامي - ديوانش را براي چاپ دوم آن حاضر مي كرد ، ناگهان در روز سوم فروردين 1320 بستري شد پزشك معالج او ، بيماري اش را حصبه تشخيص داده بود ، اما در مداواي او كوتاهي كرد و متاسفانه زمان درمان او گذشت و شبي حال او بسيار بد شد و در بستر مرگ افتاد. نيمه شب شانزدهم فروردين 1320 پزشك خانوادگي اش را چندين بار به بالين او خواندند و حتي كالسكه آماده اي به در خانه اش فرستادند ، ولي او نيامد و …. پروين در آغوش مادرش چشم از جهان فرو بست . پيكر پاك او را در آرامگاه خانوادگي اش در شهر قم و كنار مزار پدرش در جوار خانم حضرت معصومه (س) به خاك سپردند . پس از مرگش قطعه شعري از او يافتند كه معلوم نيست در چه زماني براي سنگ مزار خود سروده بود . اين قطعه را بر سنگ مزارش نقش كردند .

اينكه خاك سيهش بالين است اختر چرخ ادب پروين است
گرچه جز تلخي از ايام نديد هرچه خواهي سخنش شيرين است
صاحب آنهمه گفتار امروز سائل فاتحه و ياسين است
دوستان به كه ز وي ياد كنيد دل بي دوست دلي غمگين است
خاك در ديده بسي جان فرساست سنگ برسينه، بسي سنگين است
بينيد اين بستر و عبرت گيرد هركه را چشم حقيقت بين است
هر كه باشي و ز هرجا برسي آخرين منزل هستي اين است
آدمي هرچه توانگر باشد چو بدين نقطه رسد مسكين است
اندر آنجا كه قضا حمله كند چاره تسليم و ادب تمكين است
زادن و كشتن و پنهان كردن دهر را رسم و ره ديرين است
خرم آن كس كه در اين محنت گاه خاطري را سبب تسكين است.

شنبه 6/4/1383-16:57

 ر....و...ح...ش ....شاد....


 

تجلی ظهور 2

دو باره چشم لحظه ها غریق آب می شود    ورق ورق  بیا...بیا ..بیا  کتاب می شود

جهان گرفت سر به سر خلیچ اشک های ما     پیا له های شعر من پر از شراب می شود

چه ندبه ها گذشت از سر زمان نیامدی         چو کودکی که ناگهان اسیر خواب می شود

                           نویسنده - زززززز

پروین اعتصامی....


پروین اعتصامی در سال 1285 هجری شمسی در خانواده ای دانش پرور و اهل قلم به دنیا آمد . در دوران کودکی، زبان های فارسی و عربی را زیر نظر معلمین خصوصی در منزل و زبان انگلیسی را در مدرسه آمریکاییها فراگرفت.
ذوق سرشار و وجدان بیدار پروین با آشناییش به فنون ادب درهم آمیخت و وی را در زمان حیات کوتاه خود به جایگاه بلندی رساند.

دیوان پروین ، شامل 248 قطعه شعر می باشد که 65 قطعه از آن به صورت مناظره می باشد، که به شیوه ای هنرمندانه به پند و اندرز و شرح پریشانی مستمندان و انتقاد از عالمان بی عمل می باشد.

مناظره میان گل و گیاه ، نخ و سوزن ، سیر و پیاز ، مور و مار، دیگ و تاوه ، مست و هشیار .....که با طنزی لطیف همراه است ، گویای اشاراتی است واضح و روشن که وی در آن ها به ترسیم فساد و تزویر اجتماع زمان خود می پردازد. بنابراین شعر پروین از برجسته ترین نمونه های شعر تعلیمی به حساب می آید.

پروین رمز عظمت و بزرگی انسان را در گرو تربیت یافتن در دامان مادر می داند و می گوید:

اگر افلاطن و سقراط بوده اند بزرگ
بزرگ بوده پرستار خردی ایشان.
به گاهواره مادر بسی خفت ،
سپس به مکتب حکمت حکیم شد لقمان.

پروین زنی صریح اللهجه و صادق بود که اعتقاد داشت باید از سر جان به جانبداری از حقیقت برخاست و سخن حق را به هر قیمتی به زبان جاری کرد :

وقت سخن مترس و بگو آنچه گفتنی است
شمشیر روز معرکه زشت است در نیام!

پروین پادشاهان را به گرگهایی تشبیه نموده که لباس شبان بر تن کرده اند و در جایی از زبان پیرزنی
می گوید:
ما را به چوب و رخت شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست!

پروین در سال 1320 هجری شمسی دیده از جهان فروبست.

  


 

 

 

 

 

 

 

سیما حق طلب

 

بیوگرافی و زندگینامه - پروین اعتصامی

پروین اعتصامی

محل دفن

تاریخ  درگذشت

تاریخ تولد

قم - حرم حضرت معصومه

1320 هجری شمسی

1285/12/25

بیوگرافی و زندگینامه

پروین اعتصامی شاعر گرانمایه ایران در 25 اسفند ماه سال 1285 خورشیدی در تبریز تولد یافت . اولین معلم او در دوره ای که آموزش دختران امری باطل و مردود شمرده می شد همانا پدر گرامیش بود که خود جزو دانشمندان و سخندانان و از مترجمان بنام ایران بود. بنابراین ادبیات فارسی و عربی را با مهارت هر چه تمام در نزد پدر آموخت. استعداد و قریحه لبریز او بزودی و هنگامی که بیش از هفت سال سن نداشت بروز کرد و در این زمان به سرودن اشعار مختلف پرداخت. این شاعر معاصر با آن که از وی دعوت شد با طبعی بلند ورود به دربار را نپذیرفت و مدال وزارت معارف ایران را رد کرد. در سال 1303 خورشیدی (م.1924) دوره مدرسه دخترانه امریکایی را با موفقیت به پایان برد و در جشن فراغت از تحصیل خطابه جالبی با عنوان "زن و تاریخ" ایراد کرد. پروین پدرش را در کلیه سفرهای داخلی و خارجی اش همراهی می کرد و بر تجارت و آگاهی های خود بسی می افزود. او اشعار زیادی سروده و آثار گرانقدری از خود به جای گذاشته که می توان او را یکی از ستاره های درخشان آسمان ادب ایران دانست. اگر تعداد زن های مطرح و مشهور ایران را در پیش چشم خود مجسم کنیم آنوقت پی به عظمت و والایی این شخصیت محجوب و پاکدامن می بریم . او در تمام سرودهای خود راه تاریک زندگی را با پند و اندرز روشن می کرد. اشعار وی بیشتر در مورد مسایل اجتماعی و ظلم و بیداد شاهان و فقر عمومی می باشد. در سال 1313 با پسر عموی خود ازدواج کرد و پس از اندی به کرمانشاه رفت ولی چندی نگذشته بود که وی ناچار به طلاق شد. شوهر او مردی نظامی بود و دائما" بساط عیش و نوش در خانه فراهم، و این با طبع ظریف و شاعرانه و اخلاق معنوی وی سازگار نبود. بعد از جدایی مدتی را در گرفتگی و تحمل و صبر گذراند و لب به شکوه باز نکرد. بالاخره در سال 1320 و در سن 35 سالگی، در حالی که آسمان ادب و فرهنگ ایران انتظار سال های متمادی خدمت مجدانه وی را داشت تا بسی غنی گردد، بی هیچ نوع سابقه کسالت، پروین اعتصامی رخ در نقاب خاک کشید و رخت از این دنیا رخت بر بست.---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------گرفته شده از

http://www.yadeyar.ir/

 

تجلی ظهور

ای میان ناگهانها ناپدید    انتظارت را کجا باید کشید

 

استاد محمد علی بهمنی (مستدام و پربار باد طبع شعرتان...

باسمه تعالی

این مطالب گزینش از سایت های انجمن ادبی یا سایر عزیزان اندیشمند است اگر نظر مدیر وبلاگ باشد حتما قید خواهد شد(بنده در کتاب "نو آوری در قالب های سنتی پس از انقلاب اسلامی ایران "چاپ۸۳درابعاد شعری این استاد برجسته ی میهن مان صحبت نموده ام ....

   محمد علی بهمنی در فروردین ماه سال ۱۳۲۱ در دزفول به دنیا آمد.

   خودش درباره تولدش و روزگار كودكى اش مى گويد: « در فروردين ۱۳۲۱در سفر خانواده در دزفول به دنيا آمدم. در تهران بزرگ شدم و اينك در بندرعباس زندگى مى كنم. به دليل شرايط خانوادگى و زندگى، از هفت سالگى كارگر چاپخانه ها بوده ام و اگر آموخته اى دارم، از مدرسه ی كار است و ديگر هيچ ».

برگرفته از:

http://www.iran-newspaper.com/1384/840727/html/horizon.htm#s532221

http://www.shafighi.com/forum/showthread.php?p=3474

 

برخی از آثار محمد علی بهمنی

 

باغ لال (١٣٥٠)

در بیوزنی (١٣٥١)

عاميانه ها (١٣٥٥)

گيسو، کلاه، کفتر (١٣٥٦)

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود (١٣٦٩)

غزل (١٣٧٧)

شاعر شنيدنی است (١٣٧٧)

عشق است (١٣٧٨)

نيستان (١٣٧٩)

کاسه آب ديوژن، امانم بده (١٣٨٠)

اين خانه واژه های نسوزی دارد (١٣٨٢) و…

برگرفته از:

http://www.baroonekhazooni.blogfa.com/post-68.aspx

http://www.iran-newspaper.com/1384/840727/html/horizon.htm#s532221

http://www.shafighi.com/forum/showthread.php?p=3474

زندگی ادبی:

   اولین شعر محمد علی بهمنی زمانی که او تنها ۹ سال داشته (یعنی سال 1330) به چاپ رسید. در سال ۱۳۷۸ تندیس « خورشید مهر » به عنوان برترین غزل سرای ایران به وی تعلق گرفت. محمد علی بهمنی از سال ۱۳۵۲ با رادیو همکاری داشته و برنامه صفحه ی شعر را با همکاری صدا و سیمای خلیج فارس ارائه داده است.

   نام « محمدعلى بهمنى » مخاطب شعر جوان امروز را به دنياى صاف و صميمى شاعرى دريايى رهنمون مى كند كه نامش با غزل گره خورده است و اگر كارنامه اش را مرور كنيم، بيش از آنكه بخواهيم او را « سپيد سرا » يا « ترانه سرا » بخوانيم، از اين شاعر به عنوان غزل سرايى تمام عيار ياد مى كنيم. با اين همه او در عالم غزل به جهان امروز بى توجه نيست و غزل سراى نسلى است كه سعى دارد خود را به رودخانه پرآب « نيما » متصل سازد كه اين رودخانه وصل به درياست و دريا مخاطب بهمنى است.

   شعر بهمنى خيلى زود راه رشد و نمو را يافت. او اولين شعرش را در ۹ سالگى سروده و در همان سال هم به چاپ رسانده. در سال ۱۳۳۱ اولين شعر او در مجله روشنفكر به چاپ مى رسد و با اين حال اولين مجموعه اشعارش در ۳۰ سالگى او تحت عنوان « باغ لال » توسط انتشارات بامداد به عرصه چاپ مى رسد و ۳ سال بعد تجديد چاپ مى شود. بهمنى اتفاقاً در اين سالها شاعر پركارى هم بوده است و پس از باغ لال در سال ۱۳۵۱ ، « در بى وزنی » را چاپ مى كند و ۴ سال بعد « عاميانه ها » و در سال ۱۳۵۶ مجموعه اى از شعر كودك را تحت عنوان « گيسو، كلاه، كفتر » به چاپ مى رساند و به مدت ۱۳ سال از او خبرى نمى شود و تازه بعد از جنگ است كه در سال ۱۳۶۹ « گاهى دلم براى خودم تنگ مى شود » را به چاپ مى رساند كه با موجى از اشتياق و استقبال روبرو مى گردد.
   بهمنى شاعر « من » ها و « زبان حال » هاست. شعر او شعرى برآمده از تجربه هاى اوست.  در دفتر « گاهى دلم براى خودم تنگ مى شود » اكثر قريب به اتفاق شعرها، راوى اول شخص دارند، به همين دليل است كه او، خواهان ارائه تجربيات شخصى خويش در قالب شعر است. اگرچه گاهى به نظر مى رسد که « من » شعر بهمنى، « من »ى محدود و منفرد است.
   اين رويكرد شاعر از او فردى اجتماعى و شاعرى متعهد به آرمان هاى مشترك جامعه مى سازد و اين تفكر در غزل هاى او نمود خاصى مى يابد.

   بهمنى از سال ۶۹ و پس از سكوتى ۱۳ ساله دوباره پركار مى شود و تقريباً هر دو سال يك كار تازه و شعرى جديد را ارائه مى كند. او از همين سالها به عالم ترانه هم كشيده مى شود و استقبال خوانندگان بعد از انقلاب و جوان هاى نسل سوم از اشعارش او را بيش از پيش ميان جوانان بعد از انقلاب كه عمدتاً محصول انقلاب نيز محسوب مى شود، محبوب مى كند. در سال ۷۰ بهمنى همكارى خود را با مركز صدا و سيماى خليج فارس آغاز مى كند و در اين مركز برنامه صفحه شعر را ارائه مى كند. « گاهى دلم براى خودم تنگ مى شود » او در اين سالها به شدت مورد استقبال جوانان قرار مى گيرد. تا جايى كه هنوز سه سال از زمان چاپش نگذشته ۳ بار تجديد چاپ مى شود و اين استقبال هنوز هم ادامه دارد و چاپ اين مجموعه از شش و هفت هم گذشته است.
   بهمنى در سال ۱۳۷۴ همكارى خود را با هفته نامه نداى هرمزگان آغاز مى كند و صفحه اى تحت عنوان « تنفس در هواى شعر » را هر هفته در پيشگاه مشتاقان خود قرار مى دهد و درحالى كه مجموعه « عشق است » او به همراه سى دى و كاست روانه بازار مى شود و « پرويز پرستويى » بازيگر نام آشناى تئاتر و سينما بر آن دكلمه مى كند،  اين مجموعه به شدت مورد استقبال جوانان قرار مى گيرد. در سال ۱۳۷۸ از محمدعلى بهمنى در تالار وحدت به خاطر سالها غربت و استوارى اش در عرصه غزل، تحت عنوان « برترين غزل سراى ايران » تقدير مى شود و تنديس « خورشيد مهر » به او تعلق مى گيرد. ۵ سال بعد از بهمنى در زادگاهش تقديرى درخور مى شود و او را كه در آستانه ۶۲ سالگى قرار دارد، بزرگان ادب و هنر مورد تشويق قرار مى دهند و از اين سال به بعد هر سال جايزه اى تحت عنوان جايزه شعر « محمدعلى بهمنى » به ابتكار خودش به شاعران جوان جنوب تعلق مى گيرد و اين جايزه براى نوجويان شعر و ادب جنوب ايران بسيار ارزنده و تعيين كننده محسوب مى شود.
   بهمنى در تمام اشعارش رويكردى اجتماعى و بشرى به شعر دارد و شعر را از نگاه جامعه اى كه در آن زندگى مى كند، مى نگرد و با اين همه نگاه عميق و دقيق خود را از سنت هاى بومى و خرده فرهنگ هاى ايران بر نمى گيرد، همين موضوع شايد اصلى ترين عامل گرمى استقبال جوانان و مردم عادى از اشعار اوست.
درباره بهمنى گفته اند كه « او على رغم همه فروتنى ها و آرامش خاصى كه در رفتار شخصى اش نيز بروز كرده و به راحتى قابل درك است، اما در شعرهايش دل را به دريا زده و جسارت كرده است، جسارتى كه بى شك براى نسل هاى بعد بسيار راه گشا بوده است. حقيقتاً مى توان گفت اگر جسارت بهمنى و هم نسلانش همچون مرحوم منزوى و بهبهانى و نيستانى و… نبود، قطعاً نوگرايى در غزل دهه ها به تأخير مى افتاد.
بهمنى در آغاز هفتمين دهه عمرش، شاعرى است نام آشنا و شناخته شده كه علمدار نوجويى و نوگرايى در شعر فارسى است و جوانترها پشت پاى او جولان دادن را تجربه مى كنند و البته همين جسارت است كه از او در ذهن ما شاعرى پيشرو ساخته. شاعرى كه به نيما عشق مى ورزد و غزل را چون جان عزيز مى داند.

 امروز بهمنی در دهه های میانی عمرش ، شاعری است کاملا نام آشنا و شناخته شده برای اهل ادب . غزلسرایان نسل گذشته از بهمنی تصویر غزلهای نرم و روان را در ذهن دارند.  غزل هایی آرام و عاشقانه و انسانی .نسل جوان نیز حرکت او به سمت نو آوری و جسارتش را در خاطر دارند، جسارتی که از او شاعری پیشرو ساخت.

برگرفته از:

http://www.iran-newspaper.com/1384/840727/html/horizon.htm#s532221

http://www.baroonekhazooni.blogfa.com/post-68.aspx

http://www.persian-language.org/Group/Article.asp?ID=768&P=6

 

«من» در شعرهای محمد علی بهمنی:

بهمنی شاعر « من» ها و «زبان حال ها» ست. شعر وی، شعری برآمده از تجربه های اوست و اگر در دفتر گاهی دلم برای خودم تنگ می شود، اکثریت قریب به اتفاق شعرها، راوی اول شخص دارند، به همین دلیل است که وی، خواهان ارائه ی تجربیات شخصی خویش در قالب شعر است. اگر چه گاهی به نظر می رسد، « من» شعر بهمنی ، منی محدود و منفرد است:
گاهی چنان بدم که مبادا ببینی ام
حتا اگر به دیده ی رویا ببینی ام
من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست
بر این گمان مباش که زیبا ببینی ام
                                            (شاعر شنیدنی است - ص257)
اما بلافاصله با آوردن بیتی عمیق تر و مضمونی وسیع تر، من درونی شعر را توسعه می بخشد، تا آنجا که من و شمای مخاطب به راحتی می توانیم خویش را در ضمیر اول شخص شعر شریک کنیم:

شاعر شنیدنی است ولی میل میل توست
آماده ای که بشنوی ام یا ببینی ام
                                          (شاعر شنیدنی است - ص258)
این رویکرد شاعر ، از وی فردی اجتماعی و شاعری متعهد به آرمان های مشترک جامعه می سازد و این تفکر در غزل های او نمود خاصی می یابد:

امسال نیز یکسره سهم شما بهار
ما را در این زمینه چه کاری است با بهار
از پشت شیشه های کدر - مات مانده ام
کاین باغ رنگ کار خزان است با بهار
                                           (شاعر شنیدنی است - ص233)
البته بهمنی خود نیز به ” من ” ها در شعرش نگاهی خاص دارد:

های … ای آیینه! تصویرم مکن
آنچه می خواهد « من» پیرم مکن
های … ای آیینه! حاشا کن مرا
گم کن و آزاد پیدا کن مرا
                                     (شاعر شنیدنی است - ص210)
دقیقا پس از همین اشاره به من است که به تفاوت «من» های گونه گون عالم شاعری و حتا بشری اشاره دارد و سعی می کند این مفهوم را در شعرش نیز دنبال کند :

با «من» دریایی من موج باش
در حضیض من - هوای اوج باش
می توانی - می توانی - «آن» من
بازگردانی «من» انسان من
                                 (شاعر شنیدنی است - ص210)
حاصل این شناخت چیست ؟ به نظر می رسد حاصل این شناخت بیش از همه، تلاش بهمنی است برای تصویر کردن مفاهیم بشری و انسانی اصیل در شعرهایش. وی از آنجا که من فردی و من اجتماعی و من بشری را می شناسد، سعی می کند شعری «توسعه یافته» در مفهوم و محتوا ارائه دهد و به همین دلیل است که در شعرهایش من و مای فردی و اجتماعی را به من و مای انسانی و بشری توسعه می دهد .
رویکرد به مسایل عام بشری، البته بهمنی را از نگاه به جامعه ای که در آن زندگی می کند باز نمی دارد، مثلا جنگ یکی از مسایل عمده ی جامعه ی ما در سالیان گذشته بوده و سالهای جنگ، خصوصاً دهه ی 60  زمان بالندگی و شهرگی شعر بهمنی بوده است. در این شعر به زیبایی فضای شب های جنگ و بمباران را به تصویر می کشد. شعری که مقطع قابل توجهی دارد:

نه … شیطان ترین بچه های جهان
هدف رفته و شیشه ها را زدند
چرا خون به گهواره ماسیده است؟
چه می دانم این جا چرا را زدند
*
چراغی در این خانه بیدار بود
که خفاشیان روشنا را زدند
                                    (گاهی دلم برای … - ص 64)

برگرفته از:

http://www.persian-language.org/Group/Article.asp?ID=768&P=6

جسارت در شعرهای محمد علی بهمنی:

بهمنی از یک زاویه ی دیگر نیز برای نسل من - غزلسرایان جریان «غزل متفاوت» - ارزشمند و قابل احترام است و آن این است که وی علی رغم همه ی فروتنی ها و آرامش خاصی که در رفتار شخصی اش نیز بروز کرده و به راحتی قابل درک است، در شعر هایش دل را به دریا زده و جسارت کرده است. جسارتی که بی شک برای نسل بعد بسیار راهگشا بوده است. حقیقتا می توان گفت اگر جسارت بهمنی و همنسلانش همچون منزوی و بهبهانی و نیستانی و … نبود قطعا نوگرایی در غزل دهه ها به تاخیر می افتاد.
بهمنی در بیستمین غزل دفتر ” گاهی دلم برای خودم تنگ می شود” تلاش می کند دیالوگ را وارد غزل کرده و لحن سازی کند:

خسته نباشی [پاسخی پژواک سان از سنگ ها آمد]
این ابتدای آشنایی مان در آن تاریک و روشن بود
:بنشین!
نشستم
گپ زدیم
اما نه از حرفی که با ما بود
او نیز مثل من زبانش در بیان درد الکن بود
                                                   (گاهی دلم … - ص 52)

یا در غزل 25 که سطر اول شعر خبری است زمینه ساز سطرهای بعدی اما شعر با شکلی نیمایی وار شروع می شود و از همین ابتدا نوید بخش کاری متفاوت است:

کجا را زدند؟
**
صدا آنچنان زلزله وار بود
که انگار دل های ما را زدند …
                                    (گاهی دلم … - ص63)

بهمنی در غزل 21 همین دفتر در جسورانه ترین حرکت خویش (بایستی فضای دهه های پیشین و سیطره ی بی چون و چرای قرائت های سنتی و کلاسیک از غزلسرایی را در نظر گرفت تا به معنای واقعی جسورانه بودن حرکت بهمنی پی برد) تقطیع غزل را کاملاً دگرگونه می کند و غزل را به سبک و سیاق شعرهای نیمایی می نویسد. حرکتی که نشان از شناخت تاثیرات نیما بر شعر و شناخت از نیاز های واقعی زمان برای تغییر را در خویش بیشتر دارد:

تکیه بر جنگل پشت سر
روبروی دریا هستم

آنچنانم که نمی دانم
در کجای دنیا هستم
**
حال دریا آبی و آرام است
حال جنگل سبز سبز است
من که رنگم را باران شسته است
در چه حالی آیا هستم ؟ …
                                     (گاهی دلم … - ص 55)
وی دریادداشتی تحت عنوان مثلا حاشیه ذیل همین غزل به این نکته اشاره می کند که عمداً از برخی قواعد غزل که به تعبیر برخی وحی منزل است کناره جسته و معتقد است از آنجا که ریتم بدون دردسر در ذهنش می نشسته خود را از تکلفات و زحافات و مثمن و مسدس و مقصور و محذوف رهایی بخشیده و در بند تساوی افاعیل نبوده و از این رو این غزل های کوتاه و بلند غیر متساوی المصراع و متساوی الاضلاع را مثل شعرهای «نیمایی» که کوتاه و بلند می شوند به حساب آورده است. ( گاهی دلم … - ص 56)

برگرفته از:

http://www.persian-language.org/Group/Article.asp?ID=768&P=6

نظرهای محمد علی بهمنی در مورد:

وزن شعر:

من از كودكى با وزن آشنا بوده ام و از لالايى ها و شعرهايى كه مادرم زمزمه مى كرد، وزن در من درونى شده بود، به همين دليل نيازى نداشتم كه بروم عروض را به شكل مكتبى ياد بگيرم. زمانى وزن و عروض در شعر مى تواند مفيد باشد كه در شاعر درونى شده باشد و الا شكل مكتبى آن چندان مفيد نخواهد بود و دانستن اسم بحرها و وزنها براى خوب شعر گفتن نيازى نيست.

برگرفته از:

http://www.baroonekhazooni.blogfa.com/post-68.aspx

غزل:

 براى محمدعلى بهمنى شعر چون موجودى جاندار است كه شكل و قالب، لباسهاى آن را تشكيل و به آن شخصيت مى دهند. با اين همه، محمدعلى بهمنى شيفته غزل است و غزل گفتن و غزل خواندن و غزل سرودن. مى گويد: غزل، نه تنها در شعر امروز، بی ترديد در شعر تمام فرداها جايگاه ويژه ای خواهد داشت. غزل هستی ايرانی است و خواهد بود. آنچه که مهم است، اين است که اين امانت حساس را به نسل های آينده تحويل دهيم. گرچه به رغم تمام اين علاقه به غزل گفتن، بهمنى غزل را هرگز قالب نمى بندد و در این خصوص می گوید: چون قالب يعنی محدوديت و هنر را نمی توان محدود کرد و به خاطر اين حرفم بارها زير تهمت ها رفته ام. در ديدگاه محمدعلى بهمنى، غزل يك شكل است كه مى تواند با روزگار خود و با شرايط جديد تغيير كند.

برگرفته از:

http://www.baroonekhazooni.blogfa.com/post-68.aspx

http://www.iran-newspaper.com/1384/840727/html/horizon.htm#s532221

http://www.shafighi.com/forum/showthread.php?p=3474

غزل های خودش:

بهمنى به شدت وامدار نيماست، چنانكه خودش مى گويد:«غزل من چيزى نيست جز برداشتى با ظرف غزل از رودخانه «نيما»، اين ظرف را در دست منوچهر نيستانى ديدم وقتى كه داشت از پل استوار «سايه»، هوشنگ ابتهاج عبور مى كرد. غزل، بعد از «نيما» را نوعى لجبازى مى دانم، اما اين باور از ارادتم به غزل نكاسته است».

برگرفته از:

http://www.baroonekhazooni.blogfa.com/post-68.aspx

 

جریان غزل در حال حاضر:

او در مصاحبه ای می گوید: من این جریان را بسیار خوب می بینم روزی کسانی که گفته های نیما را به کار گرفتند و نوع دیگری به غزل نگاه کردند، تعداد انگشت شماری بود اما حالا این تعداد آنقدر زیاد است که برای من که شیفتگی ام به غزل می باشد، بسیار خوشحال کننده است و تحولات هم طبیعی است اگر غزل را به عنوان هنر موجودی زنده فرض بگیریم موجود زنده حق دارد که لحظه به لحظه خودش را با آنچه می پسندد تغییر دهد و این تغییرات طبیعی است و جای نگرانی ندارد.

برگرفته از:

http://www.glassyguards.com/bahmani.htm

 

آینده ی غزل:

هنر را نمی توان برایش آینده ی بسته ای را در نظر گرفت زیرا هنر چنین ذاتی را ندارد و به سوی کمال پیش می رود این کمال شاید باب پسند من و شما نباشد ولی مورد پسند مردم روزگار خودش است،کمال هنر با کمال مردم شکل می گیرد.

برگرفته از:

http://www.glassyguards.com/bahmani.htm

 

ترانه سرایی:

ترانه یکی دیگر از دغدغه های بهمنی است ، بین شاعران و ترانه سرایان همیشه این مساله مطرح است که ترانه «شعر» نیست. او ترانه را صد در صد هنر نمی داند و می گوید: ترانه 50 درصد سازندگی است، زمانی که غزل را می گوییم کسی به ما سفارش غزل را نمی گوید وجوششی است در وجود، ولی هر هنری که ابتدا برای پول باشد، خود به خود آسیب می بیند. 

انسانهای امروزی با اینکه ترانه را گوش می دهند، ولی دغدغه خوشایندشان ترانه های دیروز است؛ به دلیل اینکه دیروزِ ترانه، فرصت خلاقیت را به ترانه ساز می داد و ترانه ساز با همنشینی با آهنگسازوخواننده دست به خلاقیت می زد، این طور نبود که مثلا شاعری در یک شهر آهنگساز و خواننده نیز درشهری دیگرباشد. درگذشته ترانه ها به دلیل کار شبانه روزی و همنشینی این سه نفر خلق می شد و مورد توافق هر سه پسند قرار می گرفت و آن ارتباطی که باعث ماندگاری اثر بود بین این سه نفر برقرار می شد.

ترانه هایی که در شورای شعر صدا و سیما و شورای شعر اداره ی ارشاد بررسی می شود و به کاست می رسد، ازنظر شعری، اشعار با اعتباری دارد ولی در کنار اینها مراکزی که کارهایی را بدون مجوز اجرا می کنند زحمات این دو شورا را نیز زیر سوال می برند. ترانه ها بسیار ضعیف است و بسیاری از ترانه هایی که خوانده می شود از نظر یک شاعر عبور نکرده است ترانه هایی که هرکسی توان نوشتن آن را دارد.

وی در خصوص ترانه های منفی می گوید: واسوخت ماندگار نشد و سبک نشد؛ زیرا واسوخت جان ماندن ندارد. ترانه های واسوخت هم جان ماندن ندارند و نباید نگران بود.

برگرفته از:

http://www.glassyguards.com/bahmani.htm

غزل بعد از نیما:

غزل بعد از نیما با منوچهر نیستانی شروع شد واو نیما را زودتر از بقیه درک کرد. هوشنگ ابتهاج با سایه پلی بین غزل دیروز و امروز می زند که اسمش را گذاشتم پل سایه، اما خود سایه از این پل عبور نمی کند و همچنان معماری اش باقی می ماند ولی نیستانی از این پل عبور می کند و نشان می دهد که این پل، پل استواری است و دلهره ها را برطرف می کند. انسانی مثل شادروان حسین منزوی علاوه بر این که از این پل عبور می کند یک نوع شمایی را از خود نشان می دهد و چشمها را خیره می کند

برگرفته از:

http://www.glassyguards.com/bahmani.htm

شعر نیما:

در بررسى كارهاى بهمنى غزلسرا، بيش از همه به تأثير آراى نيما در باب غزل به اشعار وى بر مى خوريم. اگرچه بهمنى در پيشانى نوشت «گاهى دلم براى خودم تنگ مى شود» غزل در روزگار ما، به ويژه نيما را، بيشتر شبيه لجبازى مى داند، اما صراحتاً در غزل نخست همين دفتر غزل خويش را متأثر از عصر نيما مى داند. او خودش در جايى مى گويد: «چرا ما بايد نيما را به اين راحتى از دست بدهيم؟ ما هستى مان از نيماست. اگر به جايى رسيديم، به خاطر نيماست. چرا ويژگيهاى شعر نيما و قدرت آن را ناديده مى گيريم؟» او در همين سخنرانى ادامه مى دهد: «اين گستاخى را نيما ياد ما داده است كه قالب هاى كهنه را فرو بپاشيم و دنياى جديدى خلق كنيم. ما به خاطر نيماست كه اين اجازه را به خودمان مى دهيم. حالا ظاهراً اين مسأله مشمول حال نيما هم شده است. دلشوره من از اين است كه جوانترها از اين مصب هم به گونه اى عبور كنند كه نتوانند به شناخت درستى از آن دست يابند».

برگرفته از:

http://www.iran-newspaper.com/1384/840727/html/horizon.htm#s532221

http://www.baroonekhazooni.blogfa.com/post-68.aspx

تقسیم بندی شاعران به دولتی و غیر دولتی

من این تقسیم بندی ها را نمی پذیرم این تقسیم بندی هایی است که سلیقه های ما می کند از زبان شعر. این تقسیم بندی درست نیست، شعر هرجا که شعریت داشته باشد حتی اگر در مدح کسی باشد، شعر است. به عقیده من همین نامگذاری ها خودِ نامگذار را تخریب می کند نه دیگران را، زمانی که ما فضای ناامنی را در هر مقوله ایجاد کنیم خودمان هم ناامن خواهیم شد.

برگرفته از:

http://www.glassyguards.com/bahmani.htm

موسیقی امروز ایران:

معضلی که در حال حاضر بر جو موسیقی ایران حاکم است، شکل گیری موسیقی های زیر زمینی ست. متاسفانه در دوره های اخیر شاهد به بازار آمدن کاستهای فراوانی هستیم که به صورت غیر مجاز ضبط و پخش می شوند. هنرمند جوانی که از صدای خوبی هم برخوردار است و دارای استعداد هم هست نمی داند که این زیرزمینها تله و سرابی بیش نیست. اگر همین جوانان از راه قانونی وارد دنیای هنر شوند و با نظارت خاصی به فعالیت خود ادامه دهند، مطمئنا به جاهای خوبی خواهند رسید. تاکید می کنم منظور از نظارت به هیچ وجه ممیزی و مقوله سانسور نیست؛ بلکه کار کردن در فضای هنری با استانداردهای کنونی ست. ببینید اگر ناصر عبدالهی، ناصر عبدالهی شد دلیل عمده اش این بود که از در اصلی وارد شد. من بارها شاهد بودم که در استودیو در حضور استاد شهبازیان یک قسمت را بارها و بارها اجرا می کرد تا مقبول استاد می افتاد. شاید به صورت برهه ای و گذرا موسیقی زیرزمینی مخاطبین فراوانی نیز پیدا کند اما موضوع ماندگاری و ارائه یک اثر هنری ست. اگر ترانه ای که قرار است در یک استودیو غیر هنری و به اصطلاح زیرزمینی ضبط شود، به رویت یک شاعر برسد، ترانه از نظر هنری مورد بررسی قرار بگیرد و بعد خوانده شود، مسلما ارزش کار را خیلی بالا خواهد برد. تا زمانی که جوانان و اهالی آفرینشگر موسیقی ما به آن مقوله های کاذب روی آورند متاسفانه جز پیمودن سیر قهقرائی شاهد چیز دیگری نخواهیم بود.

پیشنهاد می کنم افرادی که هم از تمکن مالی برخوردارند و هم گوشه نظری به هنر این مرز و بوم دارند، در صدد راه اندازی یک استودیوی هنری و استاندارد بر آیند که مطمئنا تاثیر به سزائی در پاگیری و معرفی استعدادهای خوب و قوی استان خواهند داشت .

برگرفته از:

http://www.hormozgani.net/article-132–0-0.html

ناصر عبداللهی:

ناصر دیگر دربین ما نیست ولی من بارها این را گفته ام که اولین دلیل انتخاب ناصر برای خواندن ترانه هایم دوست داشتن صدای ناصر بود. ببینید ما در حیطه موسیقی صداهای زیبا و تکنیکی زیاد سراغ داریم اما اکثر این صداها انسان را پرتاب می کنند به صداهای دیگر. ولی آنچه که صدای ناصر را از دیگر صداها متمایز می کرد خاص بودن و منحصر به فرد بودن این صدا بود. به جز صدا ، مشخصه دیگر ناصر این بود که شعر و ترانه را خیلی خوب می شناخت. هرگاه روی خواندن ترانه ای انگشت می گذاشت در مقابل سوال من که چرا این ترانه ؟می گفت شما بیا و ملودی رو که گذاشته ام را گوش کن و من به شگفتی می آمدم، انگار پژواک و پاسخی بود به حس درونی من. انگار ترانه داشت با این موسیقی کاملتر می شد و حس ترانه در بطن آن ملودی عجین می شد. حال تصور کنیم ما عزیزی را ازدست داده ایم که صدایش خاص بود، موسیقی را خوب می شناخت و ترانه و شعر را خوب می دانست. تازه با حس ها ی ما دوست بود و زبان ما را خوب می فهمید. تنها می شود گفت حیف شد و یادش همیشه گرامی . خاطره ای از ناصر دارم که گفتنش خالی از لطف نیست : مدتی بود که زیاد با ناصر در ارتباط نبودم و تنها گاه گاهی از حال هم با خبر می شدیم. روزی ناصر زنگ زد که : دریا خواهره میای بریم دریا؟ من به گمانم که ناصر با خواهرش به دریا می رود و مرا نیز دعوت کرده است. وقتی رفتم دیدم تنهاست و بعد برای من توضیح داد که این یک اصطلاح جغرافیائی و دریائی در فرهنگ بندری هاست و به حالتی از دریا اطلاق می گردد. ناصر رفت و من ماندم با ساحل دریائی که خواهر بود. آن حال و هوای با ناصر و دریا بودن منجر به سرودن غزل دریا شد .غزلی که همیشه با یاد ناصر همراه خواهد بود:

دريا شده‌ ست خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از هميشه نشستم برابرش

خواهر سلام! با غزلي نيمه‌آمدم
تا با شما قشنگ شود نيم ديگرش

مي‌خواهم اعتراف كنم هر غزل كه ما
با هم سروده‌ايم جهان كرده از برش

خواهر زمان، زمان برادركشي‌ست باز‌
شايد به گوش‌ها نرسد بيت آخرش‌

با خود ببر مرا كه نپوسد در اين سكون
شعري كه دوست داشتي از خود رهاترش

دريا سكوت كرده و من حرف مي‌زنم
حس مي‌كنم كه راه نبردم به باورش

دريا منم! هم‌او كه به تعداد موج‌هات
با هر غروب خورده بر اين صخره‌ها سرش

هم او كه دل زده‌ست به اعماق و كوسه‌ها
خون مي‌خورند از رگ در خون شناورش

خواهر! برادر تو كم از ماهيان كه نيست
خرچنگ‌ها مخواه بريسند پيكرش

دريا سكوت كرده و من بغض كرده‌ام
بغض برادرانه‌اي از قهر خواهرش

برگرفته از:

http://www.hormozgani.net/article-132–0-0.html

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط اعضای انجمن ادبی موسسه آموزش عالی سنایی  |  

محمدعلی بهمنی در فروردين سال ١٣٢١ در شهر دزفول به دنيا آمد. شعر بهمنی نيز البته شايد با خود او متولد شده باشد، گرچه بسياری بر اين عقيده اند که او غزلهايش را وامدار سبک و سياق نيماست. نخستين شعر از او در سال ١٣٣٠، يعنی زمانی که او تنها ٩ سال داشت، به چاپ رسيد.


محمدعلی بهمنی

برای محمدعلی بهمنی شعر چون موجودی جاندار است که شکل و قالب، لباسهای آن را تشکيل و به آن شخصيت می دهند. با اين همه، محمدعلی بهمنی شيفتهی غزل است و غزل گفتن و غزل خواندن و غزل سرودن. می گويد: «غزل، نه تنها در شعر امروز، بی ترديد در شعر تمام فرداها جايگاه ويژهای خواهد داشت. غزل هستی ايرانی است و خواهد بود. آنچه که مهم است، اين است که اين امانت حساس را به نسلهای آينده تحويل دهيم.»

گرچه به رغم تمام اين علاقه به غزل گفتن، بهمنی غزل را هرگز قالب نمی بندد. «چون قالب يعنی محدوديت و هنر را نمی توان محدود کرد و به خاطر اين حرفم بارها زير تهمت ها رفته ام.» در ديدگاه محمدعلی بهمنی، غزل يک شکل است که می تواند با روزگار خود و با شرايط جديد تغيير کند.
محمدعلی بهمنی در سال ١٣٧٨ موفق به دريافت تنديس خورشيد مهر به عنوان برترين غزلسرای ايران گرديد. برخی از مجموعه اشعار وی عبارتند از: باغ لال (١٣٥٠)، در بی وزنی (١٣٥١)، عاميانه ها (١٣٥٥)، گيسو، کلاه، کفتر (١٣٥٦)، گاهی دلم برای خودم تنگ میشود (١٣٦٩)، غزل (١٣٧٧)، عشق است (١٣٧٨)، شاعر شنيدنی است (١٣٧٧)، نيستان (١٣٧٩)، اين خانه واژه های نسوزی دارد (١٣٨٢)، کاسه آب ديوژن، امانم بده (١٣٨٠).


بارانی
با همهی بیسر و سامانیام
باز به دنبال پريشانیام

طاقت فرسودگیام هيچ نيست
در پی ويران شدنی آنیام

دلخوش گرمای کسی نيستم
آمدهام تا تو بسوزانیام

آمدهام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دريا شدم
تا که بگيری و بميرانی ام

خوبترين حادثه میدانمت
خوبترين حادثه میدانیام؟

حرف بزن! ابر مرا باز کن
دير زمانی است که بارانیام

حرف بزن، حرف بزن، سالهاست
تشنهی يک صحبت طولانیام

ها به کجا میکشیام خوب من
ها نکشانی به پشيمانیام



دريا
دريا شدهست خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از هميشه نشستم برابرش

خواهر سلام! با غزلی نيمه آمدم
تا با شما قشنگ شود نيم ديگرش

میخواهم اعتراف کنم هر غزل که ما
با هم سرودهايم جهان کرده از برش

خواهر! زمان، زمان برادرکشیست باز
شايد به گوشها نرسد بيت آخرش

با خود ببر مرا که نپوسد در اين سکون
شعری که دوست داشتی از خود رهاترش

دريا سکوت کرده و من حرف میزنم
حس میکنم که راه نبردم به باورش

دريا! منم! هم او که به تعداد موجهات
با هر غروب خورده بر اين صخرهها سرش

هم او که دل زدهست به اعماق و کوسهها
خون میخورند از رگ در خون شناورش

خواهر! برادر تو کم از ماهيان که نيست
خرچنگها مخواه بريسند پيکرش

دريا سکوت کرده و من بغض کرده ام
بغض برادرانهای از قهر خواهرش



منابع:
-
روزنامهی ايران، شمارهی ٣٢٨٦، ٢٧ مهر ١٣٨٤
-
ادبستان، ٩ ژانويه ٢٠٠٥

نوشته شده توسط کاوه حسابی در ساعت  | لینک 

 

مرحوم دکتر قیصر امین پور

باسمه تعالی

به یادش یک سبع االمثانی و توحید

دیر رسیدیم که او ناگهان شد......

زندگینامه  

قیصر امین‏پور متولد دوم اردیبهشت 1338 دزفول است .وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در گتوند و دزفول به پایان برد سپس به تهران آمد و دکترای خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران در سال 1376اخذ کرد. وی فعالیت هنری خود را از حوزه اندیشه و هنر اسلامی در سال 1358 آغاز کرد .

در سال 1367 سردبیر مجله سروش نوجوان شدو از همین سال تاکنون در دانشگاه الزهرا و دانشگاه تهران به تدریس اشتغال دارد.

در سال 1382 نیز به عنوان عضو فرهنگستان ادب و زبان فارسی انتخاب شد.
اولین مجموعه شعرش را با عنوان "تنفس صبح" که بخش عمده آن
غزل بود و حدود بیست قطعه شعر آزاد؛ از سوى انتشارات حوزه هنرى در سال 63 منتشر کرد و در همین سال دومین مجموعه شعرش "در کوچه آفتاب" را در قطع پالتویى توسط انتشارات حوزه هنرى وابسته به سازمان تبلیغات اسلامى به بازار فرستاد.

در سال 1365 "منظومه ظهر روز دهم" توسط انتشارات برگ وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى به بازار مى‏آید که شاعر در این منظومه 28 صفحه‏اى ظهر عاشورا، غوغاى کربلا و تنهایى عشق را به عنوان جوهره سروده بلندش در نظر مى‏گیرد. سال 69 برگزیده دو دفتر تنفس صبح و در کوچه آفتاب با عنوان »گزیده دو دفتر شعر« از سوى انتشارات سروش از وى منتشر مى‏شود. »
"آینه ‏هاى ناگهان" تحول کیفى و کمى امین‏پور را بازتاب مى‏دهد؛ در این مرحله امین‏پور به درک روشن‏ترى از شعر و ادبیات مى‏رسد. اشعار این دفتر نشان از تفکر و اندیشه‏اى مى‏دهد که در ساختارى نو عرضه مى‏شود. آینه ‏هاى ناگهان، امین‏پور را به عنوان شاعرى تأثیرگذار در طیف هنرمندان پیشرو انقلاب تثبیت مى‏کند و از آن سو نیز موجودیت شاعرى از نسل جدید به رسمیت شناخته مى‏شود.

در اواسط دهه هفتاد دومین دفتر از اشعار امین‏پور با عنوان "آینه ‏هاى ناگهان 2"منتشر مى‏شود که حاوى اشعارى است که بعدها در کتاب‏هاى درسى به عنوان نمونه ‏هایى از شعرهاى موفق نسل انقلاب مى‏آید.

در همین دوران است که برخى از اشعار وى همراه با موسیقى تبدیل به ترانه ‏هایى مى‏شود که زمزمه لب‏هاى پیر و جوان مى‏گردد. پس از تثبیت و اشتهار، ناشران معتبر بخش خصوصى علاقه خود را به چاپ اشعار امین‏پور نشان مى‏دهند و در اولین گام، انتشارات مروارید گزینه اشعار او را در کنار گزینه اشعار شاملو، فروغ، نیما و... به دست چاپ مى‏سپارد که در سال 78 به بازار مى‏آید. "گل‏ها همه آفتابگردانند" جدیدترین کتاب امین‏پور نیز در سال 81 از سوى انتشارات مروارید منتشر شد که به چاپ‏هاى متعدد رسید و با استقبال خوبى روبه‏رو شد.

دکتر قیصر امین ‏پور در سال 1382 علی رغم تمایلش از سردبیری سروش نوجوان استعفا داد ، و هم‏اکنون ضمن عضویت در فرهنگستان زبان و ادبیات فارسى؛ در
دانشگاه تهران و الزهرا تدریس می کند وبه کارهاى پژوهشى مشغول است.


ویژگی سخن

قیصر امین پور پیش از آنکه به عنوان شاعر کودک و نوجوان به شمار آید در جامعه ادبی امروز به خاطر ویژگی های شعری اش شناخته شده است و شعرهای عمومی اش بیشتر از شعرهای کودکانه و نوجوانانه اش بر سر زبانهاست. از نیمه ی دوم دهه شصت بود که قیصر امین پور به ثبات زبان و اندیشه در شعرش دست یافت. هر چند جامعه ادبی او را به عنوان یک ادیب آکادمیک و استاد دانشگاه می شناسد ولی حوزه ادبیات کودکان و نوجوانان هنوز قیصر را از آن خود می داند. دو دفتر "به قول پرستو" و "مثل چشمه- مثل رود" آوازه خوبی دارند.

در طلیعه دفتر "به قول پرستو" شاعر با طرح چند پرسش ارتباط خود را با مخاطب آغاز می کند:

چرا مردم قفس را آفریدند؟ ----- چرا پروانه را از شاخه چیدند؟

چرا پروازها را پر شکستند؟----- چرا آوازها را سر بریدند؟



قالبهای مورد علاقه همین پور عبارتند ار:
چهارپارهغزلدو بیتی- قالب نیمایی- مثنوی

ویژگی های شعری


الف: مضمون بکر

هوشیاری و دقت نظر امین پور از او شاعری مضمون یاب و نکته پرداز ساخته است. مضمون یابی و نکته پردازی او از نوعی نیست که وی را از واقعیت ها دور ساخته و نازک اندیشی های معما گونه را به ذهن و زبانش راه دهد. (مثل شاعران
سبک هندی)

ویژگی زبان او در عین سادگی و روانی، از زیبایی چشمگیری برخوردار است.

مثلاً شعرهای لحظه سبز دعا- حضور لاله ها- لحظه شعر گفتن

ب: اندیشه های نو

یک تفکر سنتی در این مورد بر این باور است که هر چه بوده، گذشتگان و دیگران سروده و نوشته اند. پس آنچه سروده و نوشته می شود، تازگی و طراوت ندارد و دست کم تفسیری از آثار آنان است. اما پاسخی دیگر هست که می گوید: همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز و به خلق و کشف مدام هنری باور دارند.

قیصر یکی از شاعرانی است که در این زمینه تلاش خوبی را سرگرفت.

در قطعه "راه بالا رفتن" این نوگرایی در مضمون و اندیشه دیده می شود.

ج: زبان امروزی

امین پور در شعرهایش می کوشد از زبان امروزی در نهایت سلاست و روانی استفاده کند و رعایت کامل قوانین بکار گرفتن فرهنگ کنایات و اصلاحات به جمعیت زبان او کمک می کند. او در شعر "بال های کودکی" بیش از هر شعری فرهنگ زبانی توده مردم را وارد کرده است.

د: گوناگونی موضوعات

موضوعات برگزیده او ،عام و متعلق به نوجوانان و مردم است و تازگی و طراوت خوبی دارند و این فعالیت و حجم ذهنیت او را نشان می دهد.

هـ: وزن

یکی از راههای ارتباط با کودکان و نوجوانان در شعر استفاده از وزن ریتمیک و واژه های موزون و خوش آهنگ است و امین پور از این اوزان و نیز دیگر اوزان برای عام در شعرهایش به تنوع استفاده کرده است.


نمونه شعر


خلاصه خوبیها برای امام خمینی، از کتاب تنفس صبح

لبخند تو خلاصه خوبیهاست ----- لختی بخند خنده گل زیباست

پیشانیت تنفس یک صبح است ----- صبحی که انتهای شب یلداست

در چشمت از حضور کبوترها----- هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست

رنگین کمان عشق اهورایی----- از پشت شیشه دل تو پیداست

فریاد تو تلاطم یک طوفان----- آرامشت تلاوت یک دریاست

با ما بدون فاصله صحبت کن----- ای آن که ارتفاع تو دور از ماست

قصیر امین پور، در حوزه ی شعر کودک و نوجوان نامی آشناست ولی مانند بعضی از شاعران، در حوزه ی شعر کودک مکث چندانی از خود نشان نداد و بیشتر توجه خود را به نوجوانان معطوف داشت. نمونه آثار او در بخش شعر نوجوان: مثل چشمه، مثل رود(1368)- به قول پرستو(1375)- تنفس صبح(1363)- در کوچه انقلاب (1363)

راز زندگی: از کتاب به قول پرستو- نشر زلال- چاپ اول 1375

غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر میکنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!


آثار

1- تنفس صبح
2- در کوچه آفتاب
3- مثل چشمه ، مثل رود
4- ظهر روز دهم
5- آینه‏ های ناگهان
6- گل‏ها همه آفتابگردانند
7- گزینه اشعار « مروارید »
8- بی بال پریدن
9- طوفان در پرانتز
10- به قول پرستو « مجموعه شعر نوجوان »
11-سنت و نو آوری در شعر معاصر

 

بیوگرافی و عکس های قیصر امین پور


 

 



دكتر قیصر امین پور، رشته های تحصیلی مختلفی را تجربه كرد وی سال 57 از رشته دامپزشكی دانشگاه تهران ترك تحصیل كرد. امین پور همچنین از رشته علوم اجتماعی دانشگاه تهران در سال 1363 ترك تحصیل كرد و در سال 1376 با راهنمایی دكتر شفعی كدكنی موفق به اخذ دكترای ادبیات فارسی از دانشگاه تهران شد.

وی همچنین تدریس در دانشگاه الزهرا 70 - 1367 و تدریس در دانشگاه تهران از سال 1370 تاكنون را عهده دار بوده است
.
امین پور دبیر شعر هفته نامه سروش طی سال های 71-60، سردبیر ماهنامه ادبی - هنری سروش نوجوان 83- 67، عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی بوده است
.

"
ظهر روز دهم" (برنده جایزه جشنواره كتاب كانون پرورش فكری)؛ "به قول پرستو" (برنده جایزه جشنواره كتاب كانون پرورش فكری)؛ "تنفس صبح"، "در كوچه آفتاب"، "منظومه روز دهم"، "توفان در پرانتز"، "بی بال پریدن"، "گلها همه آفتاب گردانند" از جمله آثار وی هستند
.

وی برنده تندیس مرغ آمین 1368، برنده تندیس ماه طلایی (برگزیده شعر كودك و نوجوان 20 سال انقلاب) است
.

اگر بخواهیم شعری از جنگ بگوییم حتماً سرآمد شاعران آن، قیصر امین پور به یادمان خواهد آمد همانكه روزگاری سروده بود
:

می خواستم شعری برای جنگ بگویم

دیدم نمی شود

دیگر قلم زبان دلم نیست
.
گفت
:
باید زمین گذاشت قلم ها را

دیگر سلاح سرد سخن كار ساز نیست

باید برای جنگ

از لوله تفنگ بخوانم

با واژه فشنگ


قیصر امین پور در آستانه دهه پنجم عمرش اما دیگر به دنبال واژه و فشنگ نیست. چه مدتهاست كه زادگاه و سرزمین مادری اش به دور از وضعیت خطر و آژیر قرمز نفس می كشد. با این همه گویی غبار آن سالهای نه چندان همچنان بر چهره شاعر خانه های خونین و عروسك خون آلود تازه مانده كه گاه به گاه به یاد آن ایام داغ ولی تازه می كند. گر چه این حرمهای داغ دلش را دیوار هم توان شنیدن نداشته است. از همین روست شاید كه امین پور لحظه های كاغذی اش را می سراید و می گوید
:

خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی، بال های استعاری


لحظه های كاغذی را روز و شب تكرار كردن

خاطرات بایگانی، زندگی های اداری


آفتاب زرد وغمگین، پله های رو به پایین

سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری


عصر جدول های خالی، پارك های این حوالی

پرسه های بی خیالی، نیمكت های خماری


رونوشت روزها را روی هم سنجاق كردم
:
شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری


عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها

خاك خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری


روی میز خالی من، صفحه باز حوادث

درستون تسلیت ها، نامی از مایادگاری


قیصر امین پور، چنانچه از شعرهایش می آید، جنوبی است و اهل گتوند . منطقه ای در محدوده دزفول. به همین خاطر هست كه جنگ را می توان در اشعار روزگار جوانی اش به دیده ذهن دید و پریشان شد و بارید. او كه در سال 1338 متولد شده، تا سال 1357 در همان منطقه به تحصیل پرداخت و در این سال بود كه برای ادامه تحصیلات و ورود به دانشگاه تهران عزیمت كرد
.

امین پور جوان در بدو ورودش به تهران و آغاز تحصیلات دانشگاهی جذب حوزه هنری آن سالها می شود و آشنایی اش با شاعران جوانی كه در حوزه هنری گردآمده بودند او را به حضور در جمع آنان كشاند و باعث شد تا او تحت تأثیر یاران هم سلك و مرامش و به اشتیاق شاعرانگی هایش رشته تحصیلی اش را از علوم اجتماعی به ادبیات تغییر دهد
.

او در سال 1366 به همراه دوستان نویسنده و شاعرش، بیوك ملكی و فریدون عموزاده خلیلی، نشریه سروش نوجوان را طراحی و منتشر كرد كه تا چندی پیش هم انتشار این مجله و مسؤولیت قیصر امین پور در سمت سردبیری ادامه داشت
.

از سال 1367 امین پور تدریس در دانشگاه الزهرا را آغاز كرد و دبیری بخش ادبیات فصلنامه هنر و مسؤولیت در دفتر شعر جوان را به كارهای خود ضمیمه كرد كه تاكنون ادامه دارد. امین پور در سال 1376 با دفاع از رساله خود با عنوان سنت و نو آوری در شعر معاصر كه با راهنمایی دكتر محمدرضا شفیعی كدكنی به سامان رسیده بود و موفق به اخذ مدرك دكترای ادبیات فارسی از دانشگاه تهران شد و بعدها این پایان نامه در شمارگان بالایی به چاپ رسید
.

قیصر امین پور درباره این اثر می گوید: پیشنهاد بررسی درباره این موضوع از طرف استاد ارجمند دكتر شفیعی كدكنی بود و من از میان موضوعات مختلف، این موضوع را به ضرورت بحث سنت و نوآوری، برای پایان نامه دكتری برگزیدم
.

او می گوید: دشواری كار آنجا بود كه چون من به نسلی آرمانگرا تعلق دارم و كار ادبی و خلاق را برای خود انجام می دهم، شعری كه دلم می خواهد می نویسم و هیچ كس هم در آن دخالت ندارد، فكر كردم در كار تحقیقی هم می شود، این گونه بود؛ اما چنین نبود
.

او ادامه می دهد: به هر حال من، آدمی دوزیست بودم. هم در مطبوعات هستم و هم در دانشگاه. دانشگاه از من توقعی داشت و لابد انتظار داشت از چشم انداز سنت، نوآوری را بررسی كنم و دوستان مطبوعات بر عكس. بین این دو دیدگاه سرگردان بودن مشكل كار من بود و موقعی این مسأله حل شد كه تصمیم گرفتم یك چشم سوم برگزینم و به قول گادامر یك جور فاصله گرایی
.

با این همه آنچه پس از بررسی این كتاب نصیب خواننده می شود، این موضوع است كه امین پور در این كتاب قصد نداشته تا تاریخ معاصر ادبیات را به رشته تحریر درآورد. چه ،كار این كتاب به جای اینكه تاریخ ادبیات باشد، این است كه سنت و نو آوری را با توجه به تفكیك تعاریف سنت به معنای دینی و ادبی، به شكل دو عرصه لازم و ملزوم نگاه می كند. او در این كتاب از نظریه پردازی پرهیز كرده و به بررسی مكاتب مختلف پرداخته است
.

گرچه این كتاب در سال 1372 آماده به چاپ بود اما به اقتضای اینگونه پژوهشهای دانشگاهی دامنه موضوع معین و محدود بود و تبدیل آن به كتاب نیازمند گسترش و پرورش یا پردازش بیشتر بود. پس قیصر امین پور به امید ادامه پژوهش و كشاندن دامنه سخن تا شعر امروز و شاخه های گونه گونش، در چاپ آن تا سال 1383 دریغ كرد. با این همه خودش می گوید: دریغا كه در این درنگ 5 ساله، از بسیاری كار و گرفتاری و بیماری و دیگر پیشامدهای ناگوار روزگار، حتی فرصت و فراغت بازنگری در آن را نداشته ام چه رسد به بازنگاری
.

آثار قیصر امین پور در محافل و جشنواره های ادبی همواره مطرح بوده و هستند. چنانكه او درسال 1368 توانست تندیس مرغ آمین را از جایزه ویژه نیما دریافت كند و دو كتابش با نام های ظهر روز دهم و به قولی پرستو در همان سالهای نشریعنی در سال های 1365 و 1375 جایزه جشنواره كتاب كانون پرورش فكری كودكان و نوجوان را از آن خود كرد
.

قیصر امین پور همچنین جایزه تندیس ماه طلایی را كه به برگزیدگان شعر كودك و نوجوان 20 ساله اخیر تقدیم شده است، به دست آورده است
.

چنانچه پیش از این آمد امین پور محصول تلاش فكری سالهای 57 و نسل دوم انقلاب است. او كه در سال 1357 زادگاهش را برای تحصیل در رشته دامپزشكی در دانشگاه تهران ترك كرده بود و پس از مدتی از این رشته انصراف داده بود و به رشته علوم اجتماعی نقل مكان كرده بود و باز هم این رشته را پس زد و در رشته موردعلاقه اش ادبیات سرانجام گرفته بود، در همان سالها در شكل گیری حلقه هنری و اندیشه اسلامی در حوزه هنری با افرادی چون سید حسن حسینی، سلمان هراتی، محسن مخملباف، حسام الدین سراج، محمدعلی محمدی، یوسفعلی میر شكاك، حسین خسروجردی و ... همكاری داشت. گروهی كه بنیانگذاران جوان حوزه هنری نام گرفتند و بعد ترها چهره هایی چون سهیل محمودی، ساعد باقری، عبدالملكیان، كاكایی و فاطمه راكعی و علیرضا قزوه نیز به آنان پیوستند. البته هشت سال بعد یعنی در سال 1366 او به همراه بسیاری از هم دوره ای هایش، از حوزه هنری خارج شد و 2 سال بعد به كمك دوستانش دفتر شعر جوان را راه اندازی كرد
.

امین پور در دهه های دوم و سوم زندگی اش شاعری انقلابی و جنگ زده می نماید و شعرهای دوران جنگش از نوادر ادبیات جنگ و پایداری آن سالهاست. اوخودش در پاسخ به این سؤال كه قضاوت شما در مورد شعر دفاع مقدس از ابتدا تا كنون چیست؟ می گوید: قضاوت به ویژه برای ادبیات و هنر دوره های خاص، بسیار دشوار است. منظور از دوره های خاص دوره هایی مانند مشروطیت، انقلاب، جنگ و دفاع مقدس است كه انگار شعر و ادبیات در این دوره ها وظیفه، كار كرد و رسالت و در نتیجه گویی تعریف دیگری پیدا می كند. بنابراین اگر بخواهیم با همان معیارهای آرمانی و همیشگی دوره های دیگر به سراغ این دوره ها برویم چه بسا كه دست خالی بر گردیم و گمان كنیم كه خبری از هنر و ادبیات نبوده است. در حالی كه در بررسی چنین دوره هایی بهتر است كه به جای نقد ایده آل به نقد رئال بیشتر بپردازیم. یعنی واقعگرایانه تر نگاه كنیم نه صرفاً آرمانی و ایده آل
.

امین پور كه تجربه تدریس و مقطع راهنمایی را در فاصله سال های 60 تا 62 در كارنامه خود دارد، از سال 67 نیز به تدریس در دانشگاه الزهرا پرداخت، اما شروع تدریس او در دانشگاه تهران به سال 1370 بر می گردد كه همچنان ادامه دارد
.

فعالیت های قیصر امین پور سال گذشته از فعالیت های مطبوعاتی اش فاصله گرفت و از مهرماه سال گذشته نیز به همراه كامران فانی، حسن انوری، محمد علی موحد، یدالله ثمره، سلیم نیساری و هوشنگ مرادی كرمانی، به عضویت فرهنگستان زبان و ادب فارسی در آمد
.

قیصر امین پور و اشعارش هر چه كه باشند، نمونه كامل زبان نسل دوم انقلاب است. نسلی كه از آرمان گرایی رفته رفته به واقع گرایی رخ پوشانده و همین واقع گرایی موجب نوشدن افكار و آرای آنها را داشته است. شاید به همین خاطر باشد كه اشعار دهه آخر عمر امین پوربیش از پیش مورد استقبال و اشتیاق نسل سوم انقلاب قرار گرفته است و آنها در كتابخانه های خود لااقل یكی از دیوان های او را در كتابخانه خود به غنیمت برده اند. زندگینامه او را را با یكی از اشعار امین پور به پایان و از خواندنش لذت ببریم
:

آفتاب مهربانی سایه ی تو بر سر من

ای كه در پای تو پیچید ساقه ی نیلوفر من

با تو تنها با تو هستم ای پناه خستگی ها

در هوایت دل كسسته ام از همه دلبستگی ها

در هوایت پر گشودم باور بال و پر من باد

شعله ور از آتش غم خرمن خاكستر من باد

ای بهار باور من ای بهشت دیگر من

چون بنفشه بی توبی تابم بر سر زانو سر من

بی تو چون برگ ازشاخه افتادم

زردو سرگردان در كف بادم

گر چه بی برگم گر چه بی بارم در هوای تو بیقرارم

برگ پاییزم بی تو می ریزم

نو بهارو كن نوبهار

ای بهار باور من

ای بهشت دیگر من

چون بنفشه بی توبی تابم

بر سر زانو سر من

دكتر قیصر امین پور شاعر، ادیب و فارسی پژوه بامداد روز هشتم آبانماه سال یکهزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی در بیمارستان دی دار فانی را وداع گفت.

 

روحش شادذذذذذذذذ



 

 

 

 

بیو گرافی و آثار مرحوم دکتر طاهره صفارزاده

آنان که خاک را کیمیا کرده اند. (با ذکر فاتحه لطفا.........بسم الله الرحمن الرحیم

درگذشت دکتر طاهره صفارزاده شاعر و مترجم ایران زمین تسلیت باد.

 

   

 

زندگينامه علمی و فرهنگی  

دکتر طاهره صفّارزاده‌

دکتر طاهره صفّارزاده شاعر، نويسنده‌، محقق و مترجم در 27 آبان 1315 در سيرجان در خانواده‌اي متوسط كه پيشينه‌اي عرفاني داشتند متولد شد. در 6 سالگي تجويد و قرائت و حفظ قرآن را در مكتب محل آموخت‌. تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در كرمان گذرانيد. نخستین شعر را در 13 سالگي سرود كه نقش روزنامه ديواري مدرسه شد. اولين جايزه شعر را كه يك جلد ديوان جامي بود در سال چهارم دبيرستان به پيشنهاد دکتر باستاني پاريزي كه آن زمان از دبيران دبيرستان بهمنيار بود، از رئيس آموزش و پرورش استان دريافت كرد.

نزد ملت ايران شهرت طاهره صفّارزاده با شعر "كودك قرن‌" پديد آمد. در امتحان ورودي دانشگاه در رشته‌هاي حقوق‌، زبان و ادبيات فارسي، و زبان و ادبيات انگليسي قبول شد و چون ترديد در انتخاب داشت خانواده‌اش به استخاره رجوع كردند و در نتيجه در زبان و ادبيات انگليسي ليسانس گرفت‌.

مدتي به عنوان مترجم متون فني در شركت نفت كار كرد و چون به دنبال يك سخنراني در اردوي تابستاني فرزندان كارگران مجبور به ترك كار شد، براي ادامه تحصيل به انگلستان و سپس به آمريكا رفت‌. در دانشگاه آيوا، هم در گروه نويسندگان بين‌المللي پذيرفته شد و هم به كسب درجه MFA نايل آمد. MFAدرجه‌اي مستقل است كه به نويسندگان و هنرمنداني كه داوطلب تدريس در دانشگاه باشند اعطا مي‌شود و نويسندگان به جاي محفوظات و تاريخ ادبيات به آموختن نقد به‌صورت تئوري و عملي و انجام پروژه‌هاي ادبي متنوع مطالعات وسيع درباره آثار نويسندگان و شاعران مي‌پردازند. دوره آن يك سال بيش از فوق ليسانس است و استخدام دارنده اين مدرك در دانشگاههاي آمريكا با پايه دكتري انجام مي‌پذيرد.

طاهره صفّارزاده براي دروس اصلي "شعر امروز جهان‌"، "نقد ادبي‌" و "نقد عملي ترجمه‌" را انتخاب كرد و در مراجعت به ايران اگرچه به دلیل فعاليتهاي سياسي در خارج، مشكلاتي براي استخدام داشت اما چون در كارنامه‌اش از 48 واحد درسي 18 واحد ترجمه ثبت شده بود و كمبود و نبود استاد ترجمه براي رشته‌هاي زبان خارجي باعث گله‌مندي گروههاي زبان بود، در سال 1349 با استخدام او در دانشگاه ملی (شهید بهشتی) موافقت گرديد.

دکتر طاهره صفّارزاده پايه‌گذار آموزش ترجمه به عنوان یک علم و برگزارکننده نخستین "نقد عملي ترجمه‌" در دانشگاههاي ايران محسوب مي‌شود. اگرچه سابقه برگردان آثار ادبي و مذهبي به 200 سال قبل از ميلاد مسيح مي‌رسد اما تا اوايل سالهاي 1960، ترجمه‌، حرفه‌اي ذوقي و غير آكادميك به شمار مي‌رفت و تدريس آن به برنامه‌هاي آموزشي دانشگاههاي مغرب زمين راه نيافته بود. دانشگاه آيوا بنا به درخواست شاعران و نويسندگان «كارگاه نويسندگي‌»، اولين مركزي بود كه به گنجاندن اين درس در برنامه آموزشي رشته‌هاي زبان و ادبيات اقدام ورزيد. صفّارزاده حدود 3 سال بعد در كنار نويسندگان دانشجو به بهره‌منديهايي از اين آموزش جديد دست يافت‌. در كلاس به سبب تنوع زبانهاي خارجي در بين شركت كنندگان‌، بررسي متون ترجمه شده‌، در سطح صحّت وبلاغت زبان انگليسي‌، فارغ از مقايسه با متن اصلي از سوي استاد انگليسي زبان انجام مي‌شد كه در عين حال امري اجتناب‌ناپذير بود. امّا صفّارزاده از ابتدای تدريس خود در ايران متدي مبني بر شناخت و تطابق مفهومي‌، دستوري و ساختاري دو زبان مبدأ و مقصد ابداع كرد و اين شيوه پيشنهادي در درسي كه سابقه‌ي تدريس قانونمند نداشت نزد بسياري از همكاران وی الگو قرار گرفت‌. پس از انقلاب اسلامي تعيين كتاب "اصول و مباني ترجمه‌" اثر وی به عنوان كتاب درسي در زمينه شناخت نظريه‌ها و نقد عملي ترجمه به ويژه براي دانشجويان رشته‌ي "ترجمه‌" مفيد افتاد.

طاهره صفّارزاده در زمينه شعر و شاعري نیز به دليل مطالعات و تحقيقات ادبي به معرفي زبان و سبك جديدي از شعر با عنوان شعر "طنين‌" توفيق يافت كه در آغاز بسيار بحث‌برانگيز شد زيرا شعر مقاومت و طنز سياسي‌، حكومت‌پسند نبود. سرانجام در سال 55 به اتهام نوشتن شعر مقاومت ديني از دانشگاه اخراج و برای دومین بار به خانه‌نشينی و فراغت اجباری رفت. و در ايام تنهايي و مشاهده پاره‌اي خيانتهاي سياسي و اجتماعي، درونِ‌‌مذهبي او بيش از پيش متوجه حمايت خداوند گرديد و تحوّلي شديد در وی ايجاد شد آن گونه كه در زمان خانه‌نشيني، تمام وقت خود را وقف خواندن تفاسير و مطالعات قرآني كرد. كتاب "سَفَر پنجم‌" او كه دربرگيرنده اشعار مقاومت با مضامين ديني است در سال 56 در دو ماه به سه چاپ با شمارگان سي هزار رسيد.
در آغاز نهضت اسلامي‌، به كمك نويسندگان سرشناس و متعهّد مسلمان به تأسيس مركزي به نام "كانون فرهنگي نهضت اسلامي‌" اقدام كرد. در مدت مسئوليت او حدود 300 هنرجو در رشته‌هاي سينما، عكاسي‌، تئاتر، نقاشي‌، گرافيك‌، شعر و داستان‌، در آن مركز پرورش يافتند كه بعداً از دست‌اندکاران و مسئولان فرهنگي و هنري انقلاب شدند.

دکتر طاهره صفّارزاده پس از انقلاب از سوي همكاران خود در دانشگاه شهيد بهشتي به عنوان رئيس دانشگاه و نيز رئيس دانشكده ادبيات انتخاب شد. همزمان با سرپرستي دانشكده ادبيات "طرح بازآموزي دبيران‌" را به اجرا درآورد. در سال 59 پيرو نشر مقالات انتقادي او درباره آموزش زبانهاي خارجي در ايران از سوي ستاد انقلاب فرهنگي براي مسئوليت برنامه‌ريزي زبانهاي خارجي از وی دعوت به عمل آمد. در اين مسئوليت با همكاري استادان باتجربه تغييرات مفيدي در برنامه‌ها پديد آورد و پيرو طرحي كه از سوی او تقديم ستاد انقلاب فرهنگي گردید و به تصويب رسيد براي نخستین بار براي كليه رشته‌هاي علمي دانشگاهها كتاب به زبانهاي انگليسي‌، فرانسه‌، آلماني و روسي تأليف شد كه اين امر در آموزش علوم و پژوهشهاي علمي در سالهاي بعد از انقلاب بسيار مؤثر بوده است‌. وي حدود 16 سال سرپرست اجرايي طرح بود و 12 سال از آن مدت را به‌ويژه علاوه بر سرپرستی به ويراستاري متون علمي براي كتابهاي زبان تخصصي مشهور به كتابهاي "سمت‌" فعّاليت مؤثر داشت‌. 36 عنوان از آن كتابها برخوردار از ويراستاري دکتر طاهره صفّارزاده است‌.

خانه‌نشینی سوم در پایان این خدمت، به پرداختن تمام‌وقت به ترجمه قرآن حکیم به زبانهای فارسی و انگلیسی انجامید. او از این خانه‌نشینیها و فراغتهای ناخواسته همواره به عنوان الطاف بزرگ الهی یاد کرده و خداوند را سپاس گفته است.

دکتر صفّارزاده تئوريها و فكرهاي ارزنده‌اي در زمينه نقد ادبي‌، نقد ترجمه و "ترجمه تخصّصي‌" به جامعه ادبي و علمي عرضه كرده است‌. تئوري "ترجمه تخصصي‌" كه تأثير آن توفيق در آموختن رشته‌هاي مختلف علمي به سبب تمركز ذهن بر روي واژگان تخصصي است‌، به تأييد متخصصان مغز و اعصاب رسيده است‌. تمرينهاي "معادل‌يابي واژگان تخصصي‌" جهت تأمين هدف آموزشي ذكر شده‌، از سوي مؤلفان در كليه كتابهاي زبان تخصصي گنجانده شده است‌. در "فستيوال بين‌المللي داكا" در سال 67 وي به عنوان يكي از 5 عضو بنيانگذار كميته ترجمه آسيا برگزيده شد.



رئيس فستيوال درباره اين انتخاب گفت‌: «ما معتقديم كه يك نفر در اين سر دنيا از علم ترجمه حرف زده و اصولي عرضه كرده و آن يك نفر خانم طاهره صفّارزاده است‌.»

دكتر صفّارزاده در سال 71 از سوي وزارت علوم و آموزش عالي "استاد نمونه" اعلام گرديد و در سال 80 پس از انتشار ترجمه "قرآن حكيم‌" به افتخار عنوان "خادم‌القرآن‌" نایل شد.

در زمان همكاري با فرهنگستان زبان و ادب فارسي طرح تهيه "فرهنگهاي تخصصي‌" وی كه با ضوابط علمي و پيشنهادهای جديد تدوين شده، به تصويب رسيد و مورد بهره‌برداري اهل علم قرار گرفت‌.
تاكنون علاوه بر مقالات و مصاحبه‌هاي علمي و اجتماعي از طاهره صفّارزاده بیش از 14 مجموعه شعر و 10 كتاب ترجمه یا درباره نقد ترجمه در زمينه‌هاي ادبيات‌، علوم، علوم قرآني و حدیث منتشر شده وگزیده سروده‌های او به زبانهای گوناگون جهان ترجمه شده‌اند.

وي در كتاب "ترجمه‌ي مفاهيم بنيادي قرآن مجيد" به كشف يكي از كاستي‌هاي مهم ترجمه‌هاي فارسي و انگليسي - يعني عدم ايجاد ارتباط نامهاي خداوند (اسماءُ الحسني‌) با آيات قرآن - دست يافته است كه اين تشخيص مي‌تواند سرآغاز تحولي در ترجمه كلام الهي به زبانهاي مختلف باشد. ضمن برنامه‌ريزي زبانهاي خارجي‌، به پيشنهاد او درسي با عنوان "بررسي ترجمه‌هاي متون اسلامي‌"در برنامه گنجانده شد و تدريس اين واحد درسي موجب توجه اين استاد ترجمه به اشكالهای معادلیابي ترجمه‌هاي فارسي و انگليسي قرآن مجيد گرديد. اين برخورد علمي او را برانگيخت كه به خدمت ترجمه قرآن به دو زبان انگليسي و فارسي همّت گمارد. قرآن حكيم حاصل 27 سال مطالعه قرآن مجيد، آموختن زبان عربي و تحقيق و يادداشت‌برداري از تفاسير و منابع قرآني است كه از رجوع به كلام الهي براي كاربرد در شعر شروع شد و با ترجمه آن به دو زبان پايان گرفت‌. شرح اين توفيق در مقدمه كتاب "ترجمه‌ي مفاهيم بنيادي قرآن مجيد" و نيز دو مقدمه فارسي و انگليسي "قرآن حكيم‌" آمده است‌.

دكتر طاهره صفّارزاده در ماه مارس 2006 همزمان با برپائي جشن روز جهاني زن‌، از سوي سازمان نويسندگان آفريقا و آسيا (Afro – Asian Writers' Organization) به عنوان شاعر مبارز و زن نخبه و دانشمند مسلمان برگزيده شد.

در بخشی از نامه این سازمان آمده است: "از آنجا که دکتر طاهره صفارزاده ـ شاعر و نویسنده برجسته ایرانی ـ مبارزی بزرگ و نمونه والای یک زن دانشمند و افتخارآفرین مسلمان است، این سازمان ایشان را به پاس سابقه طولانی مبارزه و کوششهای علمی گسترده به عنوان شخصیت برگزیده سال جاری انتخاب کرده است."


آثار دکتر طاهره صفارزاده

قصه

پیوندهای تلخ، 1341 (چاپ اول)

شعر

  •  رهگذر مهتاب، از 1341 (چاپ دوم)
  • The Red Umbrella (سروده‌هایی به زبان انگلیسی)، آیووا 1967م. = 1347ش.
  •  طنين در دلتا [و دفتر دوم]، از 1349(چاپ چهارم)
  •  سدّ و بازوان، ‌از 1350 (چاپ سوم)
  •  سفر پنجم،‌ از 1356 (چاپ ششم)
  • حرکت و دیروز، از 1357 (چاپ دوم)
  • بيعت با بيداري، از 1358 ‌(چاپ سوم)
  • مردان منحني، ‌(چاپ اول)
  • دیدار صبح، از 1366 (چاپ دوم)
  • Selected Poems (گزيده اشعار: فارسي و ‌انگليسي‌)، 1987م. = 1378ش. (چاپ اول)
  • در پيشواز صلح (در دست انتشار)‌، 1385 (چاپ اول)
  • گزیده ادبیات معاصر- 1: طاهره صفارزاده، از 1378 (چاپ دوم)
  • هفت‌سفر، 1384 (چاپ اول)
  • روشنگران راه،‌ 1384 (چاپ اول)
  • انديشه در هدايت شعر، 1384 (چاپ اول)

 اصول ترجمه، نقد ترجمه، ترجمه

  • اصول و مباني ترجمه: تجزیه و تحلیلی از فن ترجمه ضمن نقد عملی آثار مترجمان، از 1358(چاپ هشتم)‌
  • ترجمه‌هاي نامفهوم،‌ 1384(چاپ اول)
  • ترجمه مفاهيم بنيادي قرآن مجيد (فارسی و انگلیسی)، از 1379(چاپ دوم)
  • ترجمه قرآن حکیم (سه زبانه – متن عربی با ترجمه فارسی و انگلیسی)، از 1380(چاپ هفتم)
  • ترجمه قرآن حکیم (دو زبانه متن عربی با ترجمه فارسی)، از 1382(چاپ دوم)
  • ترجمه قرآن حکیم (دو زبانه متن عربی با ترجمه انگلیسی)، 1385(چاپ اول)
  • لوح فشرده قرآن حکیم (سه زبانه – متن عربی با ترجمه فارسی و انگلیسی)، از 1383 (نشر دوم) کامل وجزء 30 .
  • دعای عرفه (دعای امام حسین علیه‌السلام در روز عرفه (متن عربی با ترجمه فارسی)، از 1381 (چاپ دوم)
  • دعای ندبه و دعای کمیل (متن عربی با ترجمه فارسی)، از 1383 (چاپ دوم)
  • مفاهيم قرآني در حديث ‌نبوی : گزیده‌ای از نهج‌الفصاحه با ترجمه فارسی و انگلیسی، از 1384 (چاپ دوم)
  • دعای جوشن کبیر، 1385 (چاپ اول)
     
  • طرح، سرپرستی و ویراستاری 36 کتاب زبان تخصصی برای رشته‌های مختلف دانشگاهی (1359 -1376)

 

رباعی از دیوان امام خمینی (ره

چشم تو و خورشید جهان تاب کجا   .......                   

یا د رخ دلدار و    دل خواب      کجا..                               

با این تن خاکی              ملکوتی نشوی!                                                            

ای دوست تراب و رب الا رباب کجا  .....                        

مقاله4

         بسم الله الرّحمن الّرحیم   روش شناسی داستان پردازی مولانا جلال الدین بلخی در مثنوی شریف: 

فهرست مطالب                                                                                                   

عنوان                                                                                                    صفحه

چکیده .......................................................................................................   1

کلید واژه  .....................................    .........................................................   1

مقدمه .........................................................................................................  2

مولانا مبتکر مجمع الجزایر ذهن و ذائقه ی بشر( در داستان)  ...............    .....  4 

روش شبکه های تداعی ( زبان درونی)  .......................................................  7

داستان های مولوی کندوکاو ناخودآگاه روان شناور جامعه  .............................  8

نتیجه .......................................................................................................  11

منابع و مأخذ:

1- آتش سودا ، محمد علی ، رؤیای بیداری ، نشر دانشگاه آزاد اسلامی فسا ، چاپ اول 1383

2- احمدی ، بابک ، ساختار و تأویل متن ، نشر مرکز ، چاپ چهارم ، تهران 1378

3- ایدل له اون ، قصه ی روانشناختی , ترجمه ی ناهید سرمد ، انتشارات شب آویز ، چاپ اول تهران 1367

4- پورنامداریان،تقی،رمز و داستانهای رمزی در ادب فارسی،شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ پنجم تهران 1383

5- دکتر حمیدرضا شایگانفر، نقد ادبی ، انتشارات دستان ، چاپ دوم 1384 تهران

6- دکتر کارل گوستاویونگ،انسان و سمبول هایش،ترجمه دکتر محمود سلطانیه ، نشر جامی ، چاپ پنجم ، تهران 1384

7- رنه ولک ، تاریخ نقد جدید ، جلد دوم ، ترجمه سعید ارباب شیرانی ، انتشارات نیلوفر ، چاپ دوم 1371 تهران

8- ژان ایؤتادیه ، نقد ادبی در قرن بیستم ، ترجمه مهشید نونهالی ، انتشارات نیلوفر چاپ اول ، تهران 1378

9- کاندینسکی ، معنویت در هنر ، ترجمه اعظم نوراله خانی ، انتشارات اسرار دانش ، تهران ، چاپ سوم 1384

10- کریم زمانی ، شرح جامع مثنوی معنوی ، دفتر ششم ، انتشارات اطلاعات ، تهران 1382 چاپ ششم

11- گول پینارلی ، عبدالباقی ، مثنوی شریف ، ترجمه و توضیح توفیق هـ . سبحانی ، سازمان چاپ و انشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ، چاپ سوم 1381

12- میر صادقی،جمال ، عناصر داستان ، انتشارات سخن ، چاپ چهارم ، تهران 1380

13- نشریه داخلی حافظ ، مرداد 1386 ، پرفسور سید حسن امین

14- نوم چامسکی ، دانش زبان ( ماهیت منشاء و کاربرد آن ) ترجمه ی علی درزی ، نشر نی ، چاپ اول ،1380 تهرا ن

سازمان آموزش و پرورش استان فارس

 ( کارشناس تکنولوژی و گروه های آموزشی – گروه زبان و ادبیات فارسی )

نگارنده :

فلإحی ـ ز-

کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی

همایش دی ماه بزرگداشت هشتصدمین سال تولد عارف و شاعر شهید ایرانی « جلالی الدین محمد مولوی »

آذر ماه 1386

مقاله4

چکیده :                                          

مقاله ی حاضر ، با عبور از چند حکایت از شش دفتر مثنوی شریف مولاناجلال الدین بلخی به شرح و تحلیل عناوینی چون « مجمع الجزایر ذهن و ذائقه ی بشری » که مولانا مبتکر آن است و تفسیر وحدت هنری و حرکت حلقوی آنات روح در داستان ها ،. بیدارکردن کهن الگوها در خاطرات شنوندگان ، «روش شبکه های تداعی»    ( زبان درونی) در منظومه های تمثیلی و نیز کندوکاو ناخود آگاه جمعی جامعه و رخنه در روان شناور آدمی ، با شرح نظریه های معطوف به راون کاوی نمادین وسمبولیسم بیان، از سوی راوی ، که پژواک عشق و جوشش و تراوش هم سنخی با حسام الدین است با ادعای نهفتگی موسیقی حتی در داستانهای مولانا مانند شعرش را در خود فرا می خواند.                                 

کلید واژه : مجمع الجزایر ذهن و ذائقه ، فشردگی زمان ، شبکه های تداعی ، تک گویی درونی ، رخنه در ناخودآگاه زمان و .
 

مقدمه :                                                                                                

مثنوی معنوی مولانا را قرآن عجم نام نهاده اند ، مثنوی معنوی همان است که مولانا در مقصود خود و انتسابش به حسام الدین چلپی می گوید : « همچنان مقصود من زین مثنوی / ای ضیاءالحق حسام الدین تویی /،      قصدم از الفاظ او راز تو است/ قصدم از انشایش آواز تو است/. لذا حکایت مثنوی معنوی فوران اشتیاق و عشق و جوشش درونی ، بلکه نخستین راوی کاتب اوست ،که آوازی خوش داشته ، به همین دلیل دیباچه ی دوم تا ششم مثنوی به نام او آغاز می شود .

در این مقاله گذری پرشتاب بر سبک تألیف مثنوی با انقیاد به جهان شمولی اندیشه های مولانا ،  اکنون که یونسکو سال 2007 را سال مولانا نامیده ، و درکمال بی انصافی ایران را در حفره ی غفلت تاریخی قرارداده و ترکیه و مصر و افغانستان و... را متولی بزرگداشت این آفتاب باطن شرق تلقی نموده خواهیم داشت .

پرواضح است پرداختن به تمامی زوایای داستان پردازی این پیر فرزانه و عارف فیلسوف مقدورمان نبود . وگرنه توضیح توجه به جهان غرب که غرق در مادیات و لذا جسمانی و ظاهریات است وشایسته نبوده ، تنها به جلوه های رقص وسماء و حرکات موزون عارفانه بی خبر از جاذبه های روحانی و پرواز ملکوتی ، مثنوی هفتاد من کاغذ        می شود . حالا که «گرایش به ادیان شرقی در اروپا و آمریکا فزونی یافته تنها در آمریکا ده میلیون نفر به طریقت سای بابا ، مهربابا یا کریشنا یا سلسله های صوفیان ایرانی ، غرب و ترک یا هندی و تبتی گرویده اند ( نشریه داخلی حافظ ، مرداد 1386 ، پرفسور سید حسن امین ، ص 63 )

برای مثنوی همین بس که حکیم سبزواری آن را سِرِّ مکتوم و تفسیر قرآن منظوم می داند ، قطب الدین تبریزی در بیتی آن را « دریای نورجان » بنامند . امید است این وجیزه بتواند قطره ای از تشنگی علاقمندان به معارف قرآنی مولانا را سیرآب نماید.

بشنـو اکنـون صورت افســـانـه را                    لیک هیـــن از کَه جدا کن دانه را

هست اندر بـاطن هـــر قصــه ای                    خــرده بینــان را زمعنی حصّه ای

یکی از نه هنرهای فرهنگ ناب ، بلکه والاترین آن ها ، هنر بازگویی داستان و صحبت های بین مردم است ؛که در معاشرت های تفریحی خود به آن می پردازند ، این نکته را از کتاب مقالات دانشنامه ی ایرانیکا زیر نظر احسان یارشاطر جلد دوم ( ادبیات داستانی در ایران زمین ) با ترجمه ی پیمان متین و مقدمه ی ابراهیم یوسفی به خاطر دارم از همان آغاز ، مثنوی شریف مولانا فریاد سبک و شیوه ی تازه ای را به گوش می شنویم «بشنو» ، چه پیش از وی و چه بعد از وی همه ی کتاب های در پس از اسلام با بسم الله یا تحمیدیه ، صلوات و ذکر سبب تألیف و در پایان شرح به خیر خواننده به اتمام می رسد . اما سیستم ورود و خروج زبان مولانا کلیدی فراتر از بیان و پرشتاب تر از زمان رهبری می کند . با وجود آن به نظر می رسد ، شیوه ی پردازش مولانا ، تقلیدی از  مصیبت نامه ی و منطق الطیرعطار ، حدیقه ی سنایی و دیگر داستان پردازان پیش از اوست اما ؛ در باطن هیچ نقطه ی مشترک و یا قابل قیاسی نمی بینیم .

در مثنوی مولانا جلال الدین بلخی آغاز به داستان یعنی وظیفه ی راوی نسبت به مخاطب امروز  ( قرن بیست و یکمی) هم رعایت شده است . همین توجه به محدود بودن وقت و نپرداختن به حاشیه است که رغبت و علاقه ی خوانندگان بی شماری را به خود برمی انگیزد . سپس آکسیون داستان را می آغازد و لحن و آهنگ را القاء و شخصیت های اصلی نیز که گاهی پر ابهام معرفی می شوند نیز وارد محیط داستان می نماید .

مایه گیری همه ی داستان های مولانا ، از اندیشه ی سرشار و تفکر پر شعب وی می تراود . به گونه ای که مانند یک انقلاب کلان و گسترده ، نه تنها شهر و روستا را فرا می گیرد بلکه سرانجام ، راوی داستان را هم به سیل فناپذیر صحو و سکر و هیجان و لرزش احساس بلکه فراتر از احساس می کشاند .

گی دوموپاسان نویسنده ی معروف فرانسوی درباره ی مفهوم و مقصود داستان می گوید : « عامه ی مردم از  گروه های بی شماری تشکیل شده اند که برسر ما ( نویسندگان) فریاد می زنند : مرا تسلی بده ، سرگرمم کن ، غمگینم کن ، همفکری و همدردی مرا بر انگیز ، مرا به رؤیا فروبر ، بخندانم ، بلرزانم ، بگریانم ، مرا به فکر کردن وادار کن ».1 مولانا نیز می سراید :  گربگرییم ابر پرزرق وییم/ وربخندیم آن زمان برق وییم.از نظر زمان تاریخی پس از حمله ی مغول و اوضاع پرتنش ایران و مرزهای هم جوار زندگی می کند ، اما فراتر از زمان و مکان می اندیشد و مخاطب را با درج شخصیت های هم نوع و هم جنس به او می شناساند .تمام درون مایه های داستان های فرعی مولانا جوهره ی بیانی همان موضوع کلی « نی نامه» و تصویری انتزاعی از همان اصل جدا شده و از خویش است .                      

الف) مولانا مبتکر مجمع الجزایر ذهن و ذائقه ی بشر ( درداستان )

 اگر «هنر» تنها طریق رستگاری از هیاهوی مدام و کر کننده ی چرخ زمان باشد ، و در مورد مولانا و داستان های شگفت انگیزش « ما را بر فراز ورطه ی عظیم و خالی ، میان آسمان و زمین ، معلق نگاه می دارد» .2تولد داستان های مولانا به شکل انسان هایی ست که در زمان رواج شور و ذوق نسبت به هنر و الهام الهی ، در جریان حیات بخش وحدت هنر و دین ، در خدمت خالق خود فروتنانه زندگی می کنند .توکل دینی مولانا و فخامت هیجان و شوق و وجد نسبت به اشراق بشر ، سبب زایش اندیشه های نو و متعاقب آن قدرت آفرینندگی حلقه های تودرتوی احساس خیال و توهم خطا ، در داستان های فرعی می گردد.روش مولانا در داستان های مثنوی همچون تاریخ نگاری ابن خلدون ( 732-808ق) ست که استعداد فردی برای تأسیس روش خاصی از تحویل در زمینه ی حکایت را در خود جستجو نموده و به تحقق پرداخته است .اگر ابن خلدون به دنبال کشف علل عقب ماندگی و انحطاط مسلمانان در تاریخ می گردد ، مولانا چراغ حس و عاطفه را به دست خواننده می دهد ، تا در کوچه های پرغبار و متضاد درون به کشف خویش بپردازد . مولانا در مجلد پنجم ، آن جا که در تفسیر آیه ی مبارکه ی « خُذ اربَعَهٌ مِن الطّیر فَصُرهُنَّ اِلَیکَ » می سراید :

چــار وصف تــن چو مرغــان خلیل                 بسملِ ایشـــان دهد جــان را سبیل

سر ببــر این چـــار مـرغ زنـــده را                 سرمــدی کــن خلــق ناپـاینــده را

بط و طاووسست و زاغست و خـروس                 این مثـال چـارخــلق انــدر نفــوس

بط حرص است و خروس آن شهوتست                  جاه چون طاووس و زاغ اُمنیتست

پس از ذکر داستان ابراهیم خلیل و تقاضای وی که گفت : پروردگارا به من بنمای که مردگان را چگونه  زنده می سازی ، علاوه بر نمادین قراردادن چار خوی آشوبگر که راهزن دل مردمند ، بسیاری از نکات مزاجی و اخلاقی بین راه را که ذهن خواننده احتمالاً گرفتارش می شود ،.نیز می کاود و لایه های درونی نفس و مزاحمت های شیطانی سر راه ایمان و یقین نظیر: شکم پرستی کافران ، تنگ چشمی ، خود پرستی ، سوءظن و... را برمی شمارد و برای هر کدام حدیث مفصل می خواند . تا رویش تن از آب پاک پاک گرداندن آب از پلیدی ، و بیان نماز و روزه و گواهی نور اندرونی بر قول بیرونی ، تا آن جا که کافر با بر خواندن شهادت مصطفی (ع) بر مهمان خویش مؤمن می شود:

گشت مؤمن ، گفت او را مصطفی/که امشبان هم باش و تومهمان ما /و حدیث  « اسلم شیطانی علی یدی»/ تا آغاز تمثیل لوح محفوظ ، حلقه در حلقه و پنجره در پنجره ، آینه در آینه می شکند تا:

زان فراخ آمد چنین روزی ما                       که دریدن شد قبا دوزی ما

قبا دوختن ما پاره کردن قباست ، چاک زدن جامه ی صورت و رسیدن به معناست و تا می رسد به همان بیت  اول که :  

توخلیل وقتی ای خورشید هُش                     این چهار اطبای راهزن را بکش1

شاید بتوان شیوه ی مارسل پروست آن هم زندگی معنوی وی در داستان (زمان از دست رفته) را که به گونه ای دنیای جسمانی و روانی را به هم پیوند می دهد یعنی « داعیه ی هنر پروست که نمودن تمامیت تجربه ی ما و کلیت واقعیت است». 2 بلکه کلیت در بالزاک (1923) « بینش او کل موجودات و اشیاء را شامل می شود و        می کوشد تا آن را در وحدتی کلی دریابد »3 را باهم در روش شناسی داستان های مولانا مطرح نمود . یعنی یک کل ارگانیک (نی) که دربرگیرنده ی اندیشه ی متعالی مولوی ( داستان های در هم ذوب شده ) با محتوای هم سوی وحدانی در هم تنیده را می توان به مجمع الجزایری در خشکی ( سالک یا هر مخاطب ذینفع ) مانند کرد.

می توان گفت داستان های مولانا ، آنات زندگی در حس آدمی هستند . محمد علی آتش سودا در مورد تأثیر اندیشه های مولانا بر سبک داستان نویسی وی به نقل از قصه ی روانشناختی نو می نویسد :

« تأثیر اندیشه های عرفانی مولانا بر سبک مثنوی ، بسیار شبیه به تأثیری است که فلسفه ی اشراقی  هانری برگسون و آرای او درباره ی زمان ، بر جریان رمان نویسی قرن حاضر و ظهور سبک « جریان سیال ذهن» گذاشته است ».1یکی از وجوه تسمیه ی داستان های مولانا به مجمع الجزایر ذهن و ذائقه ، بازگشت وی به الگوهای اساطیری و زندگی در ناخودآگاه فرهنگ قبیله است . مولانا در بسیاری از قصه های خود می خواهد انسان را به دوران قبل از گناه اولیه و معصومیت کودکی سفر دهد . لذا پایان یا میانه های بسیاری از داستان ها ، یک باره از زمان تاریخی ماجرا می گسلد ، ناگهان در حضور آیین های قدسی به غار کده ی تجلی ناخودآگاه وا پس می پرد . و این حرکت کیهانی نشان از جریان حلقوی و تودرتوی ذهن و ذائقه ی وی دارد تا دنیای ماوراء شعور زمینی را نیز سیر کند. چنان که در جلد دوم ، دفتر سوم گول پینارلی داستان آن مسجد که عاشق کش بود و آن عاشق مرگ جوی لاابالی که دراو مهمان شد :

یک حکایت گوش کن ای نیک پی / مسجدی بُد در کنار شهر ری

هیچ کس در وی نخفتی شب ز بیم /که نه فرزندش شدی آن شب یتیم

ابیات 3923 به بعد ، پس از اینکه مسأله « کلکم راع » را شرح می کند :

کلکم راع نبی چون راعیست خلق مانند رمه او ساعیست

بر می گردد به خطاب خدا به بنده و قهر و صلح و شک و یقین و سفر معنوی :

هر زمان گوید به گوشم بخت نو / که تو را غمگین کنم غمگین مشو

من تورا غمگین و گریان زان کنم / تا کت از چشم بدان پنهان کنم

نه تو صیادی و جویای منی / بنده و افکنده رای منی

حیله اندیشی که در من دررسی / در فراق و جستن من بی کسی

من توانم هم که بی این انتظار / ره دهم بنمایمت راه گذار

تا از این گرداب دوران وارهی / بر سر گنج وصالم پانهی...1

به نظر می رسد مولانا گاهی در رؤیای پیوستن به تکثر وجود (در وحدت) تمامی داستان را به پشت خواننده حمل می کند وخود سبک بار بر بام داستان بعدی دانه می چیند و با هنرمندی برجسته ،مسأله زمان را به نظریات میرچاالیاده معطوف می دارد که گوید : « هنرمند در لحظه آفرینش هنری در لحظات خلسه و ابهام ، احساس    رها شدن در زمانی مقدس و ازلی می کند و بعد از خلق اثر به نوعی زمان را مغلوب وجود اثر خود می کند » ۲  .                               

ب) روش شبکه های تداعی ( زبان درونی)                                         

رویکرد دیگر شیوه ی مولانا در داستان های مثنوی شریف ، علاوه بر انباشتگی آیات و احادیث و   ضرب المثل های پس زمینه های تاریخ ،که ذاتی ذهن و زبان مولانا است ، توجه به زبان درونی مخاطب است . همان گونه که زبان عنصری از ذهن است ، ذهن شنونده نیز زبان ویژه ای به سبک و سیاق فراگیران خود جستجو می کند ،. به عبارتی مولانا آموزشیار فراگیران خویش است ، لذا زوایای انحراف و خطای حس شنوندگان خود را به نحوی مرموز و راز واره درک و هدایت می کند ، در موقعیت های خاص تغییر کانون می دهد و حالت های ثابت بیرونی را به متغیر های درونی تبدیل می نماید بدین ترتیب « فراگیری زبان مسأله ی افزودن به اندوخته ی قواعد خود – ذخیره های ذهنی (نگارنده)- یا جرح و تعدیل این دستگاه ضمن پردازش داده های جدید است » .3

این که مولانا افسانه ها یا منظومه های تمثیلی پیش از خود را در ذهن مخاطب داشته ، مثلاً داستان شیروگاو کلیله و دمنه و امثالهم ، « سیر حوادث داستان چنان با فکر و پیام او هم جهت است که درس تعلیمی واخلاقی منظور در مقایسه با آن ، نتیجه حتمی و منطقی آن به نظر می رسد ».4یعنی استفاده از گفتگو برای توصیف عملی ، که در این گفتگوی ناخودآگاه ، مردم خصوصیات خود را در خلال گفته ها بروز می دهند ، و خود مولانا و شنونده ی دقیق می توانند ؛ نهفته های دیگر که چون خرده های مغناطیسی ذهنشان را می رباید ، به خاطر آورند ؛ یا ایده ی آن ها را بخوانند و طبیعی تر به قلمرو ی احساس و فکر اشخاص داستان وارد شوند یا خود برانگیخته گردند . ................

هنر زبانی مولانا ، هنر همدردی با زندگی است ، همنوردی با اعضا و اشیاء زندگی است که ؛ در نوع والای آن ، ایجاد نوعی مانائی و جاودانگی می نماید . روش مولانا در این حوزه ، نوعی فرم بخشیدن به ارواح پراکنده و     دانسته ها ی نهفته در ناخودآگاه زندگی است . نوعی فرم های مدور بی شمار و تودرتو با هارمونی های خاص .   « فرم ، تجلی ظاهری معنای درونی ست »1  مولانا به کمک ذهن کهن الگو یا نمونه های جاری زندگی ، خود را جانشین اندیشه های خودآگاه مخاطبین نموده ؛ عهده دار وظیفه ی پیش گویی می گردد و در ورود به مرحله ی شناخت ، ابتکار عمل را به فطرت منقح و روح سیال معصومیت می سپارد . بدین ترتیب شنونده مجال پیدا می کند در مواجهه با چهره ی پنهان خود در حین مطالعه داستان ،گزینشی سالم و تربیت شده داشته باشد . و از دغدغه ی از هم گسیختگی شخصیت disso ciation )) با آگاهی از خویشتن خویش رهایی یابد و به خدا ایمان آورد .

ج) داستان های مولوی کندوکاو ناخودآگاه روان شناور جامعه                         

روش دیگر داستان پردازی مولانا، پرداختن به کاوش در روان جامعه است . مولانا تنها روان کاوی است که نگاهی علمی و عملی به فرآیند احساس بشر دارد. احساسی که سرشار از تضاد هاست . وگاهی هر حس ، حس پیشین را بی اعتبار می کند . لذا باید به آهنگ عاطفه و تمایل در مخاطب توجه داشته باشد . داستانهای مولانا به گونه ای مرموز ولی در باطن منطقی می خواهد ، به ناخودآگاه جامعه رسوخ کند ، و فردیت افراد را به آن ها     بازگرداند. برای این منظور نماد و تمثیل ابزار مناسب جریان ذهن بشر مولانا است ، زیرا « اگر فرد چنین انگارد که روان مضمونی کاملاً فردیست ، برآن خواهد شد تا خاطره های دوران کودکی به ظاهر فراموش شده را دوباره پیدا کند».2

در داستان « اشتر و گاو و قوچ » دفتر ششم آن جا که شتر و گاو وقوچ در سفری بر سر به دست آوردن              « دسته ی گیاه » ناچیز هر یک برای حذف دیگری دعوی بزرگ بودن می کند ، و سرانجام شتر بدون اینکه کلمه ای حرف بزند گردن دراز می کند و بر خلاف انتظار همه ناگهان رقبا را غافلگیر کرده دسته علف را به دهان برمی گیرد . نه تنها سلسله مراتب رجوع به روان جامعه فراوانند ، شبکه های تداعی روان به داستان های تاریخی ، نخستین آفرینش ، حضرت آدم (ع) ، حضرت اسماعیل (ع) ، حضرت ابراهیم (ع) و نیز داستان های بینامتنی چون حکایت عربی در کتاب « نثرالدر» و داستان شتر و خرگوش و روباه ونیز حکایت « سندباد نامه » « شتر و گرگ و روباه » پیوند می یابد . این در حالی است که مولانا با شگردی بر خاسته از باطن ناخودآگاه بشر، حکایت « قوچ و گاو وشتر » را در دل حکایت « مسلمان و ترسا و جهود » آورده که گاو و قوچ نماد اصحاب قیل و قال و شتر نماد اصحاب کشف و شهود است . لذا کندوکاو در ناخودآگاه روان آدمی از هر قشر و طبقه ، مطالعه ای علمی و جهان زیستی را به ذهن خواننده از سوی مولانا متبادر می سازد . گویی وی به عنوان راوی پی درپی و دانه به دانه حلقه های زندگی گذشته را از گردن مخاطب برانداخته ، و مرتب وی را به طرز عجیبی به حلقه ی آینده و سپس به زمان بی غایت و نیز تاجایی که در حکایت تعلق موش با چغز و بستن پای هر دو به رشته ای دراز شرح « اللهم ارناالاشیاء کما هی» مانند زنجیره های تکوین که پیوسته در حرکتند ، کاروان پس از کاروان داستان در داستان متولد می شود ؛ تا خواننده نیز همزمان با مولانا ( راوی ) بارها در خود متولد شود و سپس در آخرین حلقه به حق و حقیقت هستی بپیوندند1 تا جایی که :

چون شدی بر بام های آسمان         زشت باشد جستجوی نردبان

تحقق یابد . و زندگی را برای مخاطب اهل راز ، یا هر کسی که با ظن او همراه شده از دل ظلمات و جهل و خرافات بیرون کشاند .

قابل گفتگوست که در این مورد مولانا با برخی نظریات معاصر همنورد می شود . کلودلوی استروس  (متولد 1908) از بزرگترین انسان شناسان قرن معاصر در مطالعات ساختاری متن و معنا می گوید : « موسیقی و اسطوره » سویه های آوایی زبان و معنایی آن هستند هر دو ابزار « فشردن زمان» هستند . ساختار هردو بیانگر کارکرد ذهن است هر دو بیانگر « زبان ناخودآگاه » و هر دو آن جا که « روایت می شوند» از راه دو نظم متفاوت یعنی مناسبات افقی و عمودی کار می کنند ».2  مولانا در داستان های تمثیلی خود راز تشابه موسیقی و اسطوره را کشف نموده ، این کشف حلقه وار داستان سبب شده ، خواننده نه تنها از چپ به راست (افقی) بلکه در همان زمان روی خطوط حامل بیان از بالا به پایین تا مرز پرواز به اصل و یک کل ارگانیک سفر کند .

نتیجه :                                                                                                      

روش شناسی ارائه ی داستان ها در مثنوی معنوی بسیار متفاوت از شیوه های مشابه و سنتی بیان شده است که ما در این مقاله از سه نظر آن را متمایز گردانده ایم :

1-    روش « مجمع الجزایری » در خلیج اندیشه که به تدریج هر داستان زایشی نو دارد در پایان داستان بعدی تا سر انجام استحاله گردد ، و حلقه ی گذشته به آینده سپرده شود .

2-    روش شبکه های تداعی ذهن و ورود به زبان درونی و حدیث نفس خود مولانا با مخاطب(تک گویی درونی)

3-    کندوکاو ناخودآگاه روان شناور جامعه در داستان های مولانا چشم اندازی زیبا دارد .


1 . میر صادقی ، جمال . عناصر داستان 1380 صفحه 33

2  . رنه ولک تاریخ نقد جدید ترجمه سعید ارباب شبرانی ، صفحه 113

1 . عبدالباقی گولپینارلی ، مثنوی شریف ترجمه و توضیح توفیق هـ . سبحانی ، ج سوم دفتر پنجم صفحات 32 تا 65 ( فرآوری و تلخیص نگارنده )

2 . ژان ائوتادیه . نقد ادبی در قرن بیستم ، ترجمه مهشید نونهالی صفحه 61

3 . همان

1 . آتش سودا محمد علی . رؤیای بیداری صفحه 10 (وی به نقل از ایدل له اون ، قصه ی روانشناختی ، ترجمه ناهید سرمد)

1 . گورپینارلی ، عبدالباقی ، مثنوی شریف ، جلد دوم ، صفحات 356تا364 ( گزینش اشعار)

2 . دکتر حمیدرضا شایگانفر ، نقد ادبی ، صفحه 139

3 . نوم چامسکی ، دانش زبان ( ماهیت منشاء وکاربرد آن ) ، صفحه 46

4 . پورنامداریان ، تقی، رمز و داستانهای رمزی در ادب فارسی ، صفحه 151

1 . کاندینسکی ، معنویت در هنر ، صفحه 91

2 . دکتر کارل گوستاویونگ ، انسان وسمبل هایش ، ترجمه ی دکتر محمود سلطانیه ، صفحه 141

1 . در تحلیل این بخش از دفتر ششم شرح جامع مثنوی معنوی کریم زمانی ، صفحات 588 تا 660 مطالعه شده است .

2. احمدی بابک ، ساختار و تأویل متن ، صفحه 188  یا حق! روحش قرین رحمت!!!

وعلیکم ...الصیام...

" با ور کنید همین که در طول سال درست همین لحظه که از خوردن و نوشیدن های پیا پی خسته شد یم درست همون لحظه رمضان آمده و روزه واجب شده و ماه ابرو ی آسمونی شو کمونی کرده .آرایشی برای ورود به باغستان دل .سکوت . صفا .و مهر€ رمضان بر همه ی هم نوعان مبارک باد .یه دعا که حقوق ماهیانه ی روزه هست .هر روز هرجا ییم بدون صف و تاکسی و حتی ماشین شخصی بریزیم بانک الکترو مغنا طیس رنج زندگیمون . میمش لب ببندی  آه  ئ ش  تو آسموناست  ماه دیدی و مجوز پاس شدنش یه جو قبول و توفیقه€ پیاده شیم از زندگی روزمره €خدا همین نزدیکی ها ست .پای سفره ی افطار .تو خواب راه بری رسیدی زبان بچر خونی شنیده ..یا الله ...و ..یا الله..و ..یا الله .. و صمد.......کفوا احد..

يا عَلِىُّ يا عَظيمُ يا غَفُورُ يا رَحيمُ اَنْتَ الرَّبُّ الْعَظيمُ الَّذى لَيْسَ کَمِثْلِهِ شَى ءٌ
اى والا اى بزرگ اى آمرزنده اى مهربان تويى پروردگار بزرگى که نيست مانند او چيزى

وَهُوَ السَّميعُ الْبَصيرُ وَهذا شَهْرٌ عَظَّمْتَهُ وَکَرَّمْتَهُ وَشَرَّفْتَهُ وَفَضَّلْتَهُ
و او شنوا و بينا است و اين ماهى است که آنرا بزرگ و گرامى داشته و او را شرافت و برترى داده اى
عَلَى الشُّهُورِ وَهُوَ الشَّهْرُ الَّذى فَرَضْتَ صِيامَهُ عَلَىَّ وَهُوَ شَهْرُ
بر ماههاى ديگر و اين ماهى است که روزه آن را بر من واجب کرده و اين ماه
رَمَضانَ الَّذى اَنْزَلْتَ فيهِ الْقُرْآنَ هُدىً لِلنّاسِ وَبَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى
رمضان است همان ماهى که قرآن را در آن فرو فرستادى آن قرآنى که راهنماى مردم و نشانه هاى روشنى از هدايت
وَالْفُرْقانِ وَجَعَلْتَ فيهِ لَيْلَةَ الْقَدْرِ وَجَعَلْتَها خَيْراً مِنْ اَلْفِ شَهْرٍ فَيا
و جدا ساختن (ميان حق و باطل ) است و قراردادى در اين ماه شب قدر را و آن را بهتر از هزار ماه کردى پس اىشاید دعا می کند درخت هم....
ذَالْمَنِّ وَلا يُمَنُّ عَلَيْکَ مُنَّ عَلَىَّ بِفَکاکِ رَقَبَتى مِنَ النّارِ فيمَنْ تَمُنُّ
منت دارى که کسى بر تو منت ندارد منت نه بر من به آزاد ساختنم از آتش در ميان آنانکه
عَلَيْهِ وَاَدْخِلْنِى الْجَنَّةَ بِرَحْمَتِکَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ
بر آنها منت نهى و داخل بهشتم گردان برحمتت اى مهربانترين مهربانان

اَللّهُمَّ اَدْخِلْ عَلى اَهْلِ الْقُبُورِ السُّرُور

اَللّهُمَّ اَغْنِ کُلَّ فَقيرٍ                                  

اَللّهُمَّ اَشْبِعْ کُلَّ جايِع

اَللّهُمَّ اکْسُ کُلَّ عُرْيان

اَللّهُمَّ اقْضِ دَيْنَ کُلِّ مَدينٍ

اَللّهُمَّ فَرِّجْ عَنْ کُلّ مَکْرُوبٍ ِ

اَللّهُمَّ رُد کُلَّ غَريب ّ

اَللّهُمَّ فُکَّ کُلَّ اَسيرٍ

اَللّهُمَّ اَصْلِحْ کُلّ  فاسِدٍ مِنْ اُمُور َ الْمُسْلِمينَ

اَللّهُمَّ اشْفِ کُلَّ مَريضٍ

اَللّهُمَّ سُدَّ فَقْرَنا بِغِناک َ

اَللّهُمّ  غَيِّرْ سُوءَ حالِنا بحُسْنِ حالِکَ

اَللّهُمَّ اقْضِ عَنَّا الدَّيْنَ وَاَغْنِنا مِنَ الْفَقْرِ

اِنَّکَ عَلى کُلِّشَى ءٍ قَديرٌ

 

رمضانبرگرفته از سایت تبیان.

رمضان یعنی چه

 


رمضان یعنی چه؟
و آیا ماه رمضان و روزه گرفتن در ادیان گذشته بوده است ؟فرق روزه مسیحیان و یهودیان با مسلمانان چگونه است؟
رمضان نام یكی از ماه
های قمری است و معنای لغوی آن سوزانیدن است پیامبر فرمودند نام این ماه رمضان گذاشته شده زیرا گناهان را می سوزاند یكی از نام های خداوند نیز رمضان است . در این ماه قرآن وانجیل و تورات و زبور نازل شده اند و یكی از چهار ماهی است كه خداوند جنگ را در آن حرام فرموده (مگر جنبه دفاع داشته باشد.
===========

در تمام ادیان، عبادت و پرستش جوهرء اصلى دین به شمار مى‏رود و در ادیان الهى این مسأله به وضوح دیده مى‏شود. منتهى با تفاوت شریعت‏ها، عبادت‏ها نیز شكل خاص به خود مى‏گیرد؛ یعنى، در هر دینى مراسم مذاهبى طبق شریعت خود آن دین به جا آورده مى‏شود. دراسلام نماز به عربى و با آداب خاص خود خوانده مى‏شود. در مسیحیت به زبان و شكل دیگرى عبادت مى‏شود؛ مثلاً در مسیحیت كاتولیك، ادعیه و نماز به زبان لاتین و گاه بزبان بومى خوانده مى‏شود. روزه گرفتن نیز در میان ادیان معمول بوده است. از تورات و انجیل فعلى بر مى‏آیدكه روزه، در میان یهود و نصارا وجود داشته و اقوام و ملل دیگر هنگام مواجه شدن با غم و اندوه، روزه مى‏گرفته‏اند. در قاموس «كتاب مقدس» آمده است:
«روزه در تمام اوقات
در میان هر طایفه و هر ملت و مذهب در موقع اندوه و زحمت غیر مترقبه، معمول بوده است»، (قاموس كتاب مقدس، ص 427، به نقل از تفسیر نمونه، ج 1، ص 633
).
از تورات
نیز برمى‏آید كه موسى(ع) چهل روز روزه داشته است: «هنگام بر آمدنم به كوه لوح‏هاى سنگى، یعنى، لوح‏هاى عهدى كه خداوند با شما بست؛ بگیرم. آن گاه در كوه چهل روز و چهل شب ماندم؛ نه نان خوردم و نه آب نوشیدم»، (تورات، سفرتثنیه، ف 9، ش 9، به نقل از تفسیر نمونه، ج 1، ص 632
).
هم چنین از انجیل لوقا نیز برمى‏آید كه حواریون
مسیح نیز روزه مى‏گرفتند، (انجیل لوقا، ب 5، ش 3533
).
قرآن كریم نیز در مورد
روزه گرفتن امت‏هاى پیشین به صراحت مى‏فرماید: ... كتب علیكم الصیام كما كتب على الذین من قبلكم...، (بقره، آیه 183
).
بنابراین در ادیان دیگر نیز عبادت خداوند و
یك سرى مناسك و آیین‏ها مطرح است و نماز و روزه نیز از جمله این آیین‏ها مى‏باشد؛ اما انكار و مناسك آنها فرق مى‏كند
.
براى آگاهى بیشتر در این زمینه ر.ك
:
1. تاریخ و كلام مسیحیت، محمدرضا زیبایى نژاد، ص 122
.
2. اسلام و عقائد و آراء بشرى
یا جاهلیت و اسلام، ص 462
.
3. )تاریخ ادیان و مذاهب جهان، مبلغى آبادانى، ح 2، ص
787.))

 

باش تا زنده دلی دعایی کریمانه  مرحمت کند....

 

 

ای دریا (مظهر عظمت -کرامت-گذشت واستحاله ی گناه و.......نگاه خیس آفرینش و....

ای دریا  اااااا..........

تورا با خود تما شا می زنم درخویش     ای دریا

مچاله شعری امضا می زنم در خویش    ای دریا

به یاد  لحظه ای پر اوج  ،   آهنگی غرور انگیز

به چشم انداز فردا می زنم در خویش    ای دریا

کسی حرف مرا هرگز نمی فهمد   تو می دانی

گره بر پای رویا می زنم در خویش  ای دریا

یکی با وعده هایش آمدن را    خط خطی کرده

خطو ط رفته را     پا می زنم در خویش ای دریا

چو برگی نیست از تصویر عشقی ، شعله ی شعری

به آغوش هوس ها    می زنم درخویش ،   ای دریا

در ختی   از نفس افتاده   در مرداب تنهایی

که فریادی شکوفا می زنم در خویش     ای دریا

برای شعر من یک آسمان کاغذی  کافیست

که من خود را به دریا می زنم در خویش  ای دریا

نفس کوتاه ،قدم کوتاه ،فقط یک لحظه می ماند

ومن آن لحظه نجوا می زنم در خویش     ای دریا

به آغوش    تلا طم ها       بزن این "روح آبی" را

که من موجی سراپامی زنم در خویش  ای دریا

درون ماسه ها مشقی برای زندگی با قی ست

به دستت آب ،بابا،می زنم درخویش     ای دریا

به چشمانت قسم دریا که جز تو بیکرانی نیست

نگاهت را به دل ، تا (دلتامی زنم در خویش ای دریا

درون ماهی چشم تو       برگی از خدا جاریست

که من باغی تماشا می زنم در خویش ای دریا....

فّلاحی z-fف

مقاله : علی (ع) جاری غدیر...........

چکیده :               به نام حضرت حق...............

واقعه ی غدیر، سالروز گزینش بهترین مرد تاریخ اسلام در گذر مناسک وحدت بخش حج، نقطه ی عطفی ست بر چهره ی  تابناک دین مقدس اسلام. این مقاله با جمع آوری بضاعتی نه چندان قابل؛ با طرح عناوینی چون :  « علی شریان ولایت» ، «علی شاخص ولایت نبوی » ، «علی جاری غدیر تا ظهور مهدی (عج) «مدعی شایستگی میر ولایت و همای سعادت؛ علی (ع) بر سایر خلفا در امر رهبری است .

شاهراه عبور این وجیزه ، شرح داوود بن محمود (751 ق) با حاشیه سید جلال الدین آشتیانی ، و نیز؛ حقایق عارفا نه ی جلال الدین مولوی در باب حقیقت ولایت و سرچشمه ی نعمت های معنوی و مایده های آسمانی در آیه ی : «الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی» (مائده 2) و دیگر آیات ولایت می باشد .

 کلید واژه :توسل به علییییییییییییییی......یا علیعلیعلیعلی

ولایت – حقیقت محمدیه – علی (ع) هسته ی وحدت اسلامی – علی (ع) مشکات کلیه ی ولایت.     مقدمه :

«اِنَّ اللهَ مولای و أَنا مولی المؤمنین و أَنا أولی بِهِم مِن انفسِهِم فَمَن کنتُ مولاهُ فَعَلیُّ مولاهُ»

واقعه ی غدیر ده سال پس از هجرت در مناسک حج «حجة الوداع» طبق روایات کثیری از اهل شیعه و سنت ، روز شنبه، پنج یا شش شب از ماه ذی القعده باقی مانده، در فصل تابستان اتفاق می افتد . در این روز پیامبر اکرم (ص) در میان جمعیت بیش از نود هزار نفر در منطقه ی «حجفه» تقاطع مدینه، مصر و عراق و در محل برکه ای به نام «غدیر خم» فرزند خلف و داماد خویش را به خلافت مسلمین بر می گزیند . در هجدهم ذی الحجه الحرام با پیک جبرئیل امین در آیه ی : «یا ایها الرسولُ ما اُنزلَ إلَیکَ مِن رَبَّکَ» (مائده 67) علی (ع) به خلعت ولایت ملبس می گردند . این روز بزرگ بر تمامی دوستداران ولایت شاه مردان. مولای متقیان و خاندان مطهرش مبارک باد .

این واقعه ی بزرگ اقیانوس ذهن های تمام پژوهشگران فرهیخته را به غلیان درآورده است. چرا که غدیر، برکه ی زلال معرفت و علم پیغمبری را به جهان بشریت هدیه نموده است . قلم ها بسیار نوشته اند و باید بنویسند: «راز بگشا ای علی مرتضی» . به راستی راز غدیر چیست؟

گشایش باب رحمت بر عالمیان و لحظه ی استکمال بشر؟ بسیار گفته اند واندکی از این اقیانوس رونده نگفته ایم، ما نیز در این مجال که به دست آمده است.پیمانه ای نیمه خالی از جام غدیر تقدیم عاشقان ولایت علی (ع) پرچمداران عدالت علوی می نماییم. هر چند «قطره ندانست که دریا چه بود؟»

   الف) احتجاج ولایت علی (ع) در همه معانی :

ولایت از ماده ی ولی در صورت های مختلف ولی، اولیاء، والی ، موالی ، توالی و ... می آید. ولایت، به معنی سرپرستی و نصرت هم می آید، حتی گاهی به شهرها هم ولایت می گویند. اما در اصطلاح فقه و عرفان اسلامی چون به نوعی سرپرستی و مسئولیت منجر می شود که در نهایت رهبری حکومت را در خود می پروراند، همان رابطه ی پدر و فرزندی را برای امام و مردم نیز در بر می گیرد. در این مورد رهبر هدفی جز سعادت مردم و رساندن آن ها به ارزش های والای انسانی ندارد. ولایت به انواع گوناگون در جامعه و فرهنگ ها جاری می گردد. از ولایت الله به ولایت رسول الله، از ولایت رسول الله به ولایت امام (ع)، و از ولایت امام به ولایت فقیه، سیر می نماید. در کشف المحجوب آمده از ابراهیم ادهم که گفت: «سنگی دیدم به راه افکنده، و بر آن سنگ نبشته بود کی مرا بگردان و بخوان. گفت بگردانیدمش و دیدم که بر آن نبشته بود کی انتَ لا تعمل بما تعلم فکیف تطلبُ مال تعلم، تو به علم خود عمل می نیاری، محال باشد که نادانسته را طلب کنی ، یعنی کاربند آن باش کی دانی، تا برکات آن نادانسته نیز بدانی» 1 فقاهت استنباط و اجتهاد است، فقاهت هر چند به قول امام خمینی (ره) در گذشته تنها به مسائل عبادی فقه می پرداخته است ». اما در حیطه ی حکومتی به طور اخص حکومت صاحب مقام ولایت کلیه ای است، که وارث علم رسول الله باشد و آن کسی جز علی (ع) نیست. و حکومت ولایتی علی (ع) کاربندی اش، انطباق اصول شریعت بر فروع برخاسته از نیازهای فرد و جامعه میسر است. شاید یکی از مهمترین فروعات، عدالت باشد که ضامن آزادی است، و علی (ع) شهید عدالت شدند، عدالت در جاری ساختن فروعات دین، ولایت از نظر جهان بینی اسلامی هم بر دو نوع تکوینی و تشریعی است. ولایت تکوین و طبیعی و بدون اختیار در سایر موجودات و آن که با اختیار و آزادی و انتخاب و اراده است، حکومت قانون است و ولایت تشریعی گفته می شود. در قرآن کریم هر دو نوع ولایت را در آیه ی «قُل أَغیرَ الله آتَخَذُ ولیاً فاطر السمواتِ و الارض» (انعام آیه ی 14) بگو آیا غیر از خدا را ولی خود قرار دهم، خدائی که پدید آورنده ی آسمان و زمین است. این آیه ولایت تکوینی و آفرینش زمین وآسمان و ولایت تشریعی (جامعه) را که حکومت خدا بر مردم است بیان           می دارد. همچنین آیه ی: «مثل الذینَ اتَّخذو مِن دون الله اولیاءَ کَمَثَل العنکبوتِ اِتَّخَذَت، بیتاً و اّنَّ اوهَن لَبَیتُ العنکبوت» (عنکبوت آیه 41) تربیت و پرورش در موجودات اعم از گیاهان و حیوانات و جمادات، به طور طبیعی تحقق می پذیرد» رَبَّنا الذی أَعطی کلَّ شیءِ خَلَقَهُ ثُمَّ هَدی. رب ما آن است که هر چیزی را خلق فرمود سپس او را هدایت کرده است.

انسان بر حسب این که دو جنبه ی مادی و معنوی، یعنی تکامل روح و جسم را با هم دارد، متفاوت از دیگر موجودات می اندیشد و هدایت می گردد. لذا نیاز به وحدت تکوینی و تشریعی در شخصی «ولی» ویژه ی انسان هاست. که در مرحله ی رشد و کمال خرد و در معارف اسلامی، بیعت با «ولی امر» معروف به «بیعت ولویه» یعنی بیعت با اولیاء و رهبران الهی «دست دادن با یدالله فوق ایدیهم» آمده است. در صلح حدیبیه هم، معروف به بیعت رضوان سال ششم هجری 1500 تن یا 700 تن که در میدان جنگ استقامت کنند و نگریزند. بیعت با هادیان صراط مستقیم الهی عرفا به ویژه مولوی می گویند: «چون پیمان ولایت با ولی امر و حکیم خبیر بستی، چنان است که در بیعت رضوان در حدیبیه حاضر بوده ای و شریک صحابه و جزء عشره ی مبشره باشی (عشره ی، مشبره، با ده تن بنا بر مشهور چهار خلیفه بانضمام طلحه و زبیر عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابی وقاص، ابی عبیده ی جراح، سعیدبن زید بن نفیل که رسول الله وعده ی بشارت بهشت به آنها داد.)1

منظور از بیعت با ولی، در واقع اتحاد با کسی که مظهر تام و تمام پیغمبر است و حکم اتحاد ظاهر و مظهر نفس پیغمبرند – (صلی الله علیه وآله و سلم) –  دارد می باشد. منظور از اتحاد ظاهر و مظهر (حقیقت محمدیه) در ذات علی ابن ابیطالب است. حقیقت محمدیه (ص) چهره ی جامع الهی و اسم اعظم است (الله) که  در شخص ولی به صورت ذات حقایق متجلی می گردد. این تجلی در جمیع حقایق و ماسوی الله است چنانکه شهریار سروده است:

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را       که به ما سوی فکندی همه سایه هما را              در شرح مقدمه قیصری- الفصل التاسع فی بیان خلافه الحقیقه المحمدیه-، پس از ذکر «رحمان» و «رحیم» به عنوان مفیض کمالات و شئونات معنوی بر حقیقت انسان که به اعتبار نهایت اصل وجود در همه ساری است؛ تأکید شده است : «منشأ اعتبار اسم «رحیم» صورت انسان کامل جامع بین رحمت عامه و خاصه ای که حکایت از مظهریت ذات وجود مطلق می نماید، می باشد. لذا صورت انسان کامل ختمی ، اسم اعظم و خلیفه ی تام تمام حق است. و خاتم ولایت این خلیفه، همین حکم را دارد که مظهر تام و میزان و معیار کامل حقایق اسلامی است. لذا به علی (ع) «میزان الاعمال» اطلاق شده است؛ و جامع کمالات جمیع انبیاء است. لذا حضرت رسول او را به همین عنوان معرفی کرده است و خود را با او در مواطن اصل وجود متحد دانسته و گفته اند : «اگر کسی بخواهد کمالات مخصوص هر نبی ای را ببیند، فلینظر الی علی بن ابیطالب. »این اتحاد، اتحاد نوری است. ما رأیت شیئاً الا و رأیت الله قبله و بَعِدِ و فیهِ. وحدت حقیقی در عین عدم مجانست با خلق با همه چیز و در همه چیز و قبل و بعد از هر چیز شهود نموده است .*زنورش شد ولایت سایه گستر         مشارق با مغارب شد برابر*- قیصری ادامه می دهد- ، در صحاح عامه آمده انا و علی من نور واحد پیامبر (ص) در  ص  73 به نقل از احمدبن حنبل در کتاب مسند  قیصری می نویسد پیغمبر فرموده است:*«کنتَ اَنا و علی ابن ابی طالب نوراً بین یدی الله قبل اَن یخلق آدم» شبیه این مضمون در اتحاد نوری پیامبر (ص) با علی ابن ابیطالب و ائمه ی اطهار «محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین «علیهم السلام» انا و علی ِ مِن شجر واحد و الناس من اشجار شتی» که به حسب اصل کلی ولایت نبی اکرم (ص) با علی (ع) در جمیع نشئات متحدند. و تجلی در اولیاء  محمدیین تجلی حق به تمام اسماء و صفات است. مبدأ ظهور خاتم انبیاء به صورت اولیاء و ائمه (علیهم السلام) از حضرت علی (ع) شروع می شود و به حضرت مهدی (عج) ختم می گردد.

«اسد الله در وجود آمد            در پس پرده هر چه بود آمد1»

ولایت و فقاهت در عصر کنونی به ویژه پس از انقلاب اسلامی ایران، در یک اتحاد معنوی با سیاست و حکومت، شاید برای نخستین بار به این شکل آمیخته شده است. در قرآن کریم در مورد حضرت ابراهیم (ع) آمده است: قالَ انّی جاعِلُکَ لِلناسِ اِماماَ ] بقره 124 [ خداوند فرمود ما تو را قرار دادیم امام و رهبر. برخی از عالمان دینی نیز ولایت فقیه را به صورت نصب عام در زمان غیبت حضرت حجة (عج) بیان نموده اند، «این نصب از این جهت که به شخص خاصی تعلق نگرفته است، بلکه هر کسی که واجد آن اوصاف باشد یعنی فقیه، عادل، بصیر و آگاه به زمان باشد – و نیز گفته شده – این نیابت نظیر والیانی است که امیرالمؤمنین علی (ع) برای استان ها و شهرها تعیین می فرمودند. با این تفاوت که آنان نایب خاص بودند و فقیه عادل نایب عام می باشد.»2

مولوی، ولایت را تصرفی و منصب پیشوایی و هدایت و دستگیری خلق تفسیر می کند. هم مولوی و هم قیصری، ولایت را علاوه بر دوستی، ولایت به تصرف در امور مسلمین هم می دانند. معتقدند در عالم وجود کسانی که اهل بیت را دوست دارند، در روز قیامت شفاعت می گیرند . که مظهر ظهور حضرت محمد (ص) 5 تن هستند. که منظور نظر آیه ی «من کنت مولاه» هستند، در خبر آمده که حضرت صدیقه در قیامت در مقام عبور از محشر رشته هایی از چادر عصمت او آویزان است که هر که بدان رشته ها تمسک جوید، نجات می یابد. رشته ها همان ایمان و اخلاص و اعتقاد به مقام ولایت آن حضرت است که مانند خطوط شعاعیه بین مقام ولایت آن حضرت و قلوب تا سبحان او اتصال دارد. لذا اعراض از مقام ولایت و انکار آن موجب حبط اعمال و اعراض از توحید کامل می شود. 1

مولوی حتی معتقد است که جامعه ی بشری باید موهبت بزرگ ولایت را پاس دارد و به نعمت آن شادی نماید:

ای گروه مؤمنان شادی کنید               همچو سرو و سوسن آزادی کنید

زیرا از نور ولایت است که پیوند معنوی و ولادت ثانوی میسر می شود و این همان باب رحمت است که ما باید دعا کنیم همیشه به روی امت اسلامی باز ماند.:باز باش ای باب رحمت تا ابد          بارگــاه مالـــه کفـــواً احــد*من غلام موج آن دریای نـــور   *  که چنین گوهر برآرد در ظهور

حبل الله همان فیض رحمان است که از قلب ولی بر امت اسلامی جاری می گردد. اعتصام به حبل الله یعنی چنگ زدن به حلقه ی ولایت کبروی و آمیختن با روان اولیا که سبب امنیت روحی و اخلاقی می گردد.*چون تو در قرآن حق  بگریختی                  با روان انبیاء آمیختی*در مولوی نامه ی همایی با تفسیر از اشعار مولانا «حدیث من کنتس مولاه فعلی مولاهُ» از جمله احادیث مسلم نبوی تلقی شده است که دو گروه شیعی و سنی آن را تأئید نموده اند و کلمه ی «مولی» منسوب به ولایت و مولویت به معنی پیشوای مسلمین و تولیت امور مردم و منصب امامت و امارت مؤمنین نسبت داده شده است. در دفتر ششم؛ مولوی در مطاوی گفتاری به مقام ولایت مطلقه ی الهیه ی حضرت مولانا امیر المؤمنین علی علیه السلام اشاره می نماید .*زین سبب پیغمبر با اجتهاد            نام خود و آن علی مولا نهاد*گفت هر کو را منم مولا و دوست            ابن عم من علی مولای اوست*کیست مولا آن که آزادت کند               بند رقیت زپایت برکند*چون به ازادی نبوت هادی است                  مؤمنان را ز انبیاء ازادی است*ای گروه مؤمنان شادی کنید               همچو سرو و سوسون آزادی کنید**در دفتر اول مثتنوی از سبطین (امام حسن و امام حسین (ع) ) یاد می شود که آنها را گوشواره ی عرش ربانی خوانده است :*چون زرویش مرتضی شد در فشـان            گشت او شیر خدا در مرج جان*چون که سبطین از سرش واقف بدند          گوشوار عرش ربــانی   شدند**در ص 61 ج اول مولوی نامه ، با عنایت به سیر تحقیقی عارفانه، روح سلطانی ولایت را تا قیامت ساری و جاری در فرزندان روحی علی ابن ابیطالب (ع) می بیند و این روح معنوی را به همه ی برگزیدگان و صالحان امت اسلام که در دستگیری و ارشاد امت و تمشیت امور مسلمین به وظیفه ی جانشین و خلافت حقه ی اسلامی عمل کنند در هر کجا و هر زمان تعمیم می دهد:*صد  هزاران آفرین بر   جان   او              بر قــدوم و  دور   فــــرزندان او*آن خلیفـــه زادگــــان  مقبلـــش        زاده انـــد از عنصر جـــان و دلش*گر ز بغــداد و هری یا از ری انــــد         بی مزاج   آب و گــل نسل وی انـــد*شاخ گل هر جا که می روید گل است         خم مُل هر کجا که می جوشد مُل است*گر زمغــــرب بر زند خورشیـــد سَر       عین خورشید است نه چیز دگـــر 1*آیت الله مصباح یزدی در کتاب «آفتاب ولایت» ضمن تأکید بر حفظ جان ولی در همه ی زمان ها. چون او هست که به تربیت نفوس مستعد پس از پیامبر (ص) و جانشین او علی (ع) می پردازد، از امیر مؤمنان علی (ع) پس از نزول نخستین وحی در غار حرا بر پیامبر (ص) نقل می کند که فرموده اند: انَّکَ تسمعُ ما أسمعُ و تری ما أری اِلّا اَّنکَ لستَ بنبی ولیکنَّکَ لَوَزیرٌ (آن چه من می شنوم تو هم می شنوی و آن چه من می بینم تو هم می بینی با این تفاوت که تو پیامبر نیستی بلکه وزیر منی» 1*این وجهه از حضور در زمان ولایت ولی، مفهوم فرزند زمان و جاری بودن در امواج فیض از اقیانوس ولایت غدیر مسمای فقه و اجتهاد در امور نو زای جامعه باشد . اخیراً در فقه نوپای اسلامی از فرمایشات علی (ع) جهت استدراک مسائل پزشکی مدرن استفاده می شود.*

ب) شواهد جاری غدیر*استفتای مولای متقیان علی (ع) در زمان آن امام همام، در زمان کنونی، روی مسأله ی «شبیه سازی (علم رویان human cloning ) که رجوع به «علینا إلقاء الأصول و علیهم التفریع» را تداعی می شود، موظف شدن مردم به رجوع به فقیهانی در «حوادث واقعه» - به اصطلاح فقه اسلامی – شرط حیات بر تقلید از مراجع  شمرده است. چرا که فلسفه ی انفتاح باب اجتهاد، بر حذر داشتن مردم از رجوع به حاکمان جور در امور اجتماعی و آموزه های پدیده محوری اجتهاد است؛ را در بر می گیرد. و «در صحیفه محمد بن قیص - در کافی – از ابوجعفر (ع) نقل شده که اظهار داشت که امیرالمؤمنین فرموده است: شکاری که به دام افتاد و دست یا پایش قطع شده آن را به خود او وانهید، زیرا مردار است و بخشی را که زنده یافتید و نام خدا را بر آن بر دید تناول نمائید.»2*که از این حدیث اجتهادِ نجاست یک سلول و نه یک عضو و مردار بودن همان سلول که قابل لمس نیست را در علم شبیه سازی مورد استفتا قرار می دهند.*2- امروزه مسأله ی وحدت و انسجام امت اسلامی به عنوان محور سخن و رهگشای مشکلات جوامع اسلامی مطرح شده است. علی (ع) در نهج البلاغه، خطبه ی 146 می فرمایند:               «وَ مکانُ القَیّم بالاَمر مکانُ النظامه مِنَ الخَرز یَحَمَعهُ وَ یَضُمُّهُ فَإِذا إِنقَطَعَ النّظامُ تَفَرَقَ الخَرز و ذَهَبَ ثُمَّ لَم یَجتَمِع بِحَذا فِیرهِ أَبداً.» می فرمایند: «جایگاه رهبر و سرپرست در اجتماع، جایگاه رشته ای است که دانه ها را به هم پیوند داده و جمع می کند و آن گاه که رشته پاره شود، دانه ها پراکنده شده و هرگز تمام آن ها جمع نخواهد شد.»*لذا «وَاعتَصموا بِحَبلِ الله وَلا تَفرقوا» به تبعیت از همین فرمان است که به زبان حافظ جاری می شود:*هر آن که جانب اهل و وفا نگــه دارد              خداش در همه حال از بلا نگه دارد*گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند              نگه دار سررشتـــه تا  نگــــه دارد*از حضرت رسول (ص) آمده است ، چون علی میزان اعمال است، باب علم است . علم پیغمبر که همان اوامر و نواهی و احکام متعدد و مختلف و علوم باطنی و آن چه نظم دهنده ی عالم اسلامی باشد، فقط علی (ع) است. چون معصوم از گناه است به استناد آیه ی تطهیر و کوثر ولایت .*3- امیرالمؤمنین علی (ع) محور اصلی اهل الله و نشانه ی برکت و رحمت و نعمت در آیه ی «الیوم اکملتُ دینکم و اتمَمتُ علیکم نعمتی ] مائده : 3[ » در حدیث قدسی است. زیر از رسول الله نیز وحدت به برکت اهل بیت در جامعه ی اسلامی برقرار و پایدار می ماند. قال رسول الله (ص) : فأَنتُم (اهل البیت) اَهلُ اللهُ عزوجَلَّ الذینَ لهم تَمّتُ النِعمَهُ واجتَمَعتُ الفُرقَهُ وانتَلَقتِ الکَلِمه ُ (کافی ، ج1، ص 16) 1*در این آیه پیامبر اعظم (ص) فرموده اند، شما اهل بیت، اهل الله هستید که به برکت شما نعمت کامل گشته و پراکندگی برطرف شده و اتحاد کلمه پدید آمده است. پس علی (ع) ، شریان وحی پس از پیامبر، مشکات کلیه ی ولایت و فیض اقدس الهی یعنی همان خلیفه الهی روی زمین اند. و این جاری پوینده نسل اندر نسل تا حضرت مهدی (عج) خاتم ولایت مطلقه ی الهیه ادامه دارد. و طبق حدیث «انی تارکُ فیکم الثقلین؛ کتاب الله و عترتی» اهل بیت قرین قرآن کریم اند. همان طور که قرآن تا قیامت باقی است، یکی از افراد اهل بیت هم بر سبیل تجدد امثال در هر عصری مبین قرآن می باشد.*قیصری در ص 917 در باب ولایت آورده است: «لکُلِّ نبی وصی و وارث، واِن وصیی علی ابن ابیطالب» مراد از ارث در این جا علم و معرفت است. دلیل بر این که علی (ع) اقرب از جمیع صحابه بر رسول الله بوده است و اقرب به حضرت ختمی مرتبت و نزدیکترین خلایق به حق است، موضوعی است که احمدبن حنبل از جمع بین صحاح سته نقل نموده: حضرت رسول سوره برائت را برای اهل مکه توسط ابوبکر فرستاد، بعد از آن که ابوبکر مسافتی را پیمود، پیغمبر علی (ع) را مأمور کرد که سوره را گرفته و خود به مردم مکه اعلام نماید، ابوبکر، با حالت اضطراب ، به مدینه مراجعت کرد، از حضرت ختمی سئوال کرد: «یا رسول الله أنزل فی شیء» حضرت فرمودند:            «لا ولکن جبریل جاءنی و قال یؤدی عنک الا اَنتَ او رجل منک» مقصود از «رجل منک» علی (ع) بوده است که قرب معنوی حضرت رسول (ص) را در خود داشته است.

نتیجه :*دست کم بیش 150 روایت از علامه امینی در الغدیر و دیگر صاحب نظران سنی و شیعه واقعه ی غدیر را صحّه گذاشته اند. ختم نبوت، پایان پیامبری ست نه پایان تجلی و ظهور رسالت و پیامبری. طبق آن چه گفته شده فیض رحمانی و نعمت آسمانی ولایت از طریق پیامبر اکرم (ص) بر قلب علی بن ابیطالب (ع) فرود آمده است. و چون این اتحاد نوری است مشکات کلیه ی ولایت پس از حضرت ختمی مرتبت (ص) هم چنان در میان خاندان اهل الله که به تعبیر حضرت رسول (ص) کسی جز علی (ع) و فرزندانش نیست؛ ادامه دارد. و در زمان غیبت، ولایت فقیه به شکل نصب عام طبق اکثر نظرات فقها در جامعه ی اسلامی حافظ نظم و جاری سازی احکام و فروعات است.*غدیر چشمه ی زلال هدایت هر زمان جاری ست، تا «حبل متین»  وحدت و رشته ی آسمانی ولایت تحقق حضور یابد. آیه ی استکمال نعمت ناظر بر حقانیت خلافت علی (ع) پس از نبی اکرم (ص) است. شاید قسمتی از راز ولایت (ع) گفتهججی شهید مرتضی مطهری باشد که : اگر شخصیت علی (ع)، امروز تحریف نشود، و هم چنانکه بوده ارائه شود، بسیاری از مدعیان دوستیش در ردیف دشمنانش قرار خواهند گرفت .»1 چرا که «علی مع الحق و الحق مع علی»

  منابع مورد استفاده :*1- قیصری، داوودبن محمود ( -     751 ق) ، شرح مقدمه قیصری بر فصوص الحکم ، شرح و حاشیه سید جلال الدین آشتیانی (1306) ، قم، بوستان کتاب، چاپ پنجم،*2- همایی، جلال الدین، مولوی نامه، ج1 و 2، مؤسسه ی نشر هما، چاپ ششم آذرماه 1366.*3- کاوشی نو در فقه اسلامی ، ش 47 و 46 ، ویژه شبیه سازی 1و2 ، سال 1385 .*4- مطهری، مرتضی، جاذبه و دافعه علی (ع)، چاپخانه ولایت.*5- موسوی لاری، سید مجتبی ، «رسالت نهایی» دفتر انتشارات اسلامی، تابستان 1361.*6- طاهری خرم آبادی، سید حسن، ولایت فقیه و حاکمیت ملت، چاپ پنجم، دی ماه 1363.*7- سبزیان، علی اکبر، منشور اتحاد ملی و انسجام اسلامی، انتشارات خادم الرضا (ع) ، چاپ سوم ، خرداد 1386.*8- شفیعی شاهرودی، محمد حسن، داستان غدیر خم، برگرفته از کتاب الغدیر، اثر علامه شیخ عبدالحسین امینی . مؤسسه میراث نبوت، چاپ چهارم، 1428 هـ. ق ذی القعده ، قم.**- آیت الله مصباح یزدی، محمد تقی، آفتاب ولایت، انتشارات مؤسسه آزمون و پژوهشی امام خمینی (ره)، 1347، قم – تهران .

     همایش «اقیانوس ولایت در غدیر »

 مقاله :علی (ع)  جاری ولایت از غدیر تا ظهور مهدی (عج)   

زیبا فـلاحی  آذرماه 1386 1 . ابوالحسن علی بن عثمان الجلابی الهجویری الغزنوی، کشف المحجوب، ص    * همایی، جلال الدین، مولوی نامه، ج 2 ، ص 613. *1 . قیصری، شرح مقدمه، ص 744 *2 . سید حسن ، طاهری خرم آبادی، ولایت فقیه و حاکمیت ملت، صص 49-50*1 . همایی، جلال الدین، مولوی نامه، ص 620 و شرح قیصری، ص 744*1 . همایی، جلال الدین، مولوی نامه، بخش اول، ص 58 تا 61 (پیوند) *1 . یزدی ، مصباح، آفتاب ولایت، ص 121*2 . آیت الله محمد مؤمن، فقه، کاوشی نو در فقه اسلامی، سال 1358، ص 84 *1 . علی اکبر، سبزیان، منشور اتحاد ملی و انسجام اسلامی، ص 40 *1 .مطهری ، مرتضی، جاذبه و دافعه ی علی (ع) ، ص 108

پاییزانه (تولد بی برگی های من .......

 

پاییزانه     (شهریورانه  تولّد من  و لحظه های بی برگی  زمین.......

با رگ زرد  سفر رفتن شتابان  بی صداست                  خش خش پاییز و چالش با خیابان بی صداست  

     برگ را   آهنگ طوفان  می تکاند تا سقوط                     ناله  و فریاد  عریان درختان     بی صداست  

 فصل داغ خنده های فصل گل یادش به خیر               نعره ی بی برگی  شاخ چناران      بی صداست   

 در کویرستان که جز شوری نیاشوبد زمین                  داد خواهی های شیرین  شتر بان بی صداست    

 هر کسی خاطر نشوید در زلال اشک خویش               صخره و سیلی بادو مشت طوفان بی صداست    افق زرد و   بی برگی زمان...

 چتر گیسوی طلب را شانه ی باران نشست                  خشمآوای  غریب  این بیابان    بی صداست     

  در جوانمرگی رقص "کاغذین جام" خزان                  مستی حسرت کش آ شوب پیران بی صداست       

   پنجه های التماس این درختان  صبور             " بوسه های زرد " و زنگار  زمستان   بی صداست       پاییز اندیشه های جوان...

 پیش مرگی های سرخ لاله های دربدر                       کوچ زرد    ساربان دلپریشان    بی صداست      

  گرگسانی های  تن  نان تفکّر کور کرد              زخمه ی قانون عشق  بی ساز ایمان     بی صداست      

    باغ ادراک خیال میخک و میخانه را                در شلوغ  این خیا بان     برگریزان    بی صداست     

    مجمر مهر است و دود وبرگ پاییزانه ام                    چشم زخم  اسپند را در آتش جان  بی صداست    افق دودی درخت پاییز ......ودرخت برجای ماند.....

   زیر چین  چلچل چل برگ  کوچ  چلچله               دامن  تنگ  غزل  رفتن  خرامان  بی صداست     .....                                        

خش.خش.....خش..........

غزل خشن دودی از نویسنده zzzzzziba

  

 

   

 

 

 

 

ییلاقی

ای که در دست تو پیمان عدالت باقی ست    شب هر جمعه دو چشمان خمارت ساقی ست

این حوالی سخن برف و تگرگ است بیا      در شب شرجی ما     کوچ شما       ییلا قی ست 

     دو بیتی خسته از نویسنده ززز

کهکشان قاپ(نه کیف احساس قاپ که این روزها...ترورشده ی ...سامسونت برخی استا دان مر.(نامر......

کهکشان قاپ

 

چون کبوتر از تب سانسور پروازم رها

گوشه ای دنجم که از آزار آوازم رها

خون من تزریق گندم های گیسو پرور است

تارو پود چنگم از هر زخمه ی سازم رها

دوره گردم ،دوره گرد تیله های چشم خود

کهکشان قاپم که از تلواسه ی آزم رها

روزگاری رهگذرها می فریبیدندمان

آن قدر غرق غرورم کز تب نازم رها

دختر  شبنم فروشم ، کنج تابستان سبز

موپریشان بیدسارم، از گل نازم رها

تخته نردی پاخور دستان تزویر شما

کیش آ زادم ، که از شهمات سربازم رها

در شروع چشم تو بودم اسیر یک نگاه

انتهای جاده از تشویش آغازم رها

چون  درختی خسته از آزار گنجشکان ولی

جیبم از سنگی که برهمسایه اندازم رها...

 

 

از نویسندهzzzz

 

سهراب(نماد دگر گونی گمشده انسان)

کفش(نماد رفتن به آینده ی غایب)

باسمه تعالی

آن مرد در باران نیامد ...........برویم با ...کفش های..سهـــــــــــــــراب.....................

آن مرد در باران نیامد کفش ها کو؟

از سفره بوی نان نیامد کفش ها کو؟                                            

دیریست ؛ گم کردم ره فانوس ودریا

شب گرد کوهستان نیامد کفش ها کو؟

رودیّ وریگی ؛ خسته دل افتا دم از پا             

"سهراب سرگردان" نیامد کفش ها کو؟

باز از نو آن اسب سپید دست پرورد

از آن سر میدان  ؛ نیامد کفش ها کو؟

خرما فروش ّّشهر ما فصل رطب هم

از سوی نخلستان نیامد کفش ها کو؟

خشکیده جنگل   در تب زرد مرارت

آبیّ ی جنگل بان  ؛ نیامد کفش ها کو؟

ساحل به ساحل بادبان در خود شکستیم

آن مرد در تو فان نیامد کفش ها کو؟

ام شب که شالی گرم از بازیچه ی باد

بر شاخه ی عریان نیامد کفش ها کو؟

آن مرد در باران نیامد کفش ها کو؟

با رکوه وانبان نیامد کفش ها کو؟

نان وپنیری هست امّا دوره گردی

از جادّه ی کاشان نیامد کفش ها کو؟

کو رستمی برگیرد از بازوی دوران

گم گشته ی دیرین انسان کفش ها کو؟

من  می روم   پیدا  کنم  شاید  بیابم

مردی که بعد از آن نیامد کفش ها کو؟

من سا ل ها در پشت دریاها نشستم

او   بر  سر پیمان  نیامد کفش ها کو؟

شاید که خوابش برده ؛ هی! سهراب بر خیز !

در هی هی  ی   چوپان نیامد کفش ها کو؟

soroodehفلّاحی-z

 

به بهانه سالگرد سعدی شیراز

معرفی سعدی:
ادامه نوشته

مقاله

مقاله پیرامون اسطوره ها نماد هویت ملی
ادامه نوشته

بیانات بزرگان

مقم معظم رهبری:

انتظاری که از آن سخن گفته اند فقط نشستن واشک ریختن نیست ،انتظار به معنای این است که ما باید خود را برای سربازی امام زمان(عج)آماده کنیم.سربازی منجی بزرگی که می خواهد با تمامی مراکز قدرت وفساد بین المللی مبارزه کند احتیاج به خود سازی، آگاهی وروشن دلی دارد.

رئيس جمهور درباره برخي سخنان در خصوص امام زمان (عج) و انتقادات از طرح اين مسائل از سوي رئيس‌جمهور، خطاب به منتقدان گفت: اگر با ما مخالفيد، ما را نقد كنيد، چرا اعتقادات مردم را زير سؤال مي‌بريد؟

دوباره چشم لحظه ها ...

باسمه تعالی

دوباره چشــم لحظـه ها غریـق آب می شود

ورق ورق بیا بیا .....بیا    کتاب    می شود.

هنوز در غبار شب   ستاره های بخت ما

یکی یکی به رجم  اه — ر—من- شهاب می شود.

چه ندبه ها گذشت از سر زمان و بعد از آن

ز  دود قلب جمعه ها  ؛ دلم کباب می شود.

چقدر پلک لحظه ها که می پرد  به یاد تو

چو کودکی که ناگهان اسیر خواب می شود.

کسی سؤال می کند .امام سبز پوش  کو ؟

زبان گریه های ما ؛ پر از جواب می شود.

ببین چگونه لحظه ها چو برگ وباد ؛ بی قرار

ز حسرت نبودنت ؛ در اضطراب می شود.

دوباره بغض لحظه ها  ؛ شکفت در گلوی شب

زمین گریه ها  به آ  سـمان ؛ طنـاب می شود.

خوشا به لحظه ی دعا ؛ و ساعت نزول تو

که  تی—ک—تیـــــک العجل سرود ناب می شود.

جهان گرفت سر به سر خلـــیج اشک های ما

بخوان ورق ورق امیــــد و  الـــــتهاب می شود.

هوای فـصــل انتظار و  بغض گریه های شب

پیالـه هــا ی شعر من پر از شراب  می شود

 سروده نویسنده

 

Cat stevens – yusuf islam said:

 

Don t you feel the day is coming

And it won t be too soon

When the people of word

Can all live in one room

When we shake off the ancient

shake off the ancient chains of our tomb

we will all be born again

of the etenal womb

 

یوسف اسلام (کت استیوننس) مشهور ترین ترانه سرای مسلمان جهان گفته است:

روزی را که می آید،

و خیلی هم زود نیست احساس نمی کنی؟

روزی که مردم دنیا بتوانند ،

زیر یک سقف زندگی کنند.

روزی که قرون و اعصار عتیق را به لرزه در آوریم،

و زنجیر های کهن مقابرمان را بلرزانیم،

همه ی ما دوباره تولدی دیگر خواهیم داشت!

تولدی از زهدان ابدی!

(وما همه می دانیم این بهتر است،

دییروز گذشت!

بگذار اکنون همگی زندگی را شروع کنیم،

به خاطر آن چیزی که باقی وماندگار است...

 

سایت بسیج

ای بسیح ای در شجاعت بی رقیب

مرد مو من مرد پاک مرد نجیب

صخره سنگین و سخت و سر به زیر

نور می پاشی چو موجی ناگزیر

آفتاب پر فروغ خاوری

ای تو دژبان خطوط رهبری

مثل دریا می کنی طوفان به پا

می خروشی طبق فرمان خدا

بال می سایی به هم در اوج ها

در دل دشمن بریزی مو ج ها

ای که هنگام خطر طوفنده تر

مشت های سخت تو کوبنده تر

صورتی از نان و ایمان سا ختی

لشکری از شعله بر افراختی

خط سرخی از گلوی بهمنی

سبز پوشی دشمن اهریمنی

ای شما کانون فرهنگ خدا

رنگ تو روشن ترین رنگ خدا

جون خدا دید از دلت دلشوره ها

در گلویت ریخت نور سوره ها

پس دل تو با تهاجم جنگ کرد

ترک وبلاگ های بی فرهنگ کرد

ای بسیج امروز زنگ دیگر است

در جهان هشدار انگ دیگر است

گاو بازان از فراسوی وطن

دیش ها یی ساختند از روی فن

کودکان شهر ما را می برند

گرگ ها بَره های مارا می درند

بوش های پر هیاهو آمدند

دشمنان کبک و آهو آمدند

ای سفیران دلیر قرن خاک

قلب دشمن از هجومت چاک چاک

قحط فرهنگ است آن سوی جهان

با خدا جنگ است آن سوی جهان

ای بسیج ای لحظه ی پر جنب وجوش

ای شما دریا دلان پر خروش

شیوه رفتارتان  پیغمبری

افتاب پر شرار خاوری

ای کجا بانان کجا نوشیده اید

آب دین را کاین چنین جوشیده اید

پاتک دشمن همین نزدیک هاست

سایت اهریمن همین نزدیک هاست

خیز ، ما باور زتو آموختیم

چشم ها بر همت تو دوختیم

ای که پیشانی بلند کشوری

بوسه زد بر بازوی تو رهبری

قاصدک ها پشت در پر می زنند

در بسیحت حلقه بر در می زنند

خیز و میهن را شکوفاتر بساز

نام ایران از وجودت سرفراز

ازبسیجی سبز شد دامان ما

سرخ تر شد میوه ی ایمان ما

  سروده نویسنده

هایکو

هی گود می رود                                                                            

                                                                                        چشمان زمین

                                            مین ها در انفجار نور

                                                                                             خنثی

قارچ ها چشم بد دور

                                                 شکوفا شده اند

نوشته نویسنده

خاکریز وخاطرات سنگ

 

جا مانده  از تصویر فردا  شعر جنگشخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir          

                   در سکسکه افتاده فریاد تفنگش

هی با قطار اشک می ریزد گلویش                    

  پر می کند از مشق هق هق ها فشنگش

در بوته زاری خشک مردی شکل فردا                 

   دل می سپارد بر هوای جبهه چنگش

پی می کند در اتفّاقی زرد  ؛ خود را                

  در زیر ماه ؛  وقتی که زخمی شد پلنگش

در خاکریز خاطرات سنگ و باروت                     

  هی می پرد از خواب چشمان ترنگش

چون ذوالجناح می کوبد از سم خاک خاموش           

     وا میکند  ازپا، گره ،  پاتین تنگش

انگار بغضی لانه کرده در گلویش                   

    می آمد از تشویش  بغض خویش  ننگش

بغضی که زیر این همه خاکستر  سرد                

        گل می کند هر روز  با آواز سنگش

هی می پرد از بالش خواب من و تو                

    از چهره ی تصویر فردا  ، طرح رنگش

در این خلیج سرد  و آرام از تلا طم         

               هی می نوازد گوش هر نامرد زنگش

بر گوش هر نامحرمی  ناقوس شعرش          

            آویخته  شه زاده ی شوخ و زرنگش

آه ، ای حرامی های خورده خون یوسف           

          آویخته بر گردن   گرگی   دلنگش

این مصر می خواهد بماند با عزیزی               

      کز یاد برده  هر کسی  روی قشنگش

 روزی بیفتد از کتاب آبی عشق                       

       تیمور وحشت از هیا هو، پای لنگش

از خاک لبنان و فلسطین  شجاعت                 

      این آخرین  ترفند  موشک وار انگش

تاخیر عشق است   این که می ماند  هنوز هم   

      بر دوش ما  تعویذی از زنگار و زنگش

تاخیر عشق  یعنی همین که ما نرفتیم               

     آن مرد ماند وسوره ی  سرخ   درنگش

ما نا برادر ها که بستیم از حماقت                 

     هی حیله ای بر حیله های دلو و چنگش

آن نا برادر ها که نوشیدند هر دم                     

        در چاهسار حیله ها زهر شرنگش

جا مانده  از تصویر فردا  شعر جنگش                 مردی که شعر جبهه می خواند تفنگش

..............................

سروده نویسنده

حجاب

باسمه تعالی

   سربسته می خواند حکایت ها هزاران                   از پرده ی هستی خدا درگوش انسان

 

 

پاییز درسربرگ شعر خود نویسد                         بر شاخه ی عریان ندارد گل درختان 

طوفان وحشی می رباید از طبیعت                      هر بوته زارانی که دارد ریشه وجان

 

 

نخل وجود ار گل شکوفد آ شکارا                       می پروراند عشق را در سینه پنهان 

اسرار هستی گرچه درما آفریدند                       در پیش روی هیچ انسان نیست امکان

 

 

گرمی فراوان آفریند دست هیزم                      در لابلای   پو شش     سرد   زمستا ن 

گر دانه ای  سر می برد درچا در خاک                 تا پروراند ریشه ها در خاک    ،افشان

 

 

در سر سرای آفرینش نقش   بسته                   باید  بپو شاند  حجابی    جان      انسان 

گو هر اگر چه در صدف می پرورد تن          پرورده تر  می گردد  از  بیرون   زندان

 

 

گل گر چه در خود لطف بسیار آفریند             در چنگ  نامحرم    خورد  زخم  فراوان

تا در حجاب ابر خود را سر نپوشد                 از لطف کی  این  گونه ریزد چشم  باران

 

پس ای جوان هشدار! با بی بند وباری             محروم  خود  را  از حجاب  دل  مگردان

چون  فاطمه(س) باشی  که نا بینا ببیند              بر خود  بپوشانید  چشم  از  روی ایمان

سروده نویسنده

 

آخرین سفینه

خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

خون تو ریشه دارد در غنچه ی بهاران

ای سلسبیل خفته در روح سبز باران

***

مهدی سرت سلامت در این غروب ظلمت

ای پرتویی که سر زد از قلب دوستداران

***

در قرن وحشی شوم آتشفشان دردیم

آقا بیا بیفشان  مرهم به زخم انسان

***

تو مژ ده ی امیدی در چشم باور ما

بر انتظار سبزت  روییده اند  شهیدان

***

ما خوشه خوشه گندم در چشم خود نشاندیم

این دشت تشنه بی تو دیگر نمی پزد نان

***

تو آخرین سفینه از سوی کردگاری

کاش از سفر بیایی در آذرخش و طوفان

***

در این شب مه آلود ما غرق انتظاریم

کی می شود بباری رحمت به کوهساران

***

تو آخرین سرودی از چشمه سار هستی

کی می شود بجوشی از قلب روزگاران****

سروده نویسنده

دخیل انتظار

 

فکر می کرد پشت این همه کوه وآسمان چه رازی خفته ؟    منتظر بود شب فرا برسد ،روی پشت بومی که سایه ی برگ نخل ها زیر نور ماه پهن می شد ند.همان جایی که مادرش رختخواب چند تکه اش را برایش پهن می کرد ،بخوابد .و رو به آسمون خدا ،    ستاره ها را تماشا   کنه.گاهی تو ذهنش اونا را به شکل پرنده ،ماهی و این جور چیزا می دید. تا سرانجام پس از چند باراینور  واونور شدن،  چشماش مثل چاهی عمیق ،همه ی آونچه تو ذهنش جمع کرده بودا در خود ش    ببلعه  وپلکاش آن قدر  می زدند،تا بالاخره اسیر خواب بشه .قبلش همیشه فکر می کرد یکی باید بمونه تا از این همه تشکیلات منزل هستی که به نظر او به گونه ای پنهان، علی رغم ظاهر    نامربوط به هم متصلند را نگهبانی کنه .                                                      

آخه بالای  این سقف آبی یکی مارا بعد از خدا پاسبونی میکنه ، که با طنابی  نامریی که ،    فقط

 بعضی ها او را می بینند به زمینیا وصل هستش .آره، اون در عالم بچّگی خورشیدادرخواب دیده بود. وقتی تمام ستاره ها یکی یکی کوزه های خالی از نورا به قصر خورشید می بردند تا برای روز بعد  از روزی خود پرشون کنند. ودوباره فردا شب آفتابی بشن .آرزو فکر می کرد ، خورشید  هیچوقت نمی میره . مادرش پس از مرگ پدربهش گفته بود ، عمر دست خداست .جمعه ها به امامزاده عبدالله می رفتند تا برای چشم روشنی قبر بابا شمع روشن کنند. ما در  آرزو می گفت جمعه ،روز جمعیت مو منون باید شمع بسو زونیم .و به تعداد آرزوها دخیل ببندیم .اما آرزو شب که میشد ،  دور از چشم مادرش  تو همون رختخواب چند تکه ، تیکه تیکه فکرش از مادر جدا می شد ،اوج می گرفت .پیش خودش مجّسم می کرد ، گره های چرکین دخیل های امام زاده عبدالله را که هی زیر دست زایرا سیاه تر می شدند .به خودش می گفت ، روز جمعه که همه ی مردم حموم می رند، امامزاده عبدالله باید این همه آرزو های چرکین زایران را دور خودش بپیچه تا شاید فرجی بشه .اون شب جمعه امّا ، یک تند باد ، زیر خش خش برگ های درخت خرما ، افکار پریشان  آرزو را به خوابی شیرین سپرد .آرزو در خواب پدرش را دید ، تو همون سنگر زیر نور ماه ، وقتی که نخل ها با پنجه های سبز و کشید ه شون برای دعایی که پدرش می خوند آمین می گفتند. فردای اون روز آرزو به مادرش گفت که تو خواب پدرش را دیده که زیر نخلی سر سوخته در هیاهوی آتش و طو فان ، وقتی صدا به صدا نمی رسیده یه مولای سبز پوشی پدرشا با خودش به آسمون برده .جمعه ی بعد هنگامی که    ، ستاره های چشم آرزو در انتطار خورشید باز می شدند .آرزو هم به خیل زایران امامزاده عبدالله پیوست . تا با بر داشتن دخیلی دیگر با کاروان اردوی مدرسه  به جنوب بره  و دخیلش را به نخل سرسوخته ای که باباش زیر اون  آقا را صدا کرده بود  ببنده.   آخه پنجه های سبز همه ی نخل های سر سوخته پر اشک زایرا شده بود ،    تا آتیش جنگ خاموش بشه.                                 

مادر آرزو گفته بودبچّه ام زیر سایه ی همین نخل ، زیر نور ماه  تو همین رختخواب چند تیکه به دنیا اومده .....بسیجی ها خبر آورده بودند که شب شهادت شوهرش ، وقتی آرزو در حال تولّدبوده یکی از نخل ها جیغ کشیده................                                                  

 نوشته نویسنده